تبليغاتX
اسکیس زندگی
خاطراتم
نمی دونم چرا دیگه با وبلاگم حال نمی کنم . شاید ارثی باشه . چون بابا هم بعد از عقد با مامان دیگه

نوشتن دفتر خاطراتش رو کنار گذاشت . بگذریم که حالا باز شروع کرده . می خواد مثل چارلی چاپلین که

به دخترش نامه نوشته بود برای ما هم بنویسه .

نمی دونم این چه حسی هست که از هر طرف بهم وارد میشه که ننویس . شاید به خاطر اینه که مسیح

 به وبلاگم هیچ اهمیتی نداد . از خود سانسوری بدم میاد . دوست دارم وقتی یه چیزایی رو که نمی تونم

 به مسیح بگم چون ناراحت میشه و یا به دیگران می تونستم اینجا بنویسم . دوست داشتم اینجا دیگه

خودم باشم . از حرفای دلم گاهی وقت ها می نوشتم . نمی گم نمی کردم ولی خوب باز اگه گهگداری

کسی می خوند چرا زیاد برای من می زاشت .

با اینکه نوشتن رو خیلی دوست دارم و مخصوصا خاطرات رو  حفظ کردن ، با اینکه اسکیس زندگی رو یه

 خونه کوچولو برای خودم می دونم ولی انگار باید یه جاهایی روی دلت پا بزاری البته مثل همیشه .

نمی تونم واضح ازتون خداحافظی کنم  چون می ترسم طاقت نیارم و دوباره ادامه بدم ولی از حالا میگم

 که اگه روزی نیومدم بدونید سالم هستم و شاد .

دوستهایی که اولین کامنت ها رو برام گذاشتن بدون خداحافظی دیگه به نوشتن ادامه ندادند و کلی از

این  بابت دلگیر بودم . 

انقدر نوشتن رو دوست دارم که مطمئن هستم که کنارش نمی زارم . یادم هست که بچه که بودم توی

حمام برای خودم بازی می کردم و وقتی بیرون می اومدم شروع به نوشتن همون بازی رو می کردم .

چندتا داستان نوشتم با اسم های خارجی . فکر نمی  کردم که بشه اسم هاش رو ایرانی کرد. چون

عادت داشتم با اسم های خارجی بازی می کردم . یه داستان بود به اسم امیلی و شهر باران که دو

جلدی هم نوشتمش .

نمی دونم چرا این خاطرات رو یادم اومد . شاید چون وبلاگ خوب باید رفت منو به بازی دعوت کردن البته

با یه عکس که وقت نکردم بزارم .

این روزها هم روزهای خوبی بود . برای بار اول دوتایی مسافرت بدون ماشین هم رفتیم . سختی خودش

 رو داشت ولی کنار مسیح همه چیز خوب بود .بابا تا ترمینال ما رو رسوند . توی راه برمی گشتم و

نگاهش می کردم . وقتی رفته بود خونه برای مامان تعریف می کرد و اشک میریخته . به عکس شب

عقدمون نگاه می کرده و می گفته که دخترکوچولوی من بزرگ شد . ؟و باز گریه . الهی که من فداش

بشم.

عروسی شمال دعوت بودیم . اصلا غریبی نکردم و اضطراب  هم کم بود .البته بگم که شب اول دلم برای

 مامان اینا تنگ شد گریه کردم ولی بعدش دیگه نه . فکرمی کردم فقط مامان بهم اعتماد به نفس میده

ولی دیدم نه بزرگ شدم . انقدر راحت بودم که من از مسیح پذیرایی می کردم تا اون از من . دو شب و

 سه روز شمال موندیم . مثل همیشه بابای مسیح پر از محبت بود . مامانش هم همینطور .

لب دریا نشد بریم ولی از دور معلوم بود که خیلی آروم و رؤیاییه. هوا شبها خیلی عالی و خنک بود   .

   مراسم بزن و برقص هم از ساعت ۱۲ شب شروع شد که طبق معمول من و مسیح همش وسط

بودیم . موهام هم نگین که توی هوای شرجی کمی پایین تر از لوستر بود . خدا می دونه برای عروسیم

 چی میشه . ؟

توی راه برگشت هم که ترافیک وحشتناک بود . کرایه سواری هم که نگین ولی تجربه جالبی بود . این

هم خاطره این چند روز .

حتما وقت کنم به همه تون سر می زنم . کتفم توی کلاس ورزش با مشکل روبرو شده که شبها همش

درد دارم .

اگه برگشتم حتما خبرتون می کنم . با آرزوی موفقیت برای همه تون . شادی در کنار عزیزاتون ، رسیدن

به عشقتون و موفقیت های همیشگی .

تا .......                                                                 فاطمه ـ اسکیس زندگی

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 11:42  توسط فاطمه  | 
هنوزم وقت ندارم . البته برای من خوبه . چون اگه یه خورده به بیکاری برسم زود افسردگی می گیرم .

تولدم هم گذشت . همچین شبی ۲۳ سال پیش پر از خاطره شد . البته تولد همه بچه برای پدر و

مادرشون خاطره انگیز هست ولی فکرنکنم به اندازه من . چون هر سال خاطره ی  تولدم تکرار میشه و

مامانم روز تولد من به چند نفری زنگ می زنه .

۲۳ سال پیش مامان عزیز بنده میرن دکتر و دکتر اعلام می کنه که نی نی شما اواخر تابستون به دنیا

میاد . مامان و بابای دَدَری ما هم به همراه تعدادی از فامیلها نهم شهریور تشریف می برند مسافرت .

البته دور نبود. همین نزدیکیه تهران، دماوند . بابا هر دست اندازی که رد می کرده می گفته اینا  آمپول

فشار هست . خلاصه شب می رسه و همه در خواب بودند که مامان دردش می گیره . اول به خاطر

سابقه کلیه دردی که سر خواهری داشته فکر می کنه کلیه ش درد می کنه ولی بعد یواش یواش

می بینه نه درد دست بردار نیست . بابا و مامان و خاله و نمی دونم چند نفری همراه مامان اینا می رن

به سمت بیمارستان . ولی از اونجایی که من فکر می کردم این دنیا چه تحفه ای هست به هیچ کس مجال ندادم که برای به دنیا اومدنم تلاش کنه . سرم رو مثل   آهو انداختم و پامو گذاشتم توی این

 دنیا . حالا کجا ؟ توی ماشین . نرسیده به بیمارستان . مامان بیچاره من که از حال میره و منو می برن

 توی بیمارستان . بابا که هر سال میگه من باورم نمی شد زنده بمونی و یا فکر می کردم اگه بمونی

معلولیت می گیری . خلاصه خدا هم دید من این  همه عجله دارم خودم رو قاطی  آدما کنم دستور داد

زنده بمونم 

این هم ماجرای تولدم . حالا باورتون میشه همین دماوند نزدیک تهران رو من تا به حال ندیدم

 هر بار مسیح جونی اون طرفا بهش مأموریت می خوره میگه میرم زادگاه فاطم .

باز هم بابت تبریکات ممنون . به خدا بی معرفت نیستم حتما بهتون سر می زنم .

مسیح جونی بابت کادوی خوشگلت ممنون . می دونی که اصلا راضی نیستم . همه خوبی های این

 روزهات رو یادم می مونه . دیروز خیلی با توبودن همه جا خوش گذشت . چه وقتی که برای مامان

گل خریدی به خاطر تولد من و چه کیک و ...

اینو می فهمم که با تمام خستگیت ولی می خواستی برام سنگ تموم بزاری و الحق هم گذاشتی  

دیگه عکسامون رو  با گوشیه خوشگلم می گیرم .  

در جواب مریم جون هم بله . خودمونیم .

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 13:24  توسط فاطمه  | 
حس های زیادی بود . حرفای زیادی هم بود توی این مدت . ولی خوب هم وقتم کم بود هم حوصله ندارم

بنویسم .

کلاْ عشق خیلی چیز خوبیست . در کنار تو بودن را دوست دارمو از این حرفا . از سه شنبه تا جمعه در کنار تو بودن برام همش لذت بود . مخصوصا که همیشه دوست داشتم در کنار عشقم

پیاده تا لب آب رودخانه برم که رفتم . خیلی بهم همه چیز مزه داد . مخصوصا که بیرون اومدن ماه رو دیدیم . اونم ماه کامل.

فردا تولدمه . خدا امسال کادو تولدم رو داد . ممنونم خدا جون .روزهای خیلی خوبی بود .

دختر عموم که دسته گل بهش افتاد نامزد کرد .

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 19:36  توسط فاطمه  | 
حس شب سال تحویل بود  چقدر زمان سال تحویل رو دوست دارم . چقدر از تزیین سفره هفت سین

 لذت می برم . مخصوصا موقعی که چند ثانیه ای مونده و همش قلبت تالاپ و تولوپ می زنه .فقط بغض

داری و یه عالمه دعا .  انگار بعد این ثانیه ها چه اتفاقی می افته جز اینکه یهو یک سال عوض می شه . هیچ کس رو نمی دیدم . قفسه سینه م جلو و عقب می رفت

. وقتی مسیح بله رو  گفت یادم افتاد نفر بعد منم . چشم هام بسته بود با وجودی که فیلمبردار گفته بود

قرآن رو نگاه کنید . دعاهای سفارشی همش توی ذهنم می چرخید . مسیح رو نگاه می کردم . ساکت

بود و سرش پایین . جلوم پر از آدم که نمی دونستم به چی فکر می کنند . بعضی ها اشک می ریختند .

 بالای سرم خواهری و دخترخاله ها و عمه مسیح بود . کنار دستم دختر عمه کوچولوی مسیح که مثل

فرشته ها دستش روی پام بود . همین جور دعا می کردم . خطبه خونده می شد و دلم می خواست

برای بار اول بگم ولی زودی گفتند عروس رفته گل بچینه . گفتم خوب عوضش بیشتر دعا می کنم . گفتم

بار چهارم می گم ولی وقتی بار سوم خونده شد  همه جا سکوت شد.  یه عالمه نگاه روی من سنگینی می کرد . یه مکث کردم و یه نگاه به مسیح . خدایا کمکم کن . چی بگم . با اجازه بزرگترها ؟؟؟ نه . همه بزرگترها رو دوست ندارم . با اجازه پدر و مادرم و مادربزرگ و پدر بزرگم ؟؟؟؟؟ نه . بعداً خیلی ها

شاکی می شن . I Dunno(هم زمان با اذان ) با اجازه پدر و مادرم بـــــــلــــــــه . دیگه اشکام جاری شد . نامزد خواهری هم زودی دستمال آورد . طفلی همش حواسش به من و مسیح بود .

فقط با یه وِرد از مجرد بودن به متأهل بودن تغییر پیدا کردیم .

شب قبل مراسم مامان و بابای مسیح با مسیح اومدند خونه مون . دست شون هم درد نکنه برای همه و

 مامان بزرگ  ها و پدربزرگ هدیه آورده بودند . بعد کلی صحبت بابا از همه خواست که مارو نصیحت

کنند . مامان مسیح گفتند :پیر بشین از هم سیر نشین . مامانم گفتند : احترام و قدردانی از هم  و

 بابای مسیح گفتند : همیشه گذشت داشته باشین و حرمت همدیگر و نگه دارین .

و اما بابا که کلی از همه طرف نصیحتمون کرد . مشکلات رو بزرگ نکنید . سعی کنید اول با هم دیگه

 مشکلاتتون رو حل کنید . دوست های بد رو کنار بزارین . دخترم حتما باید سرکار بره . رفت و آمد داشته

باشین . مشکلات اقتصادی زیاد هست ولی نزارین عشقتون رو کمرنگ کنه . و ادامه تحصیل هم بدین .

و همه تبریک گفتند و بلند شدند که برَند . گفتم خوب من هم حرف دارم . چرا فقط نصیحت بشیم . همه

 نشستند . صدام می لرزید .اول از همه از پدر و مادر عزیزم تشکر می کنم که تا حالا زحمت من رو کشیدند و از پدر و مادر مسیح و مامان و بابای خودم تشکر می کنم که اجازه ازدواج من و مسیح ۰

رو دادند و در آخر امیدوارم مسیح رو خوشبخت کنم .که بابای مسیح من رو محکم در آغوش گرفتند و

بوسیدند .

  خدایی این حرفایی بود که باید مسیح می زد ولی خوب بلد نیست دیگه .

شناسنامه های خط خطی مون رو هم گرفتیم . چقدر بده توی عقدنامه شغل عروس خانه دار باشه . از

چیزی که همیشه بدم می اومد .

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 14:47  توسط فاطمه  | 
 از اون روز چهار روز می گذره روزی که دیگه برای هم شدیم . روزی که شاید سالها براش نقشه کشیده بودم . از روز آشنایی مون هم ۲ سال و ۳ ماه و ۴ روز می گذره . این موضوع رو که درست

 ۲۸ اردیبهشت دوست شدیم و ۲۸ مرداد عقد کردیم رو بعد عقد فهمیدیم . یعنی خیلی نا خواسته روز

 ۲۸ ماه برای ما یه حالت تقدس پیدا کرد . دیگه باید باقی تصمیمات رو هم بر اساس ۲۸ هر ماه تنظیم

کنیم .

خلاصه بعد این همه فکر و خیال ، بعد این همه آرزو همه چیز یه شبه تموم شد . شاید اگه بعد این همه خوش گذرونی و شادی  می رفتیم خونه خودمون قضیه یه جور دیگه می شد ولی دوباره شدم

 دختر خونه و مسیح هم ازم دور . تا سال دیگه که خدا بخواد و بریم زیر یه سقف .

همه چیز به حد عالی بود. همه چیز همون جوری که خودم می خواستم . البته به غیر آرایشم . که همون هم اعتماد به نفسم رو پایین آورده بود . چون آرایشگرم هم خاله ش بود نمی شد

زیاد به کسی چیزی گفت . چون همه موضع گیری می کردنند .

من خودم عاشق فضا و تزیینات باغ شده بودم . اگه خودم عروس نبودم حتما از همه ش عکس

 می گرفتم . مسیح می گفت اگه من خودم همچین مراسمی دعوت می شدم کلی حال می کردم .

توی باغ یه استخر بود که وسطش یه گل با آتش در آب معلق بود . آدم هوس می کرد با لباس عروس

بپره تو آب. البته مسیح فرداش گفت حقش بود داماد رو توی آب هول می دادین .

ارکسر ورقص نور  و شام و پذیرایی و لباسمو دسته گلم

و ماشین عروس و ...

خودمون که نه شام خوردیم و نه چیزی فهمیدیم .فقط بدیش این بود که ما عروس و دوماد بودیم و همه

 ش باید دنبال فیلمبردار هر طرف می رفتیم . منم که عشق رقص اعصابم خورد می شد .

از تهران تا کرج رو رقصیدم . ولی از کرج تا تهران رو دق کردم . آخه اتوبان رو بسته بودند تا

ساعت ۳ نیمه شب توی راه بودیم .

موقع خطبه خوندن هم همه ش دعا کردمو ریز ریز گریه م می گرفت .

تمام مدت من و مسیح وسط بودیم . با توجه به اینکه خیلی بهمون سفارش شده بود سنگین باشین.

دیگه موقع بوسیدنو موقع کیک بریدنکلی شیطنت کردم . و در آخر هم دسته گلم رو پرتاب کردم تا دخترهای مجرد بگیرند که اگه خدا بخواد عروس بعدی باشه . که دسته گل به

دختر عموم افتاد .

فرداش هم بعد یه هماهنگی کوچیک ساعت ۶ بعد از ظهر به طرف طالقان حرکت کردیم و اولین مسافرت

دو نفره و در اصل شب عسل ( بر وزن ماه عسل ) رفتیم . کلی هم خوش گذشت . مسیح هم یه شوهر مهربان و دوست داشتنی بود

 . فرداش توی طالقان هم گل ماشین عروس رو کندیم و به طرف تهران حرکت کردیم .

حس اینکه دیگه برای هم هستیم و حس اینکه بزرگ تر شدی خیلی شیرینه .

همه فامیل ها تا امروز زنگ زدند و تشکر کردند ولی نمی دونم چرا از فامیلهای مسیح کسی زنگ نزد.

خدایا برای همه چیز ممنون و بعد هم از مامان و بابای گلم خیلی ممنون که تمام مراسم رو به عهده

داشتند .

و در آخر یه تشکر مخصوص از دایی عزیزم که برای من و مسیح خیلی سنگ تموم گذاشت و با وضعیت

روحی بدی که داشت ما رو فراموش نکرد . دایی عزیزم که انقدر به من لطف داشتی و یادمه که موقع بله

 برونم با نوگل جونم تمرین کرده بودین وقتی منو دیدین گریه نکنین و شنیدم که این روزها هر وقت

می خواستی بهم اس ام اس بزنی گریه ت می گرفته برات بسیار دعا میکنم تا همه چیز دوباره عوض

بشه . خدا یاریتون کنه تا تصمیم درست رو بگیرین . دوستت داریم .

پ ن : شهریور هم اومد . مریم جون نمی دونم چندم ماه تولدت هست ولی مبارک باشه .

 پایان  


+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 16:41  توسط فاطمه  | 
سلام به همه دوستهای عزیزم . به خدا هستم و همش دارم فکر می کنم این روزی رو که چند وقت براش

تلاش کردیم و یه شبه تموم شد و کلی خوش گذشت رو چه جوری بنویسم ؟ یه مقدار سخته بیان اون

همه احساس . فقط اینو فعلا بگم که برای همه تون دعا کردم و بــــــــــــلــــــــــه رو گفتم البته با

اجازه پدر و مادرم .

از همه دوستهایی که بی نام و بی وبلاگ و دوستهای همیشگی خودم که برام کامنت گذاشتن و کلی

خوشحالم کردین تشکر می کنم . همه نظرها رو با مسیح خوندم .

 میام و همه رو می نویسم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 13:35  توسط فاطمه  | 
اومدم تا زودی هم برم .

تقریبا همه چیز به خوبی داره پیش می ره . فردا دیگه  ماله همیم . از همه می خوام که برام دعا کنید .

من هم سر عقد همه رو دعا می کنم .

مسیح جونی بابت همه چیز ممنون . چقدر خوبه که آقا داماد قبل مراسم دوشب خونه عروس باشه .

از همه تون ممنون بابت همه همراهی و نظرهای قشنگتون . تا بعد .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 19:42  توسط فاطمه  |