از روزی که که ازش دلهره داشتمو یه عالمه دعاییدم
که برسه و راحت بشیم اومد . اونم چه اومدنی .
با یه دنیا غصه و درد
.
دوست ندارم ازش زیاد حرف بزنم چون چیزای خوبی زیاد نشنیدم
.
آخه مسیح داره از صفر شروع می کنه . یعنی با اینکه ازش توقع میره تا الان برای خودش چیزی پس انداز
بکنه ولی نکرده
. تازه می گه از وقتی با من آشنا شده یادگرفته پول جمع کنه
. پدر و مادرش هم
گفتن فقط در حد یه عروسی کمک می کنند اونم توی شمال
و قول بیشتری ندادند
.یه خورده
راحت هستند و اصلا به توقعات و خواسته های خانواده من توجه نمی کنند
. آخه مامانم می خواد
خیلی هارو برای عروسی من دعوت کنه و مامانش اینا مگن نمی شه و از این حرفای لج درآر
.مامان
مسیح با خود مسیح متوجه نمی شن که مراسم عقد با عروسی فرق داره . خلاصه خیلی حرفای خوبی
زده نشد و من افسردگی گرفتم
. اصلا نمی دونستم تصمیم درستی گرفتم یا نه ؟
چنددفعه وسطمجلس می خواستم بگم من پشیمون شدم
.
دلم همه جا بود . پیش مامان . پیش بابا . مسیح . خودم . الانم می نویسم . یادآوریش سخته
.
بالاخره شبش کیک بریدیم و همه چیز انگاری به خوبی وخوشی تموم شد
.ولی این ظاهر بود .
تو خونه ما همه تو فکر
و اصلا جای خوشحالی نبود. از خانواده مسیح اینا هم خبری نداشتم .
چیزی که بیشتر اعصابم خورد کرد کم حرفی مسیح بود
. تا آخر فقط شاید دو کلمه حرف زد . مامان
مسیح هم چیزهای فرمودند که دلم بیشتر آتیش بگیره .
وقتی همه نخد نخد شدند و هرکه رود خانه خود . تازه یادمون اومد بابا تو چه سربالایی وحشتناکی
هستیم
. مسیح انگار تا الان فکر نکرده بود .
منم تا این حد باورم نمی شد که به مسیح کمک
نکنند
. با این وضع شروع زندگی ما محال
. چون تو این گرونی و بالا بودن کرایه خونه چه جوری
میشه از صفر شروع کرد
. اونم با یه حقوق ناچیز . الانم بازم باورم نمی شه چه جوری به مسیح قول
دادم . ![]()
دیروز با حرفای دوروبرم کلی تو خودم بودم و غصه خوردم
. تنها حامی من بابا بود . هی می گفت
شاد باش
. به مامانم حق میدم که حرص بخوره .چون واقعا یه خانواده اومده جلو برای خواستگاری و
می دونه پسرش هیچی نداره ولی باز می گه هیچ قولی نمی دیم
. شایدم الان تو فکر مامان اینه
که من خیلی احمقم که می دونم و لی باز دارم میرم جلو . چون شاید اصلا فکر می کنند آنقدر عاشقم
که خانوادمو فراموش کردم .
بازم که فکر می کنم تنگی نفس می گیرم . مخصوصا سر آرایشگاه . سر هر چیزی که مامان مسیح به
من امر می کرد
. بعد مسیح میگه به دل نگیر
.
شبش با مسیح حرف نزدم
. تا فردا ساعت ۲ بعدازظهر که خودش زنگید . خودشم حالش بهتر از من
نبود .البته نکه حق داشته باشه .چون وضعیت خانوادشو خودش می دونست و نباید جلو میومد
. با
هم کلی حرف زدیم . دعوا . غرغر . چرا مامانت اینو گفت . چرا مامان تو اونو گفت. خلاصه که هیچکس
نمی تونست اون یکیو آروم کنه . مسیح هم حق و به من داد و می گفت چون دوست دارم .خوشبختی
تو مهمتر بشین فکراتو بکن .خواستی تموم کن
. وای الان داشتم وبلاگ دریاپری رو می خوندم
. اون پست می دانی٬ انسان موجود غریبی ست . نکنــــــــــــــه . خدایا چه گیری کردم .
عشـــــق
بهـــــــتر اســـــت یـــــــــــــــا ثـــــــــــــــــــــــروت
؟
کاش تو مدرسه به جای علم بهتر است یا ثروت ؟ یه با می گفتن عشق بهتر است یا ثروت ؟![]()
دیوونه شدم . مسیح دوباره زنگ زد . هر دومون داغ بودیم
. گیج بودیم
. عاشق بودیم
.
خلاصه دوباره با کلی حرف دوباره دلمون آروم گرفت . می دونم این آروم شدن کاذب چون واقعیت همچنان
سرجاش . و نمی تونم با حرفایی که مسیح زده و آرومم کرده خانوادمو توجیه کنم. بالاخره هر
اتفاقی خوبی که بیفته خانواده مسیح آب پاکی رو ریختن و این رو دل ما مونده . ولی امیدم هنوز به
خداست
و به بابایی خوبم .
مهریه هم همونی شد که خودم می خوام
. بازم فکرکنم مامانم راضی نبود . ۶۰۰تا سکه و ۴۰۰ گل رز
قرارمون هم تو عید انگشتر نشون و بیارن و به همه اعلام کنیم . عقد هم هروقت من بگم .عروسی هم
تابستون ۸۷ .
انگشتر هم می خواستن خودشون بخرن ولی مسیح با مامانش اینا حرف زده و قرار شد خودمون بریم
بخریم .
بابای مسیح هم آخری بغلم کرد و بوسید منو . گفتن نشه می دزدیمت
.ولی مامانش زود گفت
مسیح و درک کن . ![]()
حالا دریاجون برام کامنت گذاشتن قدر این روزها رو بدون . یعنی میشه ؟
امروزم باهم میریم بیرون . بینم چه حرفی پیش میاد .
هر کی می خونه برامون دعا کنه .![]()
![]()
![]()
سلام .
دیروز وقتی مامان اینا رفتن مهرشهر قول دادن تا ساعت ۴ برمی گردن و میان دنبالم .حالا بگذریم از اینکه
بسیار از اینکه توی مهرشهر دارن خونه می گیرن ناراحت هستم .
آخه یکی نیست بگه بابا ۳ سال
صبر کردیم اون آپارتمان که نوساز بود فروش بره . حالا دوباره بازار راکد بشه تا کی واسه این صبر کنیم و
نذر و نیاز .این خونه هم دل مامان و برده . می گه نامزدی رو همین جا می گیریم . خوب اشکالی نداره
هرجا دوست داری بگیر فقط ...![]()
بگذریم . ساعت ۲مامان زنگید و گفت تازه آقاهه اومده صحبت کنیم. گفتم باشه منم حالم خیلی بد
صبر می کنم بیان
. نشون به او نشون تا ساعت ۴.۴۵ دقیقه بنده در شرکت بودم .![]()
هی به مامان زنگ می زدم غر می زم . کـــــــــــــــــجـــــایـــــــــین ؟ ![]()
هی به مسیح زنگ می زدم حالم بــــــــــــد
.
هی مامان می گفت آژانس بگیر برو آنقدر غر نزن .
هی مسیح می گفت آژانس بگیرم ببرمت خونه .
حالا جالب اینجاست از محل کار من تا خونه ۲۰ دقیقه راه . از خونه مسیح تا محل کار من ۴۵ دقیقه
.
آخه انصافه . درسته حالم بد بود ولی انصافم سرجاش بود .
خلاصه به جایی رسید مادربزرگ خانم تنبل زنگ زد گفت پاشو برو خونه مامان اینا هنوز گرفتارن .از
همکارم پرسیدم الان اتوبان کرج ترافیک . گفت :ا وووووووووه . بشین ۷ میان دنبالت .![]()
دیدم رفتن بهتر از ماندن است . حالا حالم طوری بد بود که فکر می کردم برم بیرون می افتم رو زمین .
مسیح جان هم فکر می کنه اگه من تنها برم لولو منو می خوره . می گه یا آژانس یا اتوبوس
یا بابا یا
خودش . منم سرمو انداختم اومدم خونه ولی با شخصی . آخه زور داره این یه قدم راهو انقدر گرون
می گیرن .
منم حوصله چک و چونه ندارم .
تو راهم برای خودم چیپس خلالی خریدم و بادوم زمینی
. هوا خیلی عالی بود . دوست داشتم قدم
بزنم ولی اصلا راه نداشت .
تو راه یه چیز جالب دیدم . اونم این بود که توی یه قسمت خاکی (که میونبر می زنیم میریم خونه) یه
خانم شدیدا سعی می کرد یه سنگ و با پاش ببره کنار دیوار
. نمی دونم منظورش چی بود . اونجا پر
سنگ و خاک . گیر داده بود به اون سنگ بیچاره.
بالاخره راه ۲۰ دقیقه ای رو ۵.۴۵ رسیدم خونه . اول خوابیدم . بعد پاشودم دیدم خواهری خواسته براش تو
نت سرچ کنم. اول سیب خوردم و بعد خلالی رو با سس و بعد بادوم زمینی بعد مامان اینا ساعت ۷
اینطورا رسیدن . بعد چایی با شیرینی خوردم و بعد حالم بعد شد
. دلم می خواست آندو ( کنترل
+ زد ) می کردم هرچی خورده بودم پاک می کردم ولی کار از کار گذشته بود
چه غلطی کردم .
بعد تا ساعت ۱۲ برای خواهری سرچ کردم تازه تونستم ۵ خط پیدا کنم . بعد تصمیم گرفتم روی تخت
خواهری بخوابم .( چون وقتی اومده بودم همه لباسارو انداخته بودم روتختم ) . هر چی اینور وانور
می شدم نه سرما ازتنم بیرون می رفت و نه خوابم می برد. ملافمو آوردم بازم نشد . آخری پا شدم
رفتم سرجام .
حالا صدا ول نمی کرد. این صدا ووووووووووووووووو . انگاری از موتور خونست . ولی ما
طبقه ۵ میم.
خــــــــــــــــــــــدایــــــــا![]()
صبحم پاشدم با بابا رفتم کار بیمه رو درست کردم . تا ساعت ۱۰ درگیر بودم.همه تو شرکت نگرانم شده
بودند . ۱۰ دفعه به گوشیم زنگ زده بودند .متوجه نشدم .آخه اولش اومدم شرکت وسایلمو گذاشتم بعد
رفتم . حالا اونا توی این فکر بودن چی شدم . که غدام تو یخچال هست ولی خودم نیستم. ![]()
یه چیز جالب این که رئیس شرکت شمالی . پری روز به من گفت می خواستم زیتون بیارم یادم رفت .
وقتی خانمش اومد شرکت با خودش آورد . داد به همکارمون تا بذاره تو یخچال . تا امروز که همون
همکارم زیتون و برداشت و به من نشون داد گفت دیدی آقای ... برای من زیتون آورده و با خودش برد
خونه .
خیلی جالب بود برام که چرا همچین فکری کرد .
جالب اینجا ست که رئیس شرکت بیمه
این همکارمون را رد نمی کنه چه برسه براش زیتون بیاره
. حالا همش فکرمی کنم اگه یه روزی
خواست با غذاش زیتون بخوره این همکارم بهش چی میگه ؟![]()
امروز هم حالم بدتر از دیروز ولی به خودم قول دادم غر نزنم. آخه مسیح میاد دنبالم با هم میریم خونه
.
راستی این روزها منو مسیح یه لحظه
اینطوری و یه لحظه
و بعد این حالت
اینطوری
هستیم .می دونید چرا ؟ گفتم اومدن مامان مسیح به هوا بستگی داره . اولی موقعی که هوا
آفتابی .دومی موقعی که ابری می شه و سومی موقعی که حدس می زنیم میخواد بباره ودست به دامن
خدا می شیم . انقدر هواشناسی گوش دادیم قیافمون همراه با گردو غبار محلی شده و البته تا
قسمتی ابری. تا الانم که هوای تهران آفتابی و هوای شمال بارانی می باشد .![]()
تا بعد . راستی امروز خواهری میاد .![]()
![]()
این روزها کار خاصی نمی کنم . فقط اومدم یه چیزهای کوچولویی رو ثبت کنم .
مثل اینکه خواهری امتحاناش شروع شده و رفته خوابگاه و ۳ روز ندیدمش . ![]()
![]()
با مسیح کلی در مورد آینده حرف زدیم
و برنامه ریخیتم . تا بزرگترها چه جوری با ما راه بیان .
مخصوصا خانواده مسیح
. مسیح هم کلی عوض شده .از قدیما که دوست بودیم بیشتر می تونم
خودمو لوس کنم .
منم عقده لوس بازی. چه حالی میده
. حالا قول داده بعدا بیشتر هم میشه .
کلی از خودمون عشقولانه در می کنیم . رابطه هرچی می گذره انگار قشنگ تر و صمیمانه تر
میشه
.
این روزها مسیح ماموریت رودهن داره . هر روز صبح تا میرسه . خبر سلامت رسیدنش و میده
.
هنوز تصمیم جدی برای درس خوندن دوباره ندارم
.در این که تنبلم شکی نیست . دنبال اراده
می گردم
. کاش می شد تزریق کرد .
البته که از آمپولم می ترسم . بعضی وقتها از خودم بدم
میاد .
یه همکار دارم همش داره کار می کنه .تلاش . فعالیت .خلاصه آخر اکتیو . حالا من از ۸ صبح
پشت کامپیوتر تا ۴ بعدازظهر تا بابایی بیاد دنبالم
.
اون دختر ۱۷ ساله که تو ۲ پست قبلی نوشتم . به علت شهادت متجاوزین قصاصش نمی کنند .![]()
فقط هم به خاطر نوشته زیبای من بود . جونش و مدیون وبلاگ من .![]()
خیلی بی مزه شدم . همینطور بی حال . ولی سعی می کنم برای مسیح بخندم . ولی دو دقیقه
نمی گذره از خندم به مسیح می گم حوصله ندارم. یه چند روزی تحمل کن
. چقدر واقعا من سیاست
شوهر داری دارم .
اصلا نمی زارم بفهمه من نارحتم تا ناراحن نشه . اصلا . فقط یه کم خل شده .![]()
شاید هرکی جای من بود اینجوری میشد![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
.چون از خواستگاریی ۲ ماه می گذاره
و هنوز حرفهای اصلی زده نشده . و همون دلهره که چی میشه. به تفاهم و توافق و توازن وتعادل و
هرچی دیگه می رسن .
آخه بدم می یاد هی با هم سر هر چی چکوچونه بزنن . آخر قضیه یکی به خواستش می رسه
و یکی
نمی رسه
. بعد اونی که نمی رسه هی غر می زنه .مخصوصا اگه من باشم
.خوب چی میشه
هر چی من بگم بشه . به خدا سخت نمی گیرم .
بابا دنبال خونه می گرده .ولی با پول ما خیلی سخت پیدا میشه . وقتی پیدا میشه بابا از ساخت
و ...خوشش نمیاد . تو دلم میگم خوب اگه برای ما می گیرین من هرجا باشه هر جوری باشه بدم
نمی یاد .![]()
دیروز بعد از کلی فکر کردن که به خاطر مسیح هم شده باید به مامان مسیح جونی بزنگم . زنگیدم ولی
هیچکس نبود . آخه مامان اینا می گن اگه مامانش دوستت داره و ... خودش باید زنگ بزنه. مامان
مسیح هم حتما فکرهایی می کنه و نمی زنگه .
دوباره زنگیدم و بابا برداشت و کلی شادمان اسممو صدا کرد
. و کلی دوباره حال کردم .
بعد قرار
شد اگه هوا خوب بود ۵شنبه تشریف بیارن تهران . درست که یهویی میشه .ولی حرفا زودتر زده
شه .ما راحت شیم . به مسیح هم گفتم که مامان اینا میان ( البته من و مسیح می دونستیم ولی قرار
شد سکرت بمونه تا خودشون با هم حرف بزنن ). رفت رو ابرها پایین نیومد
. آخه منو مسیح خیلی
ذوقکی میشیم می ریم رو ابرها . البته این دفعه به خاطر بی حوصلگیم منم رفتم ولی همه ابرها جر
دادم .![]()
پ ن : خیلی اینجا تنهام چرا دوست پیدا نمی کنم.همش چشم انتظار یه کامنت . عسل جون هم بهم
سر نزده
.
الانم مامان زنگید و گفت داریم میریم مهرشهر. خواهری هم گوشی شو برنمی داره . نمی دونیم
امتحانشو خوب داده ؟
سال ۸۳ بود که مامان آمد گفت برای جوان های ۲۰ تا ۲۸ سال کلاس کامپوتر گذاشتن و با این شرایط ...
من و خواهری هم قبول کردیم و راهی کلاس شدیم . از قضا کلاس مختلط بود . اما به مدت یک روز . چون
تعداد زیاد بود و احتمال شیطنت آقایان و خانم ها بسیار بود
. ترم یک تمام شد . ( کلا دو تا ترم
بیشتر نبود) ترم ۲ هم از اواسط فروردین ۸۴ آغاز شد . این بار هم مختلط برگزار شد . فقط با یک تفاوت .
اونم این که ۲۰ تایی دختر می شدیم با یک پسر
. اینطوری شد که کلاس مختلط ما ادامه پیدا کرد .
کلاس خوبی بود . همش در حال خنده بودیم . مسیح جان هم که تک پسر کلاس ما بودند به علت اینکه
بسیار چهره جوانتری نسبت به سنشون داشتند با همه جور شده بودند
حالا نگو ایشون از همه
بزرگترند .هیچ کس فکر نمی کرد مسیح بیشتر از ۶۲ داشته باشه . به خاطر همین همه با هم شوخی
می کردیم . وقتی سنشو گفت همه اینطوری
شدند .
تو کلاس ما هرکی دیر میومد و یا درس بلد نبود و دلش می خواست ( مثل مسیح جان ) باید بستنی
می خرید . که می دیدیم بستنی های من با همه فرق داره
. بعضی وقتها دوتا می شه
. البته
من اون زمان دندان کشیده بودم و ارتدنسی هم داشتم و بستنی برام خوب بود و بستنی نونی هم
نمی تونستم بخورم و مسیح جونی به این نکته ها توجه می کرد
. نه اینکه مخ منو با بستنی
بزنه ها .نه !!!!!!!![]()
یه دفعه هم رفت شمال برام کلی کلوچه آورد . که جلوی بچه ها
خیلی خجالت کشیدم . البته اولش
بود . بعد پرو پرویی مدیر آموزشگاه می آمد به مسیح می گفت برو جلو بشین ولی کو گوش شنوا .. ![]()
خلاصه سر کلاس اینترنت بود که سیستم ما خراب شد و من مجبوری رفتم پیش مسیح . اینو واقعا
می گم . چون آن زمان هیچ فکری در مورد مسیح نداشتم
. در یه قسمت درس باید اسم میل را وارد
می کردیم . منم نوشتم .مسیح هم نوشت . اما من کجا مسیح کجا ؟ وقتی چند وقت بعد میلمو چک
کردم و
شدم . دیدم بله چه حافظه و چه چشمی دارند ایشون .
خلاصه سر صحبت باز شد . و مسیح گفت که قصد ازواج داره . ولی برای چند وقت دیگه .
تا اینکه ۲ آذر ۱۳۸۵ شب قبل کنکور من آمدند خواستگاری همراه مادر جان و زن عمو .
اتفاق های زیادی بین ما افتاد . خوب و بد . من سرکار رفتم
.سربازی مسیح تمام شد .مسیح رفت
شمال
. تهران کار پیدا کرد دوباره برگشت
. از عمو جدا شد و خونه تنها کرایه کرد
. مادرجون
مسیح فوت کرد
.و ... و لی از همه خوبتر خاطره سفر ما به شمال بود . اون موقع دوست بودیم .
مسیح هم مرخصی بود . اومده بود شمال . با هم در ارتباط بودیم . گفت من توی این مغازه هستم.منم
چشم چشم کردم شاید ببینمش . یه دفعه انگار فیلم آروم شد .مسیح آروم اومد بیرون . منم یواش
یواش سرم برمی گشت . می خواستم داد بزنم بگم مسیح .
با توجه به اینکه بابا از آینه رفتار من زیر
نظر داشت .
صبح آن روز هم مسیح اومد نوشهر . جایی که مابودیم . با هم و با خواهری لب ساحل
قدم زدیم
. آدم به خاطر عشق چه کاری میکنه . مخصوصا وقتی بابات از دور ببنتش ![]()
.
با هم خیلی بزرگ شدیم. با هم کنار آمدیم . همدیگر (الان خیلی بیشتر )درک می کینم . باوجود اینکه
هنوز مشکلات هست . ولی خودم معتقدم مشکلات به خاطر خواسته های اطرافیان و یه کمی تفاوت
فرهنگی هامون و بی اعتنایی مامان مسیح. وگرنه مسیح اعتقاد داره ما با حرف زدن مشکلاتمون را زود
حل می کنیم.
اینم از آشنایی ما تا الان
که قسمت بود زن عموی مسیح و مامان من از ما بخواد بریم کلاس .
برامون دعا کنید بتونیم همدیگرو خوشبخت کنیم
. مشکلات که همیشه هست ولی ما توانایی
حلشون و داشته باشیم .
پ ن ۱: خدمت عسلک جون عرض کنم ما از هم دور نیستیم ولی مامان و بابای مسیح جونی تهران
نیستند .
پ ن ۲: عنوان مطلب را هم از روی کامنت هنگامه جون برداشتم .که گفته بودند ترکیب جالبی
فاطمه و مسیح .
پ ن ۳: می خوام زیاد به حرفهای اطرافم گوش نکنم . من مسیح و انتخاب کردم . بقیه هم وقت داشتند
نظر بدن . مسیح و خیلی دوست دارم. می دونم هر کاری از دستش بر می آید می کنه . به من چه
خانواده مسیح راحت هستن و این از نظر ما بی توجهی و بی اعتنایی .
پ ن ۴ : جمعه ناهار باهم بودیم . و باز فهمیدم که حتی یه قدم زدن ساده ولی با مسیح برام یه دنیا
ارزش داره . وقتی دیدم برای فراموش کردن نتیجه کنکور و برای خوشحالی من چه کار کرد . وقتی مسیح
هم همه حق و به خانواده ما می ده . ما هم باید به مسیح فرصت بدیم تا با این خصوصیت ۲۷ ساله
خودش مقابله کنه تا بتونه با خانواده اش راحت حرف بزنه . هرچقدر منو دوست داشته باشه تغییر خیلی
سخته . مسیح جونی من درکت می کنم.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
*** تاسف فراوان
وقتی توی چندتا وبلاگ خوندم که یه کوچولو تو کما رفته .خیلی دعا کردم حتی به خواهری هم سفارش
کردم و گفتم دعا کن . ولی خدا چیزی دیگه ای می خواست . وقتی خواهری گفت توی روزنامه قسمت
تسلیت عکس آرین کوچولو رو انداخته خیلی ناراحت شدم . رفتم وبلاگ هارو سر زدم دیدم ....![]()
از خدا می خوام به پدر و مادر این کوچول صبر بده و همه کوچولوها رو در پناه خودش بگیره
.
*** آموزش بهداشت بلوغ ![]()
چند وقت پیش توی روزنامه روزنامه خوندم که می خواهند به بچه های دوم و سوم راهنمایی و اول
دبیرستان در مورد بلوغ و بهداشت آن آموزش بدن .البته اگر برعکس نشه . چون زمانی رو برای آموزش
قرار دادند که اکثرا به بلوغ رسیدند و خودشون دیگه آمار همه چیز و دارند و احتمال اینو داره که بچه ها به
اونها آموزش بدند و این کلاس برای بچه ها می شه تفریح و همش خنده های نخدی .
یکی نیست
بگه لااقل زمانی این آموزش را بدین که نیاز است . نه بعد اون
*** تهران تا ۵ سال دیگر جای زیستن نیست ![]()
دوباره یه مطلب خوندم که تهران تا ۵ سال دیگر جای زیستن نیست . و این سوال برام پیش اومد که ما
باید کجا بریم . و جوابش هم این بود. هیچ جا . می سوزیم و می سازیم . وقتی پایتخت کشوری
جای زندگی کردن نباشه .
چه جوری که می فرمایند ایران تا ۱۲۰ میلیون جمعیت جا داره
.
*** دختری۱۷ ساله به خاطر حفظ ناموس و دفاع شخصی محکوم به اعدام
دوباره روزنامه ۵ شنبه نوشته بود دختری به خاطر حفظ ناموس و دفاع شخصی محکوم به اعدام ![]()
البته این موضوع جدیدی در این کشور نیست و فعلا هم نخواهد بود . ولی یعنی یه ذره نمی شه
خودشون به این تیتر نوشته روزنامه دقت کنند و ببینند چقدر مسخره است که اگر بزاری بهتون تجاوز
بشه بهتر از اینه که یه مرد عوضی و بکشی . و اگر احتمال این باشه که بعد تجاوز تورو بکشن بهتر از اینه
که زنده بمونی و بری شکایت کنی . چون اونوقت باید ۵۰ .۶۰ تا شاهد عاقل ببری
تا بگی بهت تجاوز
شده . حالا اون زمان هم می تونی با خونسردی از آقای تجاوزگر بخواهین تا براتون شاهد بیاره و بعد
اجازه تجاوز بدین .![]()
![]()
البته مسیح جونی همش میگه این قسمت حوادث و نخون ولی چه میشه کرد ما داریم توی این کشور
زندگی می کنیم . اگه حوادث و نخونم قسمت زادبوم همشهری هم به همون اندازه دل آدم و خون
می کنه وقتی می خونی که سازمان میراث فرهنگی هر چی داد می زنه صداش به هیج جا نمی رسه.
راحت تخت جمشید را غارت می کنند . وسط میدان یزد کتابخانه چند متری می سازند . جلوی بافت
تاریخی یزد رو به خاطر زیبایی با یه دیوار گچی بی اصل ونصب می گیرند . فکری به حال جاده و منابع
طبیعی گلستان که در جهان نمونه است نمی کنند. وقتی تصمیم می گیرند خیلی راحت پاسارگاد بره
زیر آب . وقتی مترو اصفهان از زیر چهارباغ رد می شه و احتمال نابودیش زیاده .و ... ![]()
سلام .الان که می نویسم ![]()
چند ساعتی هست که فهمیدم قبول نشدم .
دیشب شب خیلی بدی بود . یه دفعه نصف شب می پریدم
. میرفتم تو سایت شاید اسامی رو
گذاشته باشند . ولی هیچی نبود
. تو خواب هم همه اش اضطراب داشتم . برای گرفتن روزنامه
ساعت گذاشته بودم . ساعت ۷ بیدار شدم . دوباره رفتم سراغ سایت باز خبری نبود . زنگ زدم به
مسیح جونی . موبایلش خاموش بود
. از همون جا گریه ام شروع شد
. حس کردم روزنامه رو
گرفته و چون خبر خوبی نبوده خاموش کرده . آخه برای قبولی خواهری هم او صبح زود زنگ زد و خبر داد
.
تا اینکه بابا روزنامه رو گرفت و دریغ از اسمی که در آن باشه
. لحظه بدی بود . از همه طرف حرفهای
دلداری دهنده می شنیدم .مامان می گفت قسمت بوده
. خواهری می گفت باید تلاشتو بیشتر
کنی
.ولی ترجیح دادم تو اتاق باشم
. تا اینکه یه کمی خوابم برد . تو خواب کلی با مسیح دعوا
کردم که می تونست زنگ بزنه و خبر بده تا اینکه گوشی رو خاموش کنه . خلاصه دیدم دستهای مهربون
بابا داره با موهام بازی می کنه
و با وجود اینکه پشتم به بابا بود به زور خودشو می کشوند طرف
صورتم تا بوسم کنه
. درعین خواب و بیدار . محبت بابا رو که کلی باز پیشش شرمنده شدم
که نتونستم به آرزوی دلش برسونمش و قبول نشدنم فهمیدم . خلاصه به خاطر بابا که از خودش
خیلی مایه گذاشته بود و اصلا درست نبود حرفشو رد کنم و به لوس بازیام ادامه بدم . رفتم صبحانه
خوردم
. جاتون خالی از همسایه هم نان بربری رسید
. با بعض دادم پایین .
بعد از اون مسیح جونی زنگ زد و گفت گوشیش همین جوری خاموش بوده و زود رسیده سر کار . اون
موقع هم روزنامه نیومده بوده .
مسیح جونی هم کلی لوسم کرد
. کلی حرف زد تا آروم شم
. تا بخندم . کلی اصرار کرد بریم
بیرون . حالم بهتر شه . ولی چشمام خیلی پف کرده . بیچاره مسیح جونی خوش تیپم کرده بود که از
بعد از کار بیاد دنبالم بریم بیرون و یا بیاد خونمون .بهم امید داد که برای سراسری کمکم کنه . فقط
موندم .منی که آزاد قبول نشدم . سراسری قبول می شم ؟![]()
بعد بابای مسیح جونی زنگ زد . کلی ایشون دلداریم داد . گفتن پاشو بیا شمال . آب و هوات عوض بشه
و کلی منم ذوق کردم ![]()
.
همکارام و دوستام زنگ زدن . اس ام اس دادن .
چقدر دلم می خواست خبر خوشحالی اینجا می نوشتم . حیف نشد
.
در جواب هنگامه جون این کنکور کارشناسی ناپیوسته بود . که نشد من هم مهندس بشم .
امیدوارم هر کی قبول شده موفق باشه . همه سلامتی داشته باشن
.
خدا را هم به خاطر خانواده خیلی خوبم![]()
![]()
و به خاطر مسیح جونی
سپاس. امیدوارم خدا این
عزیزارو برام همیشه نگه داره
.
راستی انقدر امروز همه منو بوسیدن کمبود محبتم صفر شد
.
دوستون دارم . سیمین جون اضطراب نداشته باش .
پ.ن : الان رفتم تو سایت ۲۰ نفر فاصله داشتم . اگر انتخاب دومم رو اول می زدم قبول می شدم . حالا تا
ظرفیت تکمیلی .
سلام .
فردا جواب کنکور میاد
. بدچوری دلشوره و اضطراب دارم
. از صبح دعا دعا می کنم امروز بگذره .
انگاریاز نتایج توی سایت اینترنتی خبری نیست
.
الانم با مسیح کلی حرف زدم که آخرش دعوا شد
و برعکس همیشه ( خودم و چشم زدم ) آتش بس
نشد
. شایدم هر بار که می شد من کوتاه میومدم
.
مسیح اصلا نمی خواد قبول کنه که اون اومده خواستگاری و شرایط ما برابر نیست
. اینجور موقع ها
حقوق زن و مرد برابر می شه . نمی خواد قبول کنه برای داشتن من باید تلاش کنه . چون تو خوبی همه
چیز تموم میشه ؟ مگه من بدم ![]()
الانم تو خونه تنهام .خیلی وقت بود اینجوری با خودم خلوت نکرده بودم و گریه بلند بلند نکرده بودم
.
فقط امیدوارم خواهری نخونه که باز به خاطر فمنیستی بودنش و حساس بودنش غصه می خوره .
دوباره شانسی آوردم یکی از همکارام منو رسون
. الانم خواهری زنگید . میگه بابا داره قرارداد خونه
شریکی با دایی و می بنده . خدارو شکر طلسم اینم شکست
.
باید یه روز برم بیمه تکلیف این شماره بیمه رو روشن کنم ولی حوصله ام نمی گیره .
همین الان دوباره مسیح زنگید و در حد ۳ ثانیه یه چیزی گفت
که باز از ذهنم خطور کرد که چقدر
دوستش دارم
و اینو بهش با گریه گفتم و بعد قطع کردیم
.
منو مسیح با هم زیاد مشکلی نداریم . هر چی باشه بالاخره حلش می کنیم . ولی حواشی و
مسئولیت های جدید منو عذاب می ده و نتیجه اش این که من هم همش از مسیح توقع دارم .
یه خورده آروم شدم
و لی برام دعا کنید دانشگاه قبول بشم
. فردا این موقع یا دارم می خندم یا
دارم ...نگم بهتره . انرژی مثبت .
دوستون دارم . امیدوارم عسلک جون حالش خوب بشه و آن کوچولوی مریض آرین .![]()
سلام . بااینکه دوست زیادی ندارم ولی به همه ی سلام می کنم و امیدوارم همه شاد و سالم و
قوی باشند .![]()
اول از مهمونی شب دوشنبه می نویسم و بعد بابت خواسته عسلک جون از خودم و مسیح جونی
می گم . فقط یه کوچولو بهم فرصت بدین . چون یه چیزایی پیش اومده که دلم گرفته و شاید نتونم خوب
بنویسم.
. البته مسیح جونی کاری نکرده ولی توی رابطه ما خیلی تاثیر گذاشته . و باز تاثیری که
گذاشته این که قدر مامان و بابای خوبمو بیشتر بدونم که از منو مسیح حمایت می کنند . برام دعا کنید .![]()
از شنبه می نویسم. که ساعت ۴ بعد از شرکت با مسیح جونی رفتیم دندانپزشکی .با وجود اینکه
مسیح سرماخوردگیش شدید شده بود ولی منو دید خوب شد.![]()
دکتر بهش گفت تا یک ماه دیگه
پلاک ثابت و بر می داره و متحرک می زاره و می تونه اینطوری بخنده
و لی به من گفت تا ۱ ماه الی
۶ ماه دیگه باید متحرک داشته باشی و بعد اون منم اینطوری
می خندم . البته برای همه مهمونی
ها پلاک تعطیل . بعد رفتیم کفش خریدیم و خرید کوچولو مامان و بعد خونه . که به اصرار مامان مسیح
اومد تو ولی مسیح اصلا به مامان اجازه نداد بره تو آشپزخونه تا براش سوپ بپزه . بالاخره باغ مظفر با
هم دیدیم ( شانسی اون روز خیلی خنده دار بود .برعکس روزای دیگه ) . خلاصه چیدمان خونه را عوض
کردیم تا فضا برای پذیرایی و دیدن هم دیگه راحت باشه . بگذریم بابا چقدر ...
فردا ش صبح زود بیدار شدیم و همه مشغول کار خودشون شدند . اولین دسرم به خاطر یه خورده آرد زیاد
خوب نشد ولی دومی تمامش خورده شد .
غذاها هم جاتون خالی عالی بود . پذیرایی شام سلف سرویس بود .
مهمونها : عروس و داماد ( دخترعموم) ـ عمو و زن عمو ـ یه دختر عمو دیگه با همسر و نی نی - دایی و
زندایی عروس و پسرشون - دختردایی و همسر عروس - خاله و دو تا دخترخاله های عروس با
همسرانشون- مادرشوهر و پدرشوهر - مادربزرگم - پدر بزرگ عروس
خلاصه شب سرگیجه داشتیم ولی همه چیز عالی بود و خوش گذشت .تا ساعت ۱.۳۰ شب بیدار
بودیم .
صبح دوشنبه هم با صدای ظرف و ظروف که بابا داشت جابه جا می کرد بیدار شدیم .بابا همه مبلمان و
به تنهایی عوض کرد
. شد مثل اولش .ظهرم مسیح جونی و نوشین آمدند خونمون .
منم که همش جلوی مسیح خمیازه می کشیدم.بدنم کوفته هم کوفته بود.طفلکی می گفت تو برو
بخواب . من اینجا میشینم تا بیدار بشی
.مسیح هم یه خورده برای برنامه آینده با مامان حرف زد
ولی حیف ...
خلاصه مسیح هم دیشب به خاطر اون موضوع حالش گرفته . قیافه من هم شبیه فکر شده .
راستی کوه هم به خاطر سرماخوردگی مسیح و خستگی فراوان من کنسل شد .
اینم قیافه منه که خیلی عصانیم http://www.icq.com/friendship/pages/browse_page_18985.php
اینم عالمه گل از طرفمن به شما http://www.icq.com/friendship/pages/browse_page_18968.php
تا بعد که بیام از خودم و مسیح بگم . البته اگه همه چیز خوب پیش بره .![]()
![]()
تعطیلی خوبی نبود . فقط عمر هدر کردن بود
. همش تو خونه و بلاتکلیف . هیچ کس هم نمی گه .
عزیزم حوصله ات سر رفته پاشو با مسیح برو بیرون
. مسیح هم که منتظر از دهن من بشنوه . خلاصه
دیشب کلی دلتنگ مسیح و بیرون رفتن بودم .
دیروز مسیح رسید تهران . دیشب هم با مسیح جروبحث کردیم ولی همیشه آخرش آتش بس میشه .
از همه جا بود . ولی بیشتر بهانه گیری دلتنگی بود . ![]()
امروزم رفته خونه عموجان و شاید بعداز ظهر همدیگرو ببینیم ولی میگه هوا خیلی سرد . منم از هوای
سرد بدم . میاد . حالا معلوم نیست چی میشه . آخه اگه من برم بیرون مامان دست تنها میشه . الانم
به هرچی دست می زنم میگه زوده . باشه فردا . فردا هم نه من هستم نه خواهری .
غذا ها تا الان خوراک زبان . خورشت فسنجان . باقالا پلو . خورشت بادام . سالاد کلم . سالاد فصل و
دسر . به نظر من که خیلی زیاد . آخه شب هم هست . همه رعایت تناسب اندام می کنند.![]()
الانم به زور کلم ها رو برداشتم تا خرد کنم . ولی دستم درد گرفت
. الانم اومدم استراحت . سیب
دسرو هم نیم پز کردم تا فردا با کرم و شکلات مخلوط کنم .
راستی دیروز به آرزوی دیرینه ام رسیدم . با ماکروفر مرغ پختم . جاتون خالی خیلی خوب شد
. آخه
تو خونه ما از ماکرو فقط برای یخ زدایی و گرم کردن غذا استفاده می شد. منم حرصم می گیره اونجا روی
کابینت نشسته مارو نگاه می کنه و خودشم یه تکون نمی ده
. یه سری غذا با ماکرو سرچ کردم و لی
قدرت ماکرو ما فرق داشت . تا آخرشم رفتم تو سایت ال جی یه چیزایی دستم اومد . وبعد حلوا پختم .
آخه خودم بدجوری هوس کرده بودم .
اونم خوب شد .البته شیرینی ش به نظر من زیاد شد.
راستی نگید خنگم . آخه اون آقای فروشنده سی دی استفاده از ماکرو رو بهمون نداد و قرار شد پست
کنه
. اینم از عجایب ایران بود اگه می کرد .
دیشب خواهری حالش خیلی بد بود
.
چهارشنبه وقتی از سرکار برگشتم . ماهواره داشت شبهای روشن می داد . منم برای بار سوم یا
چهارم نگاه کردم . دوباره دلم پژمرده شد
.خیلی دلم برای استاد دانشگاه سوخت .
عسلک جون ممنون به من سر میزنید و دلدلریم دادین .![]()
راستی مسیح پیش عموجانش اصلا یاد من نمی کنه .
بهش زنگ زدم می گه به کوهنوردی با
عموجان و زن عموجان دعوت شدیم .
. من خجالت می کشم .
تازه از کوهنوردی هم خیلی بدم
میاد
.یادم یه دفعه با خواهری و دوستش رفتیم درکه . من آنقدر غر زدم تا پشیمون شدن چرا
منوبردن .
به عمو می شه غر زد ؟
خلاصه مسیح بعدازظهر نیومد. وحالشم خیلی بد . انقدرم سرم شلوغه نمی دونم به چی برسم.دلم
می خواد براش سوپ بپزم ولی وقت ندارم. بعدازظهر میریم دندانپزشکی وبعد من برای کوه کفش
مناسب بخرم و بعد برم خونه به مامانی کمک کنم .تازه مامانم چندتا چیز خواسته باید بخرم . حالا موندم
مرخصی بگیرم یا نه ؟ آخه یه بار مرخصی گرفتم برم دانشگاه مدرکمو بگیرم . رفتیم شمال . خونه مسیح
جونی . حالا الانم اینجوری . ![]()
بعدا میام از مهمونی میگم .![]()
![]()
![]()
سلام امروز باز توی شرکتم و یک عالمه کار دارم .
یه دنیا فکر تو ی سرم می چرخه که نمی دونم به کدوم فکر کنم
.
دیروز وقتی رفتم خونه ( که یکی از همکارام منو رسوند) تنها بودم . مامان و بابا توی ترافیک مونده بودن .
و خواهری هم خوابگاه مونده بود .
وارد اتاق شدم دیدیم خوشخواب خواهری در اتاقم است و ایشان رسما از اتاق سردابه خود به اتاق
من نقل مکان نمودند . و کتابهایی که پشت در بود و باعث عذاب وجدان که چرا درس نمی خونی
!!
هم به اتاق خواهری انتقال داده بودند
.
از دیشب همش حرفهای مامان مسیح جونی یادم میاد . ( راستی چقدر مسیح از اینکه جلوی مامان
خودش ازش تعریف کردم خوشحال بود . حالا خوبه مامان همش ازش تعربف می کنه . می گفت کلی
لوس شدم . ![]()
)
بعد یاد دوستم و دوست پسرش می افتم . یهو دلم برای آرش کوچولوی زبل ( پسر یه دوسته دیگم تنگ
می شه ) . فکر عروسی توی شمال . فکر مهمونی پاگشاکنون دخترعموی عزیزم
که اصلا حوصلشو
ندارم.شب دوشنبه . که میدونم باید مثل ... کارکنم . و اینو هم مطمئنم که دسر و سالاد و چیدن میز با
من و حالا بقیه کارها بماند . فکر پا درد مامانم که می خواد دور از جونش خودشو هلاک کنه . فکر این که
کی نتیجه کنکور میاد ؟ . فکر اینکه من و مسیح خوشبخت می شیم؟.
و در آخر مهمتر از همه فکر نگاه بابا که معنی داره و من نمی فهمم . ازشم می پرسم . هیچی نمیگه .
نگرانه ؟ نه . نمی دونم . آخه بابا خیلی خونسرد . سخت میشه به درونش پی برد .از اینکه من زودتر از
خواهری دارم ازدواج می کنم ناراحت ؟ آخه خودش می گفت فرقی نداره .شاید مسیح داماد مورد علاقه
بابا نیست . آخه من هرچی می گفتم نظر بدین .می گفتند خودت میدونی . از نظر ما هم پسر خوبی و
هم خانواده خوبی داره. شایدم محبتم با آمدن مسیح به خانواده ما بهشون کم شده .شایدم باورش
نمی شه . شایدم باورش نمی شه فی فی بابا عروسی کنه . آخه بابا مارو لوس نمیکنه و نمی کرد.که
حالا از این بابت.......نمی دونم . فقط چند روز پیش توی ماشین نگام کرد و گفت تو بزرگ شدی ؟
عروس خانم هم که از لبش نمی افته . وقتی برای خواهرم خواستگار میامد و اینو می گفت . خواهری
اینجوری
می شد ولی من هیچی نمی گم .
تازه دیشب هم یه حرفی زد وقتی یادش میفتم گریم می گیره .
داشتم خودم و لوس می کردم تا بابا یه وقت فکر نکنه حالا همه چیز مسیح شده و خدانکرده فراموشش
کردم .دو تا ماچش کردم
و گفتم من برم دلت اصلا تنگ نمی شه . داشت همین حرفمو تصدیق
می کرد که یه دفعه گفت :
دیشب با خودم فکر می کردم تو عروسی کنی بری من گریم می گیره و گریه کردم .( الانم گریم گرفت .
اونم سرکار . دستمال رومیزم تموم شده .) . با خودم گفتم مرده گنده بین مردم گریه می کنه .
آخه بابایی وقتی بابابزرگ فوت شد خیلی کم گریه کرد . و زودم فراموش کرد. اصلا سیاه نپوشید و نو عید
هم نگذاشت . بابام اصلا اهل این کارا نیست . قربونش برم زندگی و سخت نمی گیره . حتی سر هفتم
صورتشم اصلاح کرده بود . می گفت چیه این کارا؟.
بازم بغلش کردم و دو تا ماچش کردم . ولی چون بابارو می شناسم بغضمو قورت دادم و اشکامم نذاشتم
پایین بیاد . نشستم روی میز وسط هال . جلوی بابا حرف و عوض کردم . ولی می دونستم اگه خواهری
اینجا بود حتما گریه می کرد .آخه خواهری رو من خیلی حساس .![]()
من بابامو می خوام .![]()
با مسیح جونی هم حرف زدم . هنوز اومدنش قطعی نیست . حالشم بهتره . ![]()
مغازه دیدن خونم پایین اومده . دلم خرید می خواد .خواهری که نیست . مامانم پاش درد می کنه .
مسیح هم که نیست ولی بیاد می دونم
راستی دیشب پرستاران داشت . من هیچوقت نمی بینم ولی یاد عسلک خانم افتادم . بدجوری در
وبلاگها فرو رفتم.
منم اگه یه روزی خواستم خودمو کامل معرفی کنم . با هنگامه خانم موافقم . به نظر منم هر کدوم از
شماره های آن بازی یلدا رو باید اختصاص می داند به یه چیزی .
مثلا . شماره ۱ : عقیده دینی . شماره ۲ : عقیده سیاسی ووطنی . شماره ۳ : خصوصیات شخصی .
شماره ۴ : نظرشون در مورد زندگی زناشویی و یا رابطه شون با هرکی . شماره ۵ : هرچه دل تنگت .
البته لازم نیست من در مورد وبلاگ نویس های بزرگ نظر ارائه کنم
. بشینم به خودم بیندیشم وچه
باید بکنم بهتره .
فکر می کنیم .![]()
راستی اینو بگم می رم . دیروز همکارم ( رئیسم ) یه فرمول داد در مورد تناسب اندام . وزن تقسیم بر
مجذور قد .
اگر کمتر از ۱۹ بود مریضی لاغری .
اگر بین ۱۹ تا ۲۵ بود عالی .
بین ۲۵ تا ۳۰ چاق .
۳۰ به بالا مریض .
خوشبختانه من عالیم . شما هم حساب کیند .
اینم یه بوسه مخصوص از طرف من به شما . http://www.icq.com/friendship/pages/browse_page_7346.php
اینم برای کسایی که یا متاهل هستند و یا عاشقند . http://www.icq.com/friendship/pages/browse_page_16976.php
سلام . امروزم با پرویی تمام هم دیر اومدم سرکار و هم تو اینترنتم.![]()
امروز هیچ چیز برای گفتن ندارم ولی خیلی دلم می خواد حرف بزنم. واسه آدمای پرحرفی مثل من تا
دلتون بخواد مطلب هست![]()
خواب بیدار نشم. ولی مگه این چونه گذاشت . انقدر برای خواهری حرف زدم تا آخرش گفت شب
بخیر
. حالا خوبه نصف بیشتر حرفامو تو وبلاگ میزنم . وگرنه که بدجور افسرده می شدم.
ولی انگار نصف لذت وبلاگ نویسی به همون دوستای مجازی که برات کامنت میذارن . من که ندارم
منم می خوام .![]()
راستی خواهریم خوابگاهشون آماده شده و امروز مامان اینا براش وسایل می برند و انگاری شب هم
می مونه
.تازه بعد از ظهرم خودم باید یرگردم.
لابلای نوشتن یه سری به وبلاگ عسلک خانم می زنم . آخه عادت دارم از هر وبلاگی خوشم بیاد
می رم از اول اول می خونم . انگار دفتر خاطرات یکیو یواشکی بخونی . فضولی چه حالی می ده.
خلاصه با خوندن نوشته های ایشون دلم واسه مسیح جونی تنگ شد![]()
. زنگ زدم دیدم مثل بید
می لرزه . گناهی سرما خورده . لرزم داره . الانم سرکار. طفلکی
.حالا خوبه فردا شب یا پس فردا
برمیگرده . می گن سنندج ۲۵ زیر صفر . گازشون هم قطع . مردم بخاری نفتی گذاشتن . سه نفرم به
خاطر همین سوختن و مردن
. آخه یعنی چی ؟
.
دیروز هرچی زنگ زدم خونه مامان مسیح جونی گوشی رو برنداشتن . از مسیح شنیدم بابایی انگار
منتظر زنگ من بوده . دوباره می زنگم باباجونی .![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خدایا شکرت .دوستت دارم.
خدایا شکرت .دوستت دارم.
الانم با مامان مسیح جونی حرف زدم . خیلی عروس گلی شدم .
. خوب کمی هم استرس داشتم .
فقط حیف بابا نبود .مامان مسیح جونی می گه توی عید میان رسمی می کنند نامزدیونو . حالا تا بابا
و مامان گل من چی بگن . هر چی خدا بخواد . مسیح هم باید نظر بده . ولی وقتی پدر و مادر همسرت
دوستت داشته باشن . یه چیز دیگست . بازم خدارو شکر. چون مامان صدام و شنید خیلی خوشحال
شد .
خدا کنه همیشه همه چیز خوب باشه . منم از خودم مطمئنم که تو رابطه از هیچی کم
نمی ذارم .
![]()
![]()
![]()
سلام . امروزم توی شرکت می نویسم.
امروز بدتراز دیروز . بی حوصله بی حوصله . همش تو اینترنت دنبال هیچی می گردم.
راستی من اصلا اهل اینترنت نبودم. خیلی وقتها سر خواهری غر می زدم تو اون دنبال چی می گردی ؟
.فقط زمانی خوب بود که مسیح هر روز میل عاشقانه میزد و یا از همین طریق رفتارها و خصوصیات
همدیگر را بررسی می کردیم. اینم زیاد طول نکشید . تا این که در شرکت مدم دار شدیم . باز هم در من
تحولی ایجاد نکرد. اینو بگم تا حدی بی تفاوت بودم که میلمو خواهری چک می کرد . توی سایت هم
عضو شده و هفته ای ۲۰-۳۰ تا میل میاد . که تا همین چندی پیش اصلا نگاه نمی کردم . تا این که به
فکرم رسید در بیکاری شدید سر کار بهتر است به اطلاعات معماری خود بیافزایم . حالا کی ؟ موقع درس
خوندن برای کنکور
. اونم با خواندن معماری معاصر متحول شدم
. خلاصه هر روز وارد اینترنت و
وبگردی بودم و همه را توی یه فولدر به اسم خودم نگهداری کردم تا روزی برسد که کنکور بدم و بشینم
همشونو بخونم . به همین خیال
.
بعد کنکور بعضی هاشو خوندم ولی واقعا حوصله خوندن همه را ندارم .
خلاصه یه روز داشتم « سقف » سرچ می کردم .[ این ها را هم به خاطر پروژه خواهری .جوگیر بودم .] که
در بین عکس ها عکسی بود مربوط به وبلاگ ملودی عزیز بود . خلاصه شروع کردم از اولین روز نوشتار تا
به آخر خوندم .و چقدر هم دلگیرم از این که نمی نویسد .
. خلاصه از آن روز به بعد من اینترنتی
شدید شدم . حالا هم که یه وبلاگکی زدیم . که شاید یه روزی روم بشه آدرسشو به کسی بدهیم . ولی
من هر روز به وبلاگ ملودی سر میزنم تا شاید دوباره آپ کنه .و از طریق لینکهای ملودی با وبلاگ
هنگامه خانم و خانم همسر آشنا شدم .و حالا اصلا به کارم در شرکت نمی رسم
.
راستی مسیح هم رسیده سنندج و تو راهه مریوان
و خاله عزیزم
هم زنگ زد تولد مسیح و تبریک
گفت و دخترخاله جون هم اس ام اس دادن و به علاوه تبریک نصیحت های خوبی در رابطه با ازدواج با
همون زبان شیرین خودش
کرد
.
امیدوارم امسال یه جای خوب و رشته خوب قبول بشی .
سمیه هم زود اومده خونه .الان 3 تایی پیش هم هستند .
دیشب هم عقد کنان پسر عمه م بود .
مسیح هم دیشب تا صبح تک نزد .
. میگه خواب بودم ولی من میدونم می خواسته من بیدار نشم .![]()
آخیش دلم باز شد .از روزایی که بهم خوش می گذره بیشتر نوشتم. ![]()
راستی مامانی خوبم میاد تهران ![]()
![]()
.به خاطر دکتر.بعدازظهر بامامان میان دنبال من .میریم دکتر و
برمی گردیم خونه ما. قربونش برم.همش حال مسیح و می پرسه.میگه به نگرانیام یکی دیگه اضافه
شد .مخصوصا این روزها که مسیح همش توراهه.
سلام.تعطیل و در منزل
امروز وقتی از خواب بیدار شدم خیلی کسل بودم . یه جورایی قاطی بودم . صبح با یک خواب مسخره
از خواب پریدم .![]()
وقتی هم مامان پخت ناهار امروز و به من سپرد کسل تر شدم . با نوشته های آشپزیم سروکله زدم و
ماکارانی قالبی تایید شد. البته بدون جعفری
که باز هم حرص خوردم .
بعدش هم وقتی فهمیدم مسیح راهی ماموریت باز به فکر پخت کوکوی گوشت برای توی راهش شدم .
چه کنیم . ما خراب همسر و مادر و خواهر و پدریم .
راستی دیروز با مسیح و سمیه و
که امید است به زودی فامیل شود
رفتیم بیرون . خیلی خوش
گذشت . بعد مدت ها بود که بیرون می رفتم . آخه مرداد تصمیم گرفتم برای کنکور بخونم . بعد ازآن عمل
کردم و بعد عمل بابایی هر روز لطف می کنند و منو هم می برند و هم میارن .
و بعد خواستگاری و بعد
هم ماموریت ۲۹ روزه مسیح .
خلاصه که دیروز در این هوای سرد خیلی خوش گذشت .
امروز هم مسیح با یه دست گل آمد برای خداحافظی![]()
![]()
با بابا کلی راجع به دین.. خرف زدن و بهد رفت . امشب ساعت ۱۰ شب حرکت می کنند .
خدا پشت و پناه همه مسافرها باشه .![]()
تولد مسیح عزیزم امشب که بازم مبارک باشه.![]()
![]()
و همچنین سال نوی میلادی .

سلام . برای بار سوم می نویسم . امیدوارم
این بار ثبت بشه .الان تو شرکتم و یه اسکیس از جمعه
شب میزنم .
دیروز با پرواز بر روی ابرهای خیال و خواب فروان![]()
ونداشتن عذاب وجدان از گذر عمر تقریبا گذشت .
شبش قرارگذاشته بودیم که فردا من بیدار شدم بزنگم تا به دیدن یار برویم ولی صبح اصلا حال نداشتم و
مسیح هم بزرگواری کرد اصلا اصرار نکرد و نگفت دوستم نداری و...![]()
ولی عصری وقتی که فهمیدم تنهاست و هم خونه ایش رفته تولد . منم که تحمل بی حوصلگی مسیح و
ندارم یه پیشنهاد به خانواده دادم و با موافقت روبرو شد .![]()
اونم این بود که بریم خونه مسیح و یه تولد کوچولو بگیریم .
البته بعد از گذشت از بررسی پدر عزیز از وضع جاده و تردد ضروری در هوای برفی و حال خواهری
که
بعد از یک شبانه روز بیداری برای تحویل کار و روبرو شدن با استادی قدرنشناس و فراموش کار موافقت
اعلام شد . سمیه ومامان تا صبح بیدار بودند . و بر خلاف نظر من کارش تمام شد .![]()
وقتی رفتیم طفلکی مسیح شیرنسکافه و میوه را آماده کرده بود و من یه کوچولو کمکش کردم . چون
بدجوری دست وپاش و گم کرده بود
.
به من که خیلی خوش گذشت . کیک بریده شد . خورده شد . کادوها باز شد و خواهرزن جان خوابش
گرفت . و مجبور به ترک یار شدیم .
مسیح هم خوشحال شد . فقط جای مامان و بابای مسیح خالی بود .
.مخصوصا بابا که برام میوه
میوه پوست بگیره و من لوس بشم
.
مسیح جان به خانواده من و دنیا خوش آمدی .همیشه شاد .قوی و سلامت باشی .![]()
![]()

امروز هم تولد پسرخاله عزیزم که امیدوار به هرچی دوست داره برسه و خدا کمکش کنه تا این دغدغه
های فکریش کم بشه و سال دیگه یه رشته خوب قبول بشه.
راستی امروز همکارم بدجور بهم ریخته . یه خونه خریده هنوز سند نخورده فروخته و حالا اون فروشنده
اول پشیمون . ![]()
![]()
امروز اگرخدا
بخواهد خانم دکتر تنبل بیاد میریم دندانپزشکی و یا هرچی پیش بیاد .
تا بعد.
سلام .
امروز با اینکه فکر کردم تو خونه بودن مزه ای ندارد ولی بر عکس شد . هوای برفی مارو خونه نشین
کرد ولی یک پیاده روی عشقولانه و به مدت ۲ ساعت در هوای برفی و عکس گرفتن و کلی حرف زدن
امروز و یک روز به یاد ماندنی کرد.![]()
مسیح جان به خاطر سوغاتی های قشنگ ممنون.
خودمونیم چه سلیقه ای داری . همش برو ماموریت
خوش به حال من بشه .
الانم یه کمی نگرانم که کی می رسی خونه .
راستی وقتی مسیح اومد خونمون خاله و نوشین اینجا بودن . مسیحم
اینطوری
راستی می خواستم کادو تولدت و بدم ولی گفتم یه کوچولو صبر کن .
ممنون روز خوبی بود .![]()
سلام . امیدوارم همگی خوب باشید.
امروز قرار بود بعد از مدت ها دوری من و مسیح هم دیگرو ببینیم.![]()
ولی بدشانسی با یک عالمه برف روبرو شدیم .
البته هنوز مسیح نرسیده ولی بابا گفته که باید بیاد
بالا . الان بیرون رفتن درست نیست. بدشانسی از این بدتر .
سمیه هم خواهر بزگرم و تنها خواهرم فردا تحویل پروژه داره و قرار بود من بهش کمک کنم و این کار هم
کردم ولی راضی نیست . می خواد دوباره ماکتش و درست کنه . ولی من میدونم وقت نمی کنه .
خلاصه اینم از تعطیلی ۵ شنبه .![]()
![]()
سلام .
بالاخره بعد از ۱۰۰ ساعت تونستم وارد شم . عجب سخته
با این بلاگفا کار کردن . بگذریم.
امروز مسیح بعد از ۲۰ روز به آغوش دودآلود تهران برگشت . اونم با کلی سوپرایز که به من نگفته بود میاد.
. وقتی صداش و شنیدم خیلی خوشحال شدم . راستی مسیح همکلاسی دیروز
دوست همین روزهای قبل
نامزد همین روزها
و به اگر خدا بخواهد شوهر آینده من
.
همدیگر رو دوست داریم . دعوا هم داریم . لج و لجبازی هم داریم .
آقا مسیح ببخش با این همه ذوقی که داشتی و اومدی کلی پیشنهاد دادی ولی من مرخصی نگرفتم و نیومدم ببینمت . جبران می کنم . به خاطر سوغاتی هم خیلی ممنون .
امیدوارم سردردت خوب بشه و باز خوش اخلاق بشی .![]()
این اولین نوشته من در اسکیس زندگی .
تصمیم دارم خاطراتم را در اینجا ثبت کنم .
خودم را بعداْ معرفی می کنم و امیدوارم در اینجا دوستان خوبی پیدا کنم .
در ضمن قابل توجه کسانی که معنی اسکیس را نمیدانند باید بگم به معنی
طراحی سریع و تند می باشد .