تبليغاتX
اسکیس زندگی
خاطراتم
 

سلام به همگی . ممنون از همیشه باهام بودنتون . خوشحالم همیشه که دوستهای خوبی مثل

شمارودارم . دلم می خواد یواش یواش همه  ی شما ها رو مسیح جونی هم بشناسه . البته یکی از

 شما که همشهریش هستین رو دورادور می شناسه .که منم خیلی دوستش دارم .

امروز کتاب کافه رنسانس تمام شد . کلی برام جالب بود . نوشته ها چندین بار تکرار می شد از زبان

 شخصیت مختلف داستان که همش یکی بود ولی یکی نبود . حسه جالبی به نوشتارش داده بود و از

همه مهتر حس زنانه این داستان بود در صورتی که نویسندش مرد بود . یک مرد که سالهاست خارج از

 ایران زندگی می کنه و تمام موضوع هم به دنبال زندگی چندین نفر خارج از ایران . یه بخشش پر بود از

 وابستگی های زنانه . چقدر جالب بود برام . همیشه وقتی از چیزی خوشم میاد سریع جایگزین قهرمان

اون می شم . مثل کتاب کوری که هنوزم وقتی بارون میاد یاد حمام کردن مردم کور شده زیر بارون می

 افتم . حتی وبلاگهایی که می خونم . مدتها توی زندگی بعضی ها می مونم . این روزها هم تا

یک آهنگ قدیمی می شنوم حس می کنم توی دفتر خاطرات مامان هستم . به مامان می گم من الان

 تو دانشسرام .

 زودی چیزی رو که خوندم یا دیدم باید واسه ی اطرافیانم تعریف کنم وگرنه غم باد می گیرم .

الانم دارم زن زیادی جلال آل احمدو می خونم . یه خورده کسل کنندس . همه داستانهاش آدمو با خودش

 نمی بره .

الانم همون همکاری که گفتم همش اسفند دود می کنه تسویه حساب کرد و رفت . باورتون

 نمی شه که بابت تسویه فقط ۱۰۰ هزارتومن حقوقش رو بهش دادند . یعنی یه عمر بی عدالتی .

 مرد زن و بچه داری که باید الان بره خونه نشین بشه با ۱۰۰ هزار تومن . نمی دونم چرا من از اینجا

نمی رم . چرا ایستادم تا خودم و همین جوری گم کنم. انگار آدمی وجود نداره . مگه من برم

 چقدر بهم می دن .؟؟؟؟؟؟

انگار با کتاب خوندن هم می خوام خودم گم کنم . نکنه با وبلاگ زدن هم همینو  می خواستم؟؟

خودمم نمی دونم .

بگذریم این هوای برفی تهران حال و هوای عید و ازمون گرفت .

 مامان مسیح که دیروز بهم زنگ زدند حال مسیح و از من پرسیدند . مسیح هم شب زنگزد گلگی کنه

 که باباش گوشی رو برداشته و گفته فکرکردم فاطمه ست اومدم بر داشتم  .مسیح :

 بمیرم مسیح جونی افسردگی گرفته . میگه منو یادشون رفته .

خودش می دونه که قد دنیا دوستش دارم .  

تا بعد

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 14:25  توسط فاطمه  | 
 

 

سلام به همگی .

چقدر این حال وهوا رو دوست دارم . چقدر بوی عید و هوای بهاری و دوست دارم . یه چیزی هی توی

دلم قلک قلک می ده . یه دفعه می رم تو دورانی که لباس نو خوشگله رو که واسه ی عید می خریدیم 

رو می پوشیدم و همه چیز نو بود . کفش و جوراب . همه چیز . بعد از سال تحویل می دوییدم طرف خونه

مامانی اینا . هنوز عیدی گرفتن و دوست دارم و از اینکه بزرگ  شدم و دلم واسه عیدی گرفتن تالاپ

تولوپ می کنه خجالت نمی کشم .هنوز خجالت نمی کشم که واسه عیدی هایی که قراره بگیرم نقشه

 می کشم . چقدر عیدو دوست دارم. این حال و هوا که مثل روزای آخر مدرسه . ثلث دوم که هی به زور

 درس می خونی تا امتحانات و بدی تا یه روز به عیدنزدیکتر بشی . اون موفع ها نگران نمره ثلث نبودی  .

چون می دونستی همشو بیست می شی .  آخرش هم با کارنامه ات دو تا ماهی سرخ می خری و

خوشحال می ری اتاقتو خونه تکونی می کنی . وای الان تو خونه ما همه در حال خونه تکونین و من

 همیشه  عاشق این لحظه بودم .لحظه ای که همه مبل ها میومد وسط تا همه جا  جارو بشه .  خونه رو

می کردیم شبیه سینما .تا چند روز همین مدلی میموند . تا ما کیف کنیم و خونه هم کامل تمیز بشه .

چقدر از اینکه بوی مواد شوینده میومد لذت داشت . وای چقدر انتخاب کردن ماهی رو دوست داشتم.

چقدر سبزه گذاشتن و دوست دارم. هر سال یه دونه واسه خودم می زارم. یادم نمی ره انقدر که حال و

هوای قبل عید و دوست دارم  پارسال حاضر نشدم برم ویلایی که بابا تو طالقان خریده بود رو ببینم

وموندم خونه تا اتاق تکونی کنم. مامان چقدر از دستم ناراحت شده بود .

از الان وسایل چهرشنبه سوری هم اومده . وای چقدر خرید کردنش رو دوست دارم ولی از خود شبش

 دیگه  بدم میاد . مخصوصا که این هوای گند تهران رو گند تر می کنه . نمی تونی نفس بکشی . بوی

بدی همه جا رو می گیره . پارسال مسیح برام یه عالمه وسایل خرید . خودمم گرفتم . بد نبود ولی

ترسناک بود .

امسال خیلی کار دارم. هنوز انگشتر رو وقت نکردیم بخریم . یه عالمه کار . لباس شب بله برون .

آرایشگاه  برم  موهامو کوتاه کنم . خرید قبل عید . خیلی کارهست .

امسال دومین عیدیه که  با مسیح هستم ولی اولین عیدیه که می تونم راحت اسمشو به زبون بیارم و

 راحت بهش سال نورو تبریک بگم . دیگه  قدم به قدم داریم  برای هم میشیم و بهم نزدیکتر میشیم .

همیشه دلم می خواد سر سال تحویل خونه خودمون باشیم و دوره سفره هفت سین جمع بشیم .

دوست دارم همه باشن و همه دعا کنیم. اکثرا تزیین سفره با منه . چون من خیلی برام مهمه .ولی

امسال معلوم نیست کجاییم . شاید همگی با خانواده مادریم بریم چمخاله . خیلی از زیباییش تعریف

می کنند . و بعدش هول هولی بیایم بریم عید دیدنی و بعد هم بله برون . زیاد باب دلم نیست ولی

نمی خوام برای خودم سخت بگیرم .الان دورانی رو می گذرونم که هر جوری باشه شیرینه . دیگه

شایدهمچین اتفاقی نیفته . شایدم سال دیگه مامان و بابای مسیح هم توقع داشته باشن کنار اونها

 باشیم . بعضی وقتها باید پا روی دلم بزارم. ولی هرجا باشم باید کنار سفره باشم و مسیح هم کنارم

باشه حتی اگه ۳ صبح سال تحویل بشه .

پ ن خودم : دارم یه کتاب می خونم به اسمه کافه رنسانس .جالبه. بیشتر از اون که جالبه می خوام

 تغییر کنم . اکتیو بشم و حرفی برای گفتن داشته باشم . قبل از اون هم یه داستان کوتاه به اسمه زنی

که شوهرش را گم کردو خوندم .

پ ن مسیح جونی  : مسیح جونی رودیروز دیدیم. یه سراومد خونمون .هنوز هم بینهایت دوستش

دارم و از اینکه لوس بشه هم نگران نیستم . چون می دونم یکی از خصلت هایی که به خاطرش به

مسیح علاقه مند شدم مهربون بودنشه . دیروز تا حدودی با وجودش کیف کردم. شالی که براش بافتم رو

بهش دادم . و اونم یه لاو خوشگل برام گرفته که نگهش می دارم برای روی تخته خوابمون .

پ ن : مامان مسیح جونی :بهم زنگید حالمو پرسیدن .

پ ن بهار : وای که این هوا داره منو می کشه .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 15:36  توسط فاطمه  | 
 

سلام به همه دوست جونای گل و مهربون 

یه عالمه آیکون خوشگل دارم که می خوام خودمو خفه کنم .

روزهاست که حسی در منه که تا به حال باهاش آشنا نبودم .کسی هست کنارم که با وجود اینکه

 امروز درست برابره با بیست و یکمین  ماه آشناییمون  این حس رو بهش نداشتم . وقتی مریض شدم انگاری حساس شدم . همش خواب بودم . مسیح هم مشغول کار بود و داییش از

آلمان اومده بود و هر روز اصرار می کرد که باید بیان دیدن من . مامان مسیح جونی بنابر یه رسم و

رسومی موضوع خواستگاری رو به کسی از فامیل نگفته بودند. افراد فامیل هم اصرار می کردن  که زشته

 ییهو برین انگشتر ببرین .که به خاطر اصرار دایی جانِ مسیح شب جمعه همگی تشریف آوردند تهران.

شب قبلش خیلی انتظار مسیح رو کشیدم که زنگ بزنه و بریم بیرون ولی مسیح هم مراعات مریضیه من

 و کرده بود و هیچی نگفت که یه وقت دلم نخواد و حالم بدتر بشه . شبی بود که با این حس  ناشناخته

 درگیر شدم. بهانه گیر ولی آروم بودم. غصه دلمو گرفته بود .هیچ چیز برام قانع کننده نبود .

وقتی مسیح اس ام اس داد و گفت جام خیلی خالی و کلی ابراز علاقه کرد بدتر شدم.جواب اس ام

 اس شو ندادم. صبح هم همینطور گذشت . بعد زنگید و با هم بحث کردیم .هیچ جور توجیه نمی شدم.

باورم نمی شد. مسیح هرکاری می کرد و هرچی می گفت ولی آتیش دلم خاموشی نداشت .

بابا هم صدای بحثمونو شنید و کلی باهم حرف زدیم و گفت اگه اینجوریه زنگ بزن تموم کن .ما تمام

زندگی رو بر پایه عشق گذاشتیم ولی شما ازهمین اول و.........

باز مسیح زنگ زد و کلی باهم صحبت کردیم .هنوز تو بُهت بودم. نمی دونستم این چه حسیه که داره

منو همینطوری بی اختیار می بره.

قرار بود واسه مهمونی شب برم موهامو کوتاه کنم ولی حوصلم نگرفت  .از ساعت ۵ آماده بودم ولی

  خاله مسیح کمرش گرفته بود نمی تونست بیاد .بالاخره سرساعت ۹:۳۰ مامان مسیح و ۲ تا خاله ش و

 پسردایی و دخترخاله ش و دایی عزیزش تشریف آوردند .با دوتا دسته گل و یه شاخه گل و یه جعبه کیک

 .( که بعدا فهیمدیم یه دسته گلش برای مامانه به پاس تشکر بابت تربیت  دختر ماهی مثل من  ) 

خواهری هم رفته بود دانشگاه هنوز نیومده بود . از طرف ما هم دوتا مامان بزرگها بودند . دست

تنهایی  به کمک مامان  پذیرایی می کردم. دیگه  بشقابی نبود که ازش   چیزی نیفته .

قبل از اومدنشون خیلی حرص خوردم .دلیلی برای اومدن شون نمی دیدم.جز دایی که می خواست

برگرده آلمان .ولی بعد از اومدن و دیدن مسیح جونیم که کلی ناز و دوست داشتنی تر شده بود و

دایی مهربان و خاله های خوبش  که خیلی شب به یاد ماندنی بود نظرم عوض شد . فقط جای بابای

 مسیح هم خیلی خالی بود .

هنوز حس ناشناخته باهام بود . خواهری هم ساعت ۱۰:۳۰اومد . تا ساعت ۱۲ مهمانها بودند و از هر

دری صحبت می شد . من و مسیح هم به اصرار دایی و بابا پرتغال و نارنگی وموز پوست کندیمو به همه

 تعارف کردیم.

آخری که داشتن می رفتند رفتم دسته مسیح و گرفتم و درگوشش گفتم من هنوز قانع نشدم.(با وجود

 اینکه قبل از اومدن پشت تلفن هرکاری کرد تا توی مهمونی خوشحال باشیم.) درگوشش حرف زدن

همان و در وجود پر از مهرش غرق شدن  همان. حس ناشناخته بازم اومد.دلم نمی خواست

بره  . ازاینکه می دیدم توی اون جَمعه و هنوز به من تعلق نداره ناراحت بودم. دوست داشتم در هماندقایق آخر مهمونی   که همه رفته بودند پایین و مسیح مونده بود با ما در آغوشش می مُردم.

 ذوقی داشتم همراه ترس. نکنه می رفت و دیگه مال من نبود . شب اس ام اس زد تازه رسیدیم. بهش

زنگ زدم هنوز بهانه گیر بودم.هنوزم نمی دونستم چی شدم. و باز گوشی رو با ناراحتی قطع کردم در

 حالی که مسیح فقط می گفت فاطِم خیلی دوستت دارم. تنها چیزی که این حس بهم می گفت رو

بهش اس ام اس زدم و گفتم می خوامت و دلم برات تنگ شده. و بعد گریه کردم و  خوابیدم. ساعت۲:۳۰ نیمه شب که مسیح اس ام اس زد . خوابم نمی بره. دلم می خواست پیشم

بودی. خیلی دوستت دارم و معذرت اگه بیدارت کردم.

فردا صبح هم زود اس ام اس زد.و باز ابراز احساس کرد.  مامان زنگید بهشون و حال خاله شو پرسید .

 خداروشکر بهتر بود ولی نتونستن شب  در جمع ما باشن .

صبح فهمیدیم خاله ها و دایی مسیح خیلی خوششون اومده بود . و به مسیح به  خاطر انتخابش خیلی

 بهش تبریک گفتند . مسیح هم یه جمله گفت که دلم می خواد همیشه به یادم بمونه. بهم گفت ازت

 ممنونم که اینقدر خوبی که همه به من تبریک گفتن . وای چقدر خوشحال بود و چقدر شاداب

بودم. چقدر تلفنی حرف زدیم. چقدر مسیح عاشق بود و ...

مامان مسیح جونی  هم زنگ زد و گفت اسفند دود کن که خیلی تعریفی بودی . می گفت بابا هم

ناراحت شده که چرا نیومده . همون شب هم دو دفعه زنگ زده بود تا باهم حرف بزنیم ولی گوشی رو

نداده بودند . چقدر ماهه . امروز صبح هم زنگ زدند و حالمو پرسیدند .

خدایا بابت همه چیز ممنون و بابت این حس ناشناخته که نمی دونم باید باهاش چه طور رفتارکنم کمکم

 کن .

مسیح جونی خیلی دوستت دارم.

تا بعد . ممنون هستم از همه شما

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 13:25  توسط فاطمه  | 

 

سلامی دوباره به همه عزیزان گلم . اگه کم سربهتون می زنم می خوام مریض نشین

ادامه داستان .

شب بیستم مرداد ماه سال ۵۴ بود که ز... ساعت ۷:۵ زنگ زد و تا ساعت ۸:۱۰ با هم صحبت کردیم .

 مکالمه شیرینی بود .و نتوانستم خاطرات این چند روزه را یادداشت کنم.

شب بیستم مرداد ماه ۱۳۵۴ بود که تصمیم گرفتم رسما از ز... خواستگاری کنم

ساعت موعود فرارسید . از طرف من برادرم و خانم برادرم و از طرف او نیز پدر و مادر و خواهر و برادرش

 بودند .

موضوع بعد از مدتی مطرح گردید .من خیلی خوشحال بودم . همچنین او که پشت در اتاق خدا خدا

می کرد  و مدام در را باز و بسته می نمود و دل پر اضطرابی داشت . خلاصه محفل ساعت ۱۱:۳۰  در تارخ

۲۰/۵/۵۴ به پایان گرفت .

شب ۲۱/۵/۵۴ ساعت ۱۰:۳۰در حدود ۲ ساعت در راهرو منزلمان با هم صحبت کردیم . شب خوب و

 بی ریایی بود .

شب ۲۲/۵/۵۴ با آنکه دو بار مکالمه تلفنی داشتیم ولی اشتیاق فراوانی برای دیدن هم داشتیم . که

 دوباره ساعت ۱۰:۳۰ شب تا ساعت ۳:۵ بعد از نیمه شب روی پله های راهرو باهم صحبت کردیم . چه

 شب خوبی بود .

در روز ۲۳/۵/۵۴ اتفاق ها برعکس شد . مخالفت های خانواده به خصوص شوهر خواهرش شروع شد .

فرداشب برخلاف تصورم ز... باز ساعت ۱۰:۳۰ روی پله های راه پله بود . با هم حرف زدیم و چقدر تاسف

 خوردم . او فکرمی کرد با به وجود آمدن این ماجرا علاقه من به او کم می شود ومن فکر می کردم

 حرفهای اطرافیانش روی او تاثیر می گذارد .ولی غیر از این بود .حتی دوستیمان نسبت به هم محکمتر

 نیز شده بود ودر آن لحظه به این می اندیشیدم که چقدر دوستش دارم. و نمی خواهم یک لحظه

 ناراحتیش را ببینم . که مادرش او را برای خواب صدا کرد . شب بخیر گفتیم و رفت .

صبح ساعت ۷:۳۰ در حیاط دیدمش . متفکر بود و غمدار ولی دوست داشتنی و دلچسب . با اشاره

 سلام. خوبی . خداحافظ . منتظر تلفنت هستم .

صبح امروز ۱۴/۶/۵۴ برای دانشسرای مقدماتی امتحان داشت با اینکه راضی نبودم تا دم در با نگاهم

 بدرقه اش کردم.

۴۸ ساعت است که نتوانستیم با هم حرف بزنیم . زمان زیادی است . آخر ما از وجود یکدیگر جدا

 نیستیم . یک روح در دو بدن را مانندیم . لازمه وملزوم همیم .من بی او هیچم و او بی من .

۲۰/۷/۵۴ به دانشسرا رفت و یک دنیا غم فراق را برای من به جا گذاشت .هر بار که مادرش به همراه

 خواهرش به ملاقاتش می رفتند نامه ای به آنها می داد تا به دست ز... برسانند و اونیز بالعکس . هفته

 ها برای هردوشون مثل یکسال می گذشت . دخترک همیشه گریان بود و پسرک چشم انتظاری کلافه

 اش کرده بود .

در حدود ۴ماه از عشق و عاشقیمان می گذرد ولی هنوز آینده مان برایمان معلوم نیست . این دو سال

 دانشسرا ز... پشتم را خم می کند . و قلبم از تپش می ایستد .هر بار که می رود قلب مرا با خود    

 می برد و شاید قلب خود را پیش من جا می گذارد .

در هر حال انتظار می کشم تا نشانه ای از او دریافت کنم ودل بی قرارم را تسلی دهم .هرچه بیشتر

 زمان می گذرد بیشتر احساس می کنم اطرافم خالی است وبی اوزندگی برایم چون شرنگ تلخ است .

چندروزی است خاله مادرش مهمان آنهاست .مرا با دقت ارزیابی می کند . خداکند رفوزه نشوم .

اومی گفت خاله با پدرش راجع به ما زیاد حرف میزند . مادرم هم با آنها صحبت کرده است . و آنها برای

 خوشبختی ما دعا می کنند .

به همراه مادرش رفتیم دانشسرا دنبالش . شب خیلی خوبی بود .

چند وقتی است دست به قلم نشده ام . دلیلش تنبلی است وگرنه علت دیگری ندارد.

 پس فردا عید نوروزاست.  قرار شده مراسم عقدمان در عید باشد.از ۷/۱/۵۵ تا ۲۰/۱/۵۵ تقضای مرخصی

 گرفته ام .از تاریخ ۱۰ تا ۱۳ در کنارعیال بودم و خیلی خوش گذشت . در فکر تهیه وسایل عقد کنان

 هستیم . اگر خدا بخواهد ۱۹/۱/۵۵ در منزل برگزار می شود .  دلهره و اصطراب دارم .نکند نقصی در کاها

 پیش بیاید .

مراسم عقد کنان عصر روز پنج شنبه مورخ ۱۹/۱/۲۵۳۵ از ساعت ۲ بعدازظهر الی ۱۲ شب در منزل زن

 جان برگزارگردید .

بسیار باشکوه و آبرومند بود .

دوماه بعد : ۲۱/۳/۵۵ پشت بام منزل

از ساعت ۷:۳۰ تا ۹:۳۰ شب گپ می زدیم . باد دلنوازی می آمد و محیط دل انگیزی بود . به یاد جوانی .

 همه چیز خاطره ساز شد وبه اصرار عیال به نگارش پرداختم.

حالا ۳۱ سال از اون ماجرا می گذره و خلوت تنهایی دخترک و پسرک عاشق رو خواهری و من پر کردیم .

مامان و بابای همیشه عاشقم سایه تون همیشه بالاسرمون باشه به امید خدا .  

ولتاین مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 21:59  توسط فاطمه  | 
 

سلام به همه  دوستان . منم سرماخوردم .

به بهانه روز ۲۵ بهمن روز عشق خارجی و ۲۹ بهمن روز عشق ایرونی  می خوام یه داستان عشقی

 بگم .

یکی بود یکی نبود . حدود ۳۱ سال پیش پسرکی دست به قلم می شه و شروع می کنه از خاطراتی که

 فکرمی کرد مهم ترین روزهای عمرش باشه می نویسه . قصه از اونجایی شروع میشه که پسرک که هر

 روز صبح که می خواسته بره سر کار از کوچه ای باید رد می شده . توی دلش هر روز می گفته خدایا

 یعنی میشه یه روز منم توی این کوچه خونه اجاره کنم که راحت تر برم سرکار . که از قضا بعد از مدتی

 توی همون کوچه توی یه آپارتمان ۴ طبقه یه خونه کوچولو می گیره .

روزها می گذره و فکر این پسرک رو دخترکی با سن کم و اندامی ظریف مشغول می کنه که در تاریخ

 ۲۴/۴/۵۴ در دفتر خاطراتش این چنین می نویسه .

شب سه شنبه است راجع به z  خیلی فکرکردم .

در بهمن ماه سال 52 به عنوان مستاجر به منزل ایشان آمدم . امرزو که تیرماه 54 است یک و سال و نیم

 است که همدیگر را  می شناسیم . او خیلی سنگین و متین و باوقار است و رفتار مودبانه و نجابت

 معصومانه او افکار من را به خود جلب کرده . تا تاریخ 10/3/54 اثری از اینکه من عاشق شده ام در دلم

 رخنه نکرده بود . برایم مثل دختران دیگر بود ولی قابل احترام تر .

یکروز عصر نیمه اول خرداد به منزل می آمدم که به اتفاق دوستش در حیاط منزل بود و به من نقل قولی

 کرد . این اولین باری بود که مستقیما رودرروی هم قرار گرفتیم و به درستی صورتش را دیدم . در

 دلم لرزشی به وجود آمد  . حدس زدم برای گفتن این جملات از ساعتها پیش تمرین کرده است .

روزهای بعد برای کاری به منزل ایشان تماس گرفتم و هربار گوشی تلفن را برمی داشت صدای آسمانی

 او قلب مرا ریز ریز به تپش وا می داشت .

هربار می خواستم در مورد دلبستگیم با او صحبت کنم لیکن محجوب بودن او باعث می شد غیراز سلام

 حرف دیگری ما بین ما ردوبدل نشود .

دختران زیادی سر راهم بودند ولی هیچکس مثل او نتوانسته بودند محبتی که لازمه زندگی است در من

 ایجاد کند .چه برسد  فکر زندگی کردن با آنها .

پریوش که مدت یک ماه نیز با هم نامزد بودیم نه علاقه قبلی بود و نه بعدی و هر روز که می گذشت

 نسبت به هم سردتر می شدیم .سپس تصمیم گرفتم از ادامه آن جلوگیری کنم . و کردم.

با خودم تصمیم گرفتم بدون عشق سر راه هیچ دختری قرار نگیریم . حتی اگر شاهزاده خانمی به من

 علاقه مند شود . حال فکرمی کنم z را دوست دارم و حاضرم همه زندگیم را در راهش نثارش کنم

، تا خدا چه مصلحت داند و چه پیش آید .

خلاصه روز بزرگ زندگی این پسرک در ساعت 11 صبح 10/5/54 بود . هنگامی بود که دفتر عقاید دخترک

 را به او پس می داد و از او تقاضا کرد که نظرش را نسبت به او بنویسد .

ساعت 1:30 تصمیم گرفتم نامه ای عاشقانه برایش بنویسم و  نوشتم و خواستم به او بدهم که

 خواهرش  صدایم کرد ونامه ای از ( ز...) [ این اولین جایی بود دردفترخاطراتش که اسم دخترک را واضح

 نوشت ] به من داد وگفت زود جوابش را بدهم.

ساعت 4:30 چه ساعت باشکوهی ، چه لحظه شادی بخشی . برایم نوشته بود دوستم دارد و بدون من

 زنده نیست و آرزویش این است که من متعلق به او باشم .  

من نیز ساعت 5 بعدازظهر نامه ای دیگر نوشتم وهمراه نامه اول به اودادم . آنقدر خوشحال شد که تا

 مدت ها  از شوق می گریست . 

عشق چه زیباس و چه دوست داشتنی و چه باشکوه . حال فکر میکنم سبک شده ام . می توانم به

 آسمانها پرواز کنم . دیگر از آینده نمی ترسم.

 

چون خیلی ها از خوندن وبلاگم چشم درد می گیرند ادامه رو برای بعد می زارم.

از تبریک های همه عزیزان ممنون . همیشه عاشق باشین .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 11:24  توسط فاطمه  | 
سلام به همه دوست های خوبم که به من خیلی لطف دارین . منم یه دنیا دوستتون  دارم و فکرکنم

 با پست قبلی دیگه همه اینو متوجه شدین .اگه نشدین یه جور دیگه متوجه تون کنم ؟؟ 

البته در پست قبلی من از طرف یه دوست محکوم شدم . حالا نمی دونم ممنون نوشتار هم شدم یا نه؟

دوستهای خوب گرمسار ، لاهیجان ، تبریز ، گرگان و تهران و بقیه رو نمی دونم ولی می دونم تهران

نیستند  یه سوال دارم . تو کامنت قبلی چند نفر گفتند نوشته هام ریزه . شما هم ریز می بینید .

منو نه . نوشته هامو ؟؟؟؟؟؟؟؟

بعد از کلی دوری و دل تنگولیدگی الان روی ابرهام.

روزهای خوب عاشقی رو می گذرونم . روزهایی که یه عمر فکر می کردم این روزها چه جوری .

وقتی عاشق می شی چه جوری می شی . آدمی که دوستت داره باید چه کار کنه .

خیلی انتظار عشق واقعی رو کشیدم . عشقی که  تو چشماش خودمو ببنیم . با خنده هام

بخنده و عشق پلقی  از تو چشماش بزنه بیرون .

خیلی حرفا هست و خیلی چیزها هست که زود همه ی عشق و به سوی دیگه می کشه که  توی

هررابطه ای هست . ولی دارم تمرین می کنم که عشق و درک کنم و روی چیزهای دیگه کمتر زوم

کنم .

به قول یاسی جون می نویسم یادم بمونه .

 بعد 12 روز دوری و 12 روز سوپ خوری مسیح جونی مامان بهش گفت شام بیا خونمون . که تا ساعت 5

 توی شرکت صبر کردم تا بیاد دنبالم و از این طرف بریم . ختی واسه عشق صبر کردن هم لذتی داره .

اول رفتیم یه خورده قدم زدیم و بعد رفتیم کافی شاپ یه چیزی خوردیم و کلی چشمای خسته شو نگاه

کردم و کلی موهای بلند شدشو .  اونم یه طور فجیع  بغلاش کوتاه و بالاش بلند . قربونش برم به

خاطر من به آرایشگره می گه خانمم زیاد کوتاه دوست نداره . آرایشگره هم می .... گند می زنه به

موهاش .

بعد چند تا مغازه دیدیم . از یه مدل فنجون خوشم اومد . بهش می گه خوشگله نه ؟ میسح جونی هم با

دقت نگاه کرد و گفت آره فقط شستنش سخته . اون وقت کارم سخت میشه . قربونش برم انقدر

می فهمه .

بعد رفتیم توی شهر کتاب یه قدم زدیم . چیزای خوبی هم داشت برای ولنتاین . چند تا نشون کردم تا بعد

 برم بخرم . البته که از عروسک بدش میاد  . از مغازه  اومدیم بیرون  که دستگاهه بوق زد . ماروهم به

شکل دزد ها کشیدن تو . همه چشم ها منتظر بودن که ما چه عکس العملی نشون بدیم . دوباره

 رد شدم و کلی بهش فحش دادم که بی شعور خوب چشماتو باز کن ببین ما هیچی کش نرفتیم و

بعد از من مسیح اومد . دیگه دستگاه خفه خون گرفت .

بعد اومدیم خونه . هوای خیلی دو نفره بود . تازه دارم حس می کنم دارم ازدواج می کنم . از وجود

مسیح خیلی لذت می برم . همش شب چغندر برون رو تصور می کنم . خیلی حس جالبی هم

 اصطراب داره . هم خجالت و هم یه دنیا عشق و هم یه غم کوچولو . نمی خوام بزرگ

بشم .

خلاصه اومدیم خونه . مامان مسیح جونی برام یه تی شرت خریده بود که با یه شیشه  آب نارنج داده

 بودمسیح آورده بود . دستش درد نکنه . هم تی شرتش قشنگ بود و هم آب نارنجش . البته رنگش

 . خوشمزه  هم بود .   مامان هم سوپ درست کرده بود و هم مرغ . مسیح خیلی مرغ دوست داره .

کلی هم با خواهری سر کاهوی درسته ی تو ی سالاد خندیدم که مامان درست کرده . نمی دونم

مسیح فهمید یا نه ؟

بعد هم دور از چشمای مامان و بابا کلی همدیگرو زدیم و خندیدیم. چقدر خنده هاشو دوست

دارم . بعد خواهری گفت آلبوم   بچگی هاتو بیار مسیح ببینه . تا دو صفحه ورق زدیم همسایمون زنگید

گفت شب نشین میام خونتون . حالا یکی نیست بهش بگه بابا ساعت 10.30 بگیر بخواب .

خلاصه مسیح هم عجله ای آژانس گرفت و رفت .

امروز می ره خونه دختر خالش ناهار . ما هم فردا خونه مامانی جونم دعوتیم . 

بابای مسیح جونی هم امروز زنگ زدند . البته به اتاق ما . چون به اتاق زنگیده بودند وقتی داشتم بر

 می داشتم فکر کردم باید مسیح باشه . ولی وقتی صداشون و شنیدم و اون قربون صدقه ای که

می رفتند خیلی تعجب کردم  .بعد محکم و خیلی بد اخلاق گفتم شما ؟ باباهم گفتند  خوب پدر...

نمی شناسی . تا اینو گفتند ییهویی آب شدم . دیگه کلی حال و احوال . اونجا هم مثل تهران هوا

خراب شده . کلی ذوقیدم از شنیدم صدای مهربون پدرشوهر آینده . بعد با خواهری رفتیم پیاده روی.

جونم در اومد( اون آیکنی که داغونه ). هی خواهری می گفت زود نریم خونه . بروبابا دارم می میرم .

رفتم خونه دیدم فقط نیم ساعت شده . بعد کلی شرمندگی از سوسول بودنم یه عالمه رقصیدیم .

 منم باز تو حال و هوای بله برون بودم .

پ ن دماغ پزشکی : رفتم و دید و مثل همیشه کلی از کارش تعریف کرد و گفت هفته ی دیگه زنگ بزن تا

 وقت عمل و بهت بگم . حالا مامان شیر دل می گه فردا عملش کنید . منم یهو تمام ناخن هامو خوردم . 

 همین جوری دکتر و نگاه کردم .  بعد دکتر گفت خودش آمادگی نداره . یه روز دیگه . تو همون مطب

عمل می شم . برام خیلی دعا کنید . چون می ترسم .

پ ن خواهری : براش یه وبلاگ  درست کردم و تقدیم کردم بهش که اگه دوست داشت بیاد نوشته های

 خوگشلشو بنویسه .

پ ن مسیح جونی : خیلی دوستت دارم .

پ ن مامان معتاد :  توی ماشین  توی ترافیک ما حرص می خوردیم  خانم بازی می کرد . تازه خانم

همسایمون رو هم به بازی با موبایل تشویق می کرد . فکر کنم خانم حدود 60 سال سنشه .

پ ن ولنتاین : پارسال هرچی هنر داشتم برای ولنتاین رو کردم و کلی عمه مسیح جونی کف کرده بود .

حالا امسال که باید دست به کار شم هیچی ندارم ( آیکونی که سوت می زنه )خره از پل گذشت .ییهو

 این فکرو نکنید . فقط یه خورده شکلات خریدم و یه چیز دیگه . اونم آدامس . آدامسه خارجی بود من

جو گیر شدم برای مسیح خریدم . فروشنده گفت تند می خواین یا معمولی. گفتم تند . مسیح تند

دوست داره ( تریپ شناسایی مرد آینده ) . بعد از چند روز از مسیح پرسیدم عزیزم تو آدامس تند دوست

داری دیگه نه ؟ مسیح : نه . من معمولی می خورم . من :  مسیح : تازه گلم مگه من می تونم

آدامس بخورم . ( مسیح دندوناش اُرتوندِسیه )  . من : 

مخ خوری خوبی بود . تابعد . یه مطلب جالب دارم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 13:28  توسط فاطمه  | 
 

سلام به همه دوست جونای گــــــــــــلـــــــــم .

وقتی توی اینجا می نویسم انگاری کلی انرژیم خالی می شه و وقتی میام کامنتدونیم و نگاه

می کنم سرشار از انرژی مثبت می شم .(دوباره پی می برم انرژی هسته ای حق مسلم ماست

خوب چی کار کنم هر وقت حرفه انرژی میشه این میاد تو ذهنم . و بعد اون چهره آرش جونی گلم

( پسر دوستم . ۳ ساله ) که تو محرم وسط دسته عزاداری پرچم گرفته دستش و بلند بلند خونده انرژی

 هسته ای حق مسلم ماست . آخ که چقدر بچه ها جیگرند . حتی وقتی از این حرفای ...... میزنند .

شیوا جون اگه اینجا رو خوندی یادم باشه یه چیزی در مورد همین آرش گلم برات بگم .

داشتم از شما دوستای نازم می گفتم . که چقدر ذوق می کنم که میام کامنت هامو می خونم .

بعضی هارو چندین بار می خونم . از وقتی تو اینجا می نویسم سعی کردم به دور و برم یه جور دیگه

 نگاه کینم .گاهی وقتا تمام روزمو مرور می کنم و کامل تو ذهنم  می نویسم تا حرف خوبی برای

گفتن پیدا کنم. سعی می کنم  شاد باشم . شاید خود سانسوری می شه ولی اشکال نداره

نمی شه که همش از غصه گفت . 

در این چند وقت هم  به این موضوع  پی  برد م که نسبت به هم سن و سالم تنبل ترم . خیلی

کارهاست که الان انجام بدم و همه اش رو به بهانه ای که از نظر خودم صحیحه به عقب می ندازم.

چقدر آدمای وبلاگستون مهربونن . این جمله خواهریه  وقتی میام از نوشته ها براش می گم.

 راست میگه . توی اینجا کسی به کسی تجاوز نمی کنه . کسی کسی روهول نمی ده . کسی

دلش نمی خواد یکی دیگه  مشکل داشته باشه . هیچ کس به کسه دیگه حسودی نمی کنه . فخر

نمی فروشه . اینجا گدا نداره . سرتو کلاه نمی زارن .اینجا گرونی نمی یاد . چشمو هم چشمی نیست .

 هرچی سلیقه است متعلق به خودت . انگار هواش تمیزه . بوی سیگار خفه ت نمی کنه . آزادی عقیده

هست . قتل نیست . کسی درخت قطع نمی کنه . توی اینجا کسی تصادف نمی کنه . قیقاچ نمی رند و 

 چراغ قرمزی نداره که ماشین پشتی مدام بوق بزنه . کسی جریمه نمی شه . وقتی داری وبلاگه

دوستی رو باز می کنی کسی نیست یه دفعه بیاد و با چاقو بهت حمله کنه . ( ۲ بار قصاص برای پسر

۱۸ ساله ) .

کاش می شد همش اینجا موند . همین جا زندگی کرد و هیچ زشتی رو ندید . زندگی کرد .

درسته آدم های مریض اینجا هم هستند . خیلی چیزهای زشت هم می نویسند ولی میشه نرفت و

نخوند و میشه نظرهارو کنترل کرد و نزاشت اینجا هم بنویسند .

اینجا یه جورایی شبیه ماهواره ست که هر مهمونی که میارن همه ش ازش تعریف می کنند .چه

 خوشگل شدی امشب ..

نه اینکه بگم همه ش تعریف خوبه ولی انتقاد و موضع گیری و غرغر توش کمتر .

بازم از همه دوست ها عزیزم ممنون .

پ ن مسیح : حالش خیلی بهتره . از دعای شما دوستای خوبم . همین روزا همدیگرو می بینیم .

کلی الان عاشقیم و به هم عشق می ورزیم ولی اعتراف می کنم که  از جانب مسیح بیشتر .

 وای یادم رفت .نباید تعریف کنم.آخه چشمم واسه رابطمون خیلی شور .

پ ن دماغ پزشکی  : طبق معمول منو پیچوند افتاد و چهارشنبه .

پ ن مامام جونم : اعتیادش ای کمتر شده ولی کمر درد گرفته .

پ ن مامان وبابای مسیح : حالشون  بدتر شده و دوباره رفتند  دکتر .امیدوارم زودتر خوب بشن.

پ ن شیوا جون :تبریکات فراوان منو بپذیر .دعا می کنم همه چیز به خوبی پیش بره و مانعی

 نباشه  .

پ ن صمیم جون : امیدوارم حال خواهریشون خوب بشه .همه دعا کنید . 

پ ن مهتاب جونی : که امیدوارماز سرگردونی دربیای .

پ ن دریاجونو دخملی : امیدوارم دخملی به سلامتی دنیا بیاد و استرس هم نداشته باشی .

پ ن خودم : دلم برای مسیح هم چنان تنگولیدست . همتون دوست دارم . دوست های

 جدید پیدا کردم . روی ماه همتون و می بوسم .

تا بعد .

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 13:14  توسط فاطمه  | 
 

سلام به همه دوستای گلم که همه رو ندید بسیار دوست می داریم .

 مسیح جــــــــونی خونم اومده پایین . با فردا میشه ۹ روز که ما این آقا داماد را ندیدیم . من

 مسیح  می خوام . ازش قول گرفتم دیگه مریض نشه . یعنی چی ؟ چه معنی داره آدم مریض

بشه!!!! .

امروز هم بعد از ۷ روز دیگه راحت حرف زدیم . البته که هنوز وسط صحبت سرفه ش می گیره و گلوش

 می  سوزه ولی باز کلی عشقولانه بار هم کردیم و قلبم باز ذوق کرد .

بعد این همه مدت حرفم نمی یومد که هی می گفتیم چه خبر .( مسیح زیاد پر حرف نیست ) که بعد

 کمی یخ آب کردن . فک بنده به کار افتاد و کسی جلودارش نبود . دیگه مسیح هی سرفه می کرد و

من هم .......می زدم . خوب چی کار کنم . دلم بدجور تنگولیده بود .هی مسیح می گفت برم

سوپ بزارم . منم انگار نه انگار .(همون آیکنه که سوت می زنه). کاشکی گلم پیشم بودی .اون موقع

 می دونستم  چی کار کنم .

 دیشب یه کوچولو چشمم  اشکی شد  . اونم بی جنبه اشک ندیده صبح پف کرده بود . همکارم

می گفت زیاد خوابیدی ؟ کسی که زیاد بخوابه و یا کم بخوابه چشماش باد میکنه . تو دلم گفتم گریه

 هم کنه و مریضم باشم همینه . البته اشک ندیده هم نیستا . وبلاگ احساسی می خونم گریم

  می گیره . فیلم می بینم گریم می گیره . با مسیح عشقولانه حرف می زنم بازم گریم می گیره

 . کلاجنبه هیچی و ندارم . این جور که بوش میاد . طفلکی مسیح چه خانم زرزرویی داره .

مامانم هم باهاش حرف زد و هی گفت بیا اینجا که بازم گفت مریض می شین و قبول نکرد .

وای این مریضی جدید چیه ؟ دوست خواهری هم مریض شده . اونم بیچاره سرباز . دلم برای اونم

سوخت .

خلاصه مسیح حونی ما در عرض سه روز ۶ عدد آمپول را زدند ( به غیر از اون اولی ) تا بهبود حاصل شود .

من ترسو عمرا می زدم .

وای نـــــــــمـــی خوام . فردا باید برم دماغ پزشکی . تا ببینیم یک طرف بینی ما تکلیفش چیست .

می ترسم مثل دشمن گربه ( سگ )( اون آیکونی که ناخن هاشو می خوره ). مخصوصا از اون آمپول سر

 کنندش . وای . من غش کردم . می خواستم بعد این همه خوردن و خوابیدن برم کلاس ورزش تا بدنم

 یه کمی نرم بشه و بتونم برای مراسم این شکم کوچولو رو که شده آینه دق آب کنم . ولی دیدم اگه

 برم دکتر شاید استراحت بده و بگه بپربپر برای بینی خوب نیست فعلا صبر می کنیمممممممممم.

حالا کی من مسیح و ببینم با خداست . ۵۰ روز دیگه مونده به برنامه چغندر برون ( همون بله برون )

اون موقع همه سرشون گرم عید .

راستی مامانیم ( مامان بزرگم ) یه عالمه ته دیگ برام گذاشته . قربونش برم . حالا ببنید دیگه

عروس عاشق ته دیگ و عروسی هم شمال . مسیح تخمین زده که سیل میاد . دیگه از بارون

گذشته .

پ ن ۱:اعتیاد مامان همچنان هست . تازه خواهری هم شده رقیبش . با هم کل کل دارند . من هم

بد جور اعتیاد به نت پیدا کردم مخصوصا که این دفعه آمار کامنت دونی بدجور تحریک کننده بود .

پ ن ۲ : از آقا محمد  و علی آقا و زیبا جونم خیلی تشکر می کنم . هر کی علاقه به آشپزی داره  زیبا

جونه  هنرمند تو بلاگشون در این رابطه ست . که تو پیوند های من هم هست .

پ ن ۳ : داییم از مسیح خیلی خوشش اومده .

تا بعد که از دماغ پزشکی برگردم .

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 22:27  توسط فاطمه  | 
 

سلام به همه عزیزانی که به من سر می زنند و یا من به اونا سر میزنم .

دلم واسه خاطرات نوشتن تنگ شده بود . چقدر از موضوع وبلاگم دور شدم .

این روزها مامان عزیزم معتاد شده . هر کاری هم می کنیم ترکش بدیم نمی شه . تازه داره روی

خانواده هم اثرات منفی می زاره و ما هم داریم درگیر اعتیاد می شیم . البته همه نوع اعتیاد بد ولی

نمی دونم کی این تجربه رو داره و می تونه به ما کمک کنه . مامان دیگه کمتر به ما توجه می کنه

 .بابای خونسرد من هم داره دیگه کفری میشه . هر چی می گیم و هر کاری می کنیم این موبایل

لامصب و از دستش بندازیم حریف نیستیم . تازه وقتی هم ما دستمون می گیریم قربونش برم

       می زنه و از ما می گیره . متوجه شدید که خانم معتاد  بازی موبایل شدند . اونم چی من

 ابـــــلــــــــه بهش یاد دادم .

جالب بابام بود وقتی داشتم به مامان یاد می دادم هر حرفی را باید حدود ۴ دفعه ای تکرار می کردم

( همون آیکونی که موهاش و می کنه و یا سرش و به دیوار می کوبه ) . تو آموزش هم فقط منو قبول

 داره . انگاری در این مورد خداوند به ما صبر ایوب عطا فرموده اند . البته که اگر حضرت ایوب هم بود

کم می آورد . خلاصه بابام می گفت : مادرت . آروم تر. چرا دعواش می کنی . منم باز آروم یاد

می دادم . یه دفعه هم داشت همین طوری سوال های تکرای می کرد منم آروم خیز برداشتم رفتم تو

اتاقم . البته فکر نکنید به مامان بی توجه  بودم .نه .آخه اون موقع دیگه مغزم هنگ بود  . تازه تا

یکی یه چیز بهش می گه خانم می گه دیدی . تقصیر تو بود    game over شدم . 

خلاصه همون پدر آروم و خونسرد ما که به من تذکر می داد دیگه قیافه اش دیدنی وقتی مامان

موبایلش و دستش می گیره .

مامانم بافتنی هم می بافه و بابا با اون هم مخالف . می گه دستت و چشمت و اذیت می کنی . ولی

 کلا  بابام هر کاری که مامانم و مشغول می کنه و کمتر می گه احمد جان ناراحتش می کنه . حتی

 اگه خودش از صبح تا شب روزنامه و کتاب بخونه و یا بنویسه و یا تی وی  نگاه کنه بازم مامانم باید بیکار

 باشه . ولی  طفلکی این روزها به بافتنی هم رضایت می ده . چون حداقل بافتنی می بافه به

اطرافش توجه داره ولی وقتی موبایل دستش هر چی می پرسی انگار نه انگار . قربونش برم . خوبه

 حالا اینترنت نمی ره . اونم خیلی سعی کردم بهش یاد بدم ولی چون تو اتاق باید باشه سخته

شه .خدا بهمون رحم کرد .

هم اکنون به یاری سبزتان نیازمندیم . بگین چی کار کنیم .

***

از پنج شنبه هفته پیش ما هنوز مسیح جونیمون رو ندیدیم . اول که دو روز تعطیلات هر کدوممون یه

 طرف بودیم. بعد هم ما تهران بودیم  و مسیح همچنان در کنار خانواده بود . اونم چه خانوده ای . همه

 مریض . مامان مسیح سرفه های خشک و بدی داشت و ساعت ۲ شب مسیح می برتش دکتر .

 فردا شب هم بابا حالش خیلی بد می شه و سرم بهش می زنند . برادرش هم که بینی عمل کرده .

 اگه یهسرفه بکنه دیگه ...... شب پنج شنبه هم مسیح لرز می کنه و بخاری روزیاد می کنه . برادرش

 هم تو خواب گرمش می شه . گچ و از روی بینیش می کنه . ولی من موندم . چون من وقتی

دکتر داشت گچ بینی منو بر می داشت انقدر درد کشیدم که نگو .  

خلاصه مسیح جونی ما بدون اطلاع قبلی به تهران می آیند . قبلش هم با هم سر اینکه همیشه

میره شمال منو تا حدود زیادی یادش می ره قهریده بودیم . به حدی ناراحت بودم که می خواستم

زنگ بزنم صدای مشاور ببینم این طبیعیه که دو نفر هنوز زیر یک سقف نرفتن با هم دعوا کنند؟ . که

خودش با کلیگلودرد و تب و لرز زنگید . دقیقا حالتمون اینطوری بود .

از دست من هم کاری بر نمی آمد . خیلی دلم گرفته بود .هر دفعه می زنگیدم حالش و بپرسم پشت

تلفن ریز ریز گریه می کردم .

امروز هم با همون حال بدش رفته سر کار . امروز هم با هم قرار داشتیم ولی به علت اینکه حالش خوب

 نیست و  نمی تونه بیاد منو برسونه خونه قرارمون بهم خورد .حالا شاید کسی پیش خودش فکر کنه

 وای چقدر مسیح گیر .خوب خودت برگرد . ولی من هم این خصلت مسیح و دوست دارم . اصلا دلم

نمی خواد تنها جایی باشم . شاید هم اشکال داشته  باشه . و بگین استقلال نداری ولی فعلا

اینطوریم . به حدی که هر وقت قرارداریم مسیح میاد دم شرکت من و دوباره این مسیر و بر می گردیم تا

به مقصد بعدی حرکت کنیم . (  مسیح ماشین نداره ). حالا فعلا اینطوری . تا دو روز دیگه نگه پاشو  .

خودتو لوس کردی .

پ ن 1: امیدوارم حال عسلک جون  زودتر خوب بشه .

پ ن 2 : عکس طالقان را چند روز دیگه بر می دارم. چون فکرکنم اسکیس زندگی دیر باز می شه .  

پ ن ۳ : کی می دونی که وقتی برای کسی کامنت می زاری و اجازه لینکیدن می خواهیم ولی جواب

 کامنتتو نمی دند باید چه کار کرد . دیگه کامنت نزاری. بدون اجازه بلینکی . یا اصلا کامنت نزاری و

نلینکی و یا هی اصرار و اجازه و ....... ؟ چی کار باید کنم ؟

ببخشید سرتون و درد آوردم . تا بعد .

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 11:18  توسط فاطمه  | 
سلام به همه دوست جونایی که خیلی دوستتون دارم .

خیلی حرف برای گفتن دارم . مخصوصا از سفر کوچولویی که به گرمسار داشتیم و دیداری که تازه شد .

ولی امروز دلم خواست به سفارش یک وبلاگ دهکده ایرونی می خوام از زادگاه پدریم یه کوچولو بنویسم .

امیدوارم خوشتون بیاد .درسته که هر بار که می خوایم بریم با کلی غر می ریم ولی جدا جای زیبا و برای

 خودش یه بهشتی .

اطلاعات اولیه درباره طالقان

طالقان در۱۲۰ کیلومتری شمال غربی تهران واقع است.  منطقه معروف به طالقان  در میان دره بزرگی در

 کوههای البرز قرار دارد. طالقان منطقه اي متشكل از  حدود 80 روستای كوهستاني است كه در فاصله

130 كيلومتري شمال غربي تهران قرار دارد.  منطقه طالقان حدوداَ 1200 كيلومتر مساحت دارد.


نام بعضی از  روستاهای طالقان

آر تو ن - آئین‌کلایه - آرموت - آسکا ن - ابصار (اوصار) - امیرنان - اسفاران - اوانک - اوچان -  اورازان - انگه

 - آردکان - اهوارک - باریکان - عالیده - فشندک - کرود - کوِئینِ - کرکبود - کش - کشرود و...

زبان مردم طالقان فارسی و لهجه تاتی است   تنها در دهکده میناوند مردم آن بزبان ترکی سخن
 
 می گویند. آیین مردم طالقان تا حدود قرن سوم هجری دین زرتشت بوده است با ظهور اسلام وگراییدن
 
مردم قزوین و سایر مناطق نزدیک به طالقان به مذهب شافعی و مالکی مذاهب جدید در میان آنان رونق
 
 پيدا كرده اما چون ساداتی که به طالقان روی آورده پیرو زید بن علی بن حسین ابن علی بودند آیین زید یه را که حسینیه نیز
 
نامتد قبول نموده و به آن علاقمند گردیدند.

چند راه مهم  ارتباطی طالقان

راه طالقان ـــ ساوجبلاغ   طریق فشند ک ـ میناوند ـ  گردنه تنگ دره  ـ هیو ـ فشند

راه طالقان ـــ  آبیک    از طریق  زیدشت ـ گردنه ابراهیم آباد ـ صمغ آباد ـ زیاران  این راه  تنها  راه ورودی جاده

ای است که از محور های ارتبا طی کرج-.قزوین (بعد از کارخانه سیمان آبیک)  منشعب می شود و پس از عبور

 از زیاران و صمغ آباد  به طا لقان منتهی می شود.

راه طالقان ـــ کلاردشت   از طریق جوستان  ـ ناریان ـ گردنه دریچه ـدلیر

راه طالقان ـــ تنکا بن  از طریق جوستان ـ مهران ـ گردنه صاد ـ آبگرم دهستا ن سه هزارـ درجان

طالقان در باستان:

- مدنيت طالقان به دوران قبل از ميلاد مسيح مي رسد. شواهد تاريخي اثبات مي كند كه مدنيت در بعضي بخش هاي طالقان

 به بيش از 4 هزار سال پيش مي رسد. احتمالا تاريخ باستان گواه اين مطلب است كه طالقان تابع تاريخ قوم ماد بوده و با دست

 كم از حوادث تاريخي مذهبي و اجتماعي مردم اين منطقه دور نبوده است. طالقان در زمان ايران باستان جزيي از سرزمين

 مادها بوده است

مشاهير طالقان:

- صاحب بن عباد طالقاني: متولد 326 ه ق. شاعر، اديب و داراي كتابخانه شخصي با 117000 جلد كتاب


- شيخ عبدالمجيد: پايه گذار خط شكسته نسعليق


- جلال آل احمد: نويسنده توانا و روشنفكر از كتاب هاي معروف او "غرب زدگي".


- سيد محمود طالقاني: متولد 1290، عالم دانشمند و مردم دوست كه در جهت برقراري عدالت و آزادي مبارزي نستوه بود. از

 وي كتب و تاليفات بيشماري به جا مانده است.

در حال حاضر انديشمندان و هنرمندان معاصر و چهره هاي فرهنگي و هنري برجسته بي شماري حضور دارند كه مي توان به

استاد اميرخاني هنرمند خطاط و آقاي پرويز كلانتري هنرمند نقاش و همچنين در حوزه تئاتر و سينما فرخ نعمتي، اشاره نمود.

اینم چندتا عکس از این منطقه زیبا

 آبشار کرکبود

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 11:30  توسط فاطمه  | 
 

کاش یک ذره حس وطن دوستانه در این دولتمردان  بود  و اینو می فهمیدند که هر چه هست و نیست از تاریخ

ماست و هر آنچه تمدنی که هست و به آن می بالیم از وجود نیاکان ماست نه دین .

این کورش کبیر بود که ایران را ایران کرد نه امام هایی که هر روز براشون تولد و وفات می گیرند .

دهه فجر آغار آب انداختن سد سیوند . اصلا دلم نمی یاد این مطلب رو بنویسم و حالم خیلی بد . چرا باید آرامگاه

پدرمان کورش را به خاطر منفعت های شخصی راحت زیر آب کنیم .

نمی دونم این حسم و چه جوری باید بنویسم که ازشون  متنفرم .

تازه اس ام اس می زنند این فاجعه رو را برای همه بفرستید . اینم یه سود دیگر برای تازی پرستان بی بنیاد تا

پولش تو جیب مخابرات بره . کاش می فهمیدیم و می فهمیدند که همین قدرتی که دارند و همینطور می تازونند از

 کورش و داریوش و حتی محمد خان قاجار به دست شما سپردند .

این فاجعه را به همه میهن پرستان تسلیت می گم . شاید کسی از دست نرفته باشه ولی همین یه ذره فرهنگ

 و ایرانی که بود از بین می رود .

  

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 11:48  توسط فاطمه  | 
ســـــــــلـام به همگی

این روزها خبری نیست . به جز کنسرت های شبانه محرم و بی خوابی ها و به جمع این صداها مامان

 عزیزم هم یه ساعت دیلینگ دیلینگی اضافه کردند تا یه وقتی احساس نکنیم آلودگی صوتی وجود

نداره . و شب تا صبح باید صداش در بیاد . شب اول که هی با صداش بیدار می شدم و نا خودآگاه

می شمردم . یک .دو و سه ..... تا صبح  هی من شمردم . صبح که بیدار شدم مثل پاندول ساعت

تکون می خوردم . یک. دو . سه . ... تازه خداروشکر دوشماره نسبت به ساعت کم داشت. شب

 بعد مادرجان درست کردند ولی صداشو کم کردند .

داداشی مسیح جونی هم بینی شو عمل کردند و الان نسبتا خوبن . منم  این دو روز و پشت سر هم

باهاشون تماس می گیرم حال برادرشوهرجان و می پرسم .چه کنیم دیگه عروس مهربـــــــــان که

میگن منم . بنده خدا انقدر قبل عمل استرس داشت . از ساعت ۲ گفتن عمل می کنند . نکردند تا

عصری . دیگه واسه آدم جون نمی مونه . بهش گفتم نمی ترسی که گفت نه فقط انقدر استرس دارم

دارم میمیرم . حالا این که خوبه من بیچاره...

خاطره :

هی گفت امروز عمل می کنیم هی گفت فردا . قیافم شبیه تقویم شده بود . یه هفته استرس

داشتم . دوباره می گفت یه روز دیگه . خلاصه ما آزمایش خون دادیم و تشریف بردیم کلینیک و همون اول

 اعتراف کردم و گفتم ... خوردم . ولی دیگه تصمیمی بود که گرفته شده بود . یه آرام بخش به من

 دادند . بعد دکتر اومد گفتن بدو برو . رفتم تو اتاق هی پرستارا با هم حرف می زدند . منم تو خواب و

بیداری  می گفتم آقای دکتر آزمایش و دیدی. هی می گفت می بینم. دوباره . پرستاره هی

 می گفت تا حالا عمل کردی . قرص خاصی می خوری . وای هی سوال سوال. منم تا یه خورده آروم

می شدند می گفتم آقای دکتر آزمایشم . 

تا اینکه ایشون بالاخره نیم نگاهی به آزمایش من طفلکی انداخت و گفت اااااووووووووه . انعقاد خونت

 پایین . از ۱۰۰٪ مال من ۶۳٪ . می گفت ۸۰ ٪ باشه من عمل نمی کنم .ایشون رفتند فکر کنند منم

  هی نفس عمیق می کشیدم و هی به مانیتور نگاه می کردم  .انقدر بازی کردم تا اومد . گفت پاشو

 برو .عمل نمی کنم .با من دعوا که چرا به من نگفتی قبل این . من به مریضام اعتماد می کنم .از

 کسی آزمایش نمی گیرم .

همون آزمایشی هم که نوشته بود به اصرار مامان بود . گفت  دوباره آزمایش بده . بعد بیا . هی می گم

 این وضعشه . پرستاره می گه نگران نباش اگه دکتر نگاه نمی کرد من حتما نگاه می کردم .لطف

می کنید  . حالا کی می خواستی نگاه کنی وقتی  دارو بیهوشی زدید .شما کارتون تو اتاق عمل . ما

 از اتاق عمل وحشت داریم .( همون آیکنی که ناخن هاشو می جوه ) منم با یه سرم گنده و کله منگ

 برگشت خوردم .

قبل اینکه از خونه بریم جامو درست کرده بودم وقتی برگشتیم افتادم توش و چند ساعتی خوابیدم.

همون روز هم دایی و خانمش  با مادر خانمش اینا قرار بود برن طالقان ولی مامان دید حال من اینطوریه

 گفت خودمون می ریم . اونجا که رسیدیم برق قطع شده بود و هرچی توی یخچال بود خراب شده بود .

یه افتضاحی . دایی هم هنوز که هنوز بابت اون جریان از دست مامان ناراحت .

خلاصه دوباره آزمایش دادم ۶۳٪ شد ۸۳ ٪ . سه تا آمپول ویتامین دی هم پشت سر هم زدم و دوباره

دوییدم به سوی یه کیلینک دیگه . این دفعه اصظرابم کمتر نبود . عمل شدم و تا اودم بیرون و دیدم

دختر کناری من هی غر می زنه و آه و ناله  میکنه منم گفتم ....خوردم . دیگه کار از کار گذشته

بود .الانم باز باید برم پیش دکتر چون گوشت اضافی از داخل آورده و باز هم می ترسم .

 پ ن : برای خواهری جون : پست قبلی حالم خوب نبود تا بابت کامنت قشنگت ازت تشکر کنم.

دوستت دارم یه قابلمه . فقط اذیتم نکن .

پ ن ۱:برای عسلک جون : من و مسیح انگشتر دیدیم ولی نخریدیم . تا همه جارو ببینیم و بعد.

پ ن ۲: برای آقا محمد :  هنوز به حلقه بندگی نرسیده تازه حلقه نشونه برای من

پ ن ۳ : مسیح جونی تا آخر هفته می ره شمال . دلم تنگیده می شه . ما هم میریم گرمسار .

البته ما فقط تا ۲شنبه . اونجا رفتم هم داستانی داره بسی خنده دار .

پ ن ۴ : سندی تویه سی دی جدیدش که الان دارم گوش میدم . می خونه تنهام گذاشتی  رفتی پیش

 خدا   ***کاشکی امشب بیای با فرشته ها . دیروز هم تو دو تا وبلاگ هم مطلبی در مورد از دست دادن

 بود. یکی مادربزرگ و یکی دیگه هم برادرش . نکنه نشانه ست همه اینها . زودیم روحیمو از دست

 میدم . خیلی دلم گرفت . دیروز به مامانی گلم زنیگدم و گفتم دوستش دارم و دلم براش تنگ شده .

 امشب می بینمش . ولی داداشی ندارم که ... .

پ ن ۵ : دیروز پر از انرژی بودم . انقدر جیغ جیغ کردم که همه سردرد گرفته بودند . فقط نمی دونم چرا

 با مسیح جونی انقدر بی حال حرف زدم. فکرکنم هنوز یه کوچولو ازش ناراحتم .  خلاصه با انرژیی که

داشتم تونستم اینو درک کنم که انرژی هسته ای حق مسلم ماست .

پ ن ۶ : بابا صبح گفت  سال دیگه تعطیلات دیگه با ما نیستی . نننننننییمی خووووامممممم

دوستتو ن دارم هوارتا . تا بعد از تعطیلات

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 10:44  توسط فاطمه  | 
 

بی حوصله ام . از این همه زندگی و عشقی این طوری دربه در دنبالش می گشتم و از این منی که

اینقدر بی اراده هستم و نمی تونم از حقم دفاع کنم و انقدر کوچولو شدم و فقط قهر می کنم بدم

میاد .هنوز هم مرددم . همیشه از تردید متنفر بودم .

دیروز با خواهری رفتیم بازار . مسیح هم بعد کارش اومد .رفیتم جاتون خالی غذای خوشمزه ای خوردیم و

 بعد انگشتر دیدیم و بعد مسیح شام اومد خونمون و تا ساعت ۱۲ منتظر شد تا ترافیک تموم شه و

 آژانسیه ماشین بفرسته . بعدم رفت خونشون . دیگه چی کار کرد نی دونم . منم خوابیدم .

***** مزایا محرم و دسته دیدن

۱- کالری سوزوندن : در این شبها خانم هایی که اصلا فکر سلامتی نیستند و پیاده روی نمی کنند .

همچین دنبال دسته حرکت می کنند که کالری فراوانی می سوزانند .

۲- بالا بردن تجسم و تصور قوی و تجربه کردن تناسخ : این موضوع زمانی پیش میاد که به شما می گن

نخند سوسک می شی و اون لحظه خودت و تصور می کنی که سوسک بودن چه حسی داره و یا سنگ

شدن در ملاء عام .

۳- خالی شدن انرژی ذخیره شده در وجود جوانها : این زمانی صورت می گیرد که در کشور کنسرتهای

هیجانی صورت بگیره و یا همه امکان برگزاری پارتی باشند تا انرژی جوانها تخلیه شود ولی حالا این

 وظیفه خطیر برعهده امام حسین می باشد .

۴- دید و بازدید و دور هم جمع شدن  : همسایه هایی که شاید از اون محل سالها رفته باشند و به علت

این موضوع یه سر به محل قدیمی می زنند و دیدارها تازه می شود و دور هم جمع شدن معتادین محل

برای .......

۵- اجازه بیرون بودن :در این مدت دختر خانم ها و شاید گاها آقا پسرهای محدود اجازه  خروج از منزل رو

 تا ساعت ها بعد از نیمه شب دارند.

۶- حل مشکل ترافیک : بستن راهها برای حرکت دادن دسته و ایجاد ترافیک و اینکه مسئولین در پی حل

 معضل ترافیک باشند . 

۷-اشتغال زایی : در این شبها به مدت ۱۰ الی ۱۵ روز مشاغلی بوجود می آید که حتما کشور رو به

سوی پیشرفت می بره .

۸- خوردن و تست کردن  :  یکی از مزایای بسیار خوب محرم خوردن و گرفتن نذری ست و بعد از آن تست

 کردن و نظر دادن کهع فلانی عدس پلوهاش خوشمزه تر و یا اون هیئت قیمه های خوبی داره .

و ..... مزایای فراوان مثل آلودگی صوتی و آلودگی هوا و

این پست اشکال نگارشی زیاد داره ولی خودتون لطفا با ویرایش بخونید  و ممنون از اینکه نظرهای دو

رقمی من ییهو انقدر کم شد .

تا بعد

برام خیلی دعا کنید .

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 12:46  توسط فاطمه  | 
سلام به دوست جـــــــــــــونــــــــای خوبــــــــــــــم .

دیروز وقتی اومدم خونه خیلی خسته بودم .اونم به علت کار فراوانی که در شرکت دارم .

مثل وب گردی . بازی کردن با کامپیوتر و تلفنی حرف زدن . خوب آدم دیگه .آدمم خسته میشه .وقتی

از غشیدنی که کرده بودیم بیدارشدم دیدم مسیح جونی هنوز نزنگیده   .منم دل نگران . زنگیدم و

دیدم تو راهه و کارش زیاد بوده .

 بیدار شدیم و چرخی در منزل زدیم.  تلویزیون هم تعطیل . ماهواره هم چیز جالبی نداشت . هی به

 مامان میگم بزن ماهواره تا میزد  چندتا کانال بالا و پایین می کردم کنترل و می دادم دستش میگفتم

 هرجا می خوای بزن .  ساعت شد هفت. داشتم ماست می خوردم که دوباره دل نگران مسیح

شدم . زنگیدم بهش ردم کرد . خیالم راحت شد که حالش خوبه و حتما نزدیکای خونه ست .

مامانم گفت چقدر دلش برای مسیح تنگ شده .منم کلی  پنهانی  ذوقیدم . بالاخره رسید خونه و یه چند

دقیقه کوچولو صحبتیدیم و رفت شام بخوره . نشون به اون نشون که مسیحی که از ساعت ۲ بعدازظهر

می گفت خسته ام و دندونم درد می کنه و به خاطر همین قرارمون هم بهم زدیم هنوز ساعت ۹ شام

 نخورده بود .  ساعت ۹ باهاش حرف زدم می گفت یه عالمه مهمون داریم . فاطم من خسته ام .

چــــــــی کار کنــــم ؟ طفلکی دلم سوخت واسش .مامانم گوشی و ازم گرفت و باهاش حرف زد .

بعدش هم گفتم خوب تا فردا . 

شلوارمو شستم . حالا تازه ساعت ۹ بود . منم بیکار . فیلم هم بی فیلم . بعدازظهرم خوابیده بودم

 می دونستم حالا حالا خوابم نمی بره. نونوش اومد و یه خورده عکسای عروسی دیدیم و تجزیه و

تحلیل . این موهاش بد شده . وای این چقدر آرایشش قشنگه . لباس این جالبه و....... البته من سعی

 می کنم دیگه نظر ندم . نه اینکه از نظرای دیگران بترسم . نه اصلا . مگه دختر عموم این همه خرج

 کرد و آرایشگاه فلان جا رفت و عروسی انجا و خلاصه کلی بریز و بپاش براش  حرف نزدند ؟ در دروازه

رو ....... همون مثال معروف .

خلاصه وقت خوابیدن شد . کلی مخ خوردم . اونم از نوع مرغوب خواهری . بعد دیدم هم خودم کف

 کردم و هم اون دیگه داره کفری میشه . بعد تصمیم جدی گرفتم بخوابم . یــــــیــــهـــو صدای دیپس

 دیپس دیپس و دوف دوف اومد . و یک صدای نالانی از بین اون همه صدا به سختی بیرون میومد.

 کمی فکر کردم گفتم شاید ضبط ماشین ولی جالب اینجا بود که وسط خواندن ییهویی صدای خواننده

 قطع می شد و مردم می خوندن . صدا واضح نبود ولی احتمالا می گفتن ( بافریاد ) غــــربــــت

 تـــــمام دنــــــیــا . دوباره خواننده و دوباره سکوت و جمعیت چـــــــــشم روشنت مــــی بـــاره....

حالا هی من با ملافه بی ملافه . سرم زیر بالش روی بالش هر طرفی می شدم خوابه نمیومد . دوباره

دیپس دیپس . فکرکنم خواننده داشت می گفت چی دوست دارین براتون بخونم .بعد جمعیت  جیغ   

  می زدند . شایدم می گفتند نازی ناز کن . دوباره دیپس دیپس دیپس . این دفعه ول کن نبود

ووووای فکرکنم معرفی نوازنده ها بود داشتند تک نوازی می کردند . تصور این که این همه آدم تو

خیابون با این صدا تکنو نرقصن و چه می دونم هلوکوپتر و از این جنگولک بازی نکن خیلی سخت بود .

 دوباره همه ساکت شدند و فقط صدای همهمه مردم بود . فکرکنم آنتراک وسط برنامه دادند ولی نه

داشتند دعا می کردند . آهان فکرکنم داشتند می گفتند امیدواریم سال دیگه این موقع توی کشور

خودمون باشیم و در کنار هموطنان خودمون بخونیم . و همه بلند گفتن آمــــــــــیـــن . بعد هم دیپس

دیپس پایانی برنامه . بعد ییهو یادم اومد که اوه مح.......... که البته بیشتر شبیه به کنسرت دی جی

 ابو....... و فیت هم هیئت ... سرکوچه بود . البته فکرکردم اگه این برنامه برای اشک ریزون  مردم بود اگه

 داریوش به عنوان خواننده می آوردند و فقط شقایق و می خوند همه نا خودآگاه گریه می کردند . بیچاره

داریوش رفت و این شبی ۲ میلیون اجرای برنامه رو به همین سادگی از دست داد .

خلاصه می خــــــوابــــــیــــــــــــم .  

*** 

صبح هم که پا شدم . مامان تی وی رو روشن کرد . برنامه گفتگو با یه روانشناس اح.. بود که دیگه این

 غیر قابل تحمل تر بود . پاراگراف قبلی رو خوب میشه گفت اعتقاد ولی این دیگه حماقت بود . این همه

 هزینه میشه برای برنامه های تلویزیون و این همه سریال آبکی می سازند تا بگن  وقتی سرما میخوریم

می ریم دکتر. وقتی هم از نظر روحیم به هم میریزیم و یا توی روابط مشکل پیدا می کنیم باز میریم  پیش

 دکتر که اسمش روانپزشک . این همه روانشناس هستند که توی صدای مشاور دارند زحمت میکشند .

بعد این آقای به اصطلاح دکتر می فرمایند زن و شوهر لباس هم هستند و باید عیب های هم رو 

بپوشونند . پس نباید بیان پیش دکتر غیبت کنند و یا تلفنی بگن شوهر من بددهن . کتک می زنه .

همینجوری خیلی ها می سوزند و می سازند و جرات ندارند پیش روانپزشک برن .دیگه نمی خواد تو از

گناه و غیبت بترسونیدشون . تازه می گن آمار طلاق بالا رفته . پس تو اونجا چی کاره ای .

نمی تونم تحمل کنم .

توجه توجه . اگه می خواید پیش مشاوره تشریف ببرید فقط اجازه غیبت پشت سر خود دارید . وگرنه

به همسرتون می گید چون می خوام عیبت و بپوشونم خودت برو به همه چیز اعتراف کن .  

آخه چه جوری دکتر شدی اونم روانپزشک ( تازه حق بابامم خوردی) . من  عاشق دکتر ساعیان

هستم که تو ماهواره برنامه داره  و واقعا جالب راهنمایی می کنه و بعد می گه( با دهن کجی خوانده

شود .) هیچ کس تلفنی نمی تونه   کسی و راهنمایی کنه . ووووووووووووووووااااااااااااااییییییی

 ***

از این شرکت بدم میاد . الان دوباره آقای آبدارچی اسفند دود کردند . میگم مگه دیروز دود نکردین .

میگه  چون دیروز دود کردیم امروز نباید دود کنیم . هر روزی مال همون روز . فکر میکنه این کارو بکنه

حقوقش و می برند بالا . بهش میگن وای ممنون آقای ... که انقدر به فکر شرکتی که یه وقت چشم نخوره

 و به خاطر اسفندهای شما ست که  همینطور کارامون بیشتر میشه . . خاطرتون هست موضوع

زیتون و. ایشون بودند . که فرداش آقای رئیس دنبال زیتونشون می گشتند .

 تا عید بیشتر اینجا نمی مونم . خدا کنه تاعید یه کارخوب با حقوق نسبتا خوب پیدا کنم.

اگه مردم بدونید از بی اکسیژنی اینجاست . دیگه جایی دیده نمی شه. همه جا دود .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 10:48  توسط فاطمه  | 

سلام .

اول اینکه خیـــــــــــــلـــــــی خوشحالم که نظرات من هم دورقمی شد . اونم به خاطر دوستای خوبی

 که پیدا کردم . انقدر کش دادم این پستم و تا به نتیجه رسید .

امروز نیاز شدیدی به حرافی داشتم ولی موضوع نداشتم که عسل جونی گل  منو به بازی دعوت

 کردن . منم آرررررررررررره

اول فکر کردم وای چه خانم باشخصیتی ( خودمو میگم ) که هیچکاری نکردم که پشیمون بشم .ولی

 حالا که می خوام بنویسم ازخودم خیلی شرمندمو از اطرافیانم که با این خانم بی شخصیت رفت و

آمد دارن.  . فکر کنم از سه تا بیشترمیشه .ولی کلی هر چی به ذهنم می رسه میگم .

۱)از نظر تحصیلی : 

۱-۱) کمی  پشیمونم که هنرستان رفتم و به  خاطر عشق به معماری باید الان پشت کنکور کاردانی به

 کارشناسی بمونم .

۱-۲) چرا کلاس زبانم ادامه ندادم که حالا اینجوری در حسرت باشم .

۱-۳)چرا اون وام کوفتی دانشگاه و به اصرار دوستم گرفتم که حالا حوصلم نگیره برم مدرکمو از

دانشگاه بگیرم . (البته وام پس داده شده ولی دیگه اونوری رفتن سخت شده . یهو فکر نکنید الان ممنوع

و خروجم)

۲) از نظر رفتاری :

۲-۱ ) یه بار با خواهری دعوامون شد . بعد از کلی دنبال هم دویدن . گرفتم دست خواهری رو گاز

گرفتم .خیلی وحشیم ؟چرا هستم . چون بعد از درست ۱۳ سال هنوز جاش روی دست خواهری

هست .اینم امضا کار هنری وحشی گری من.

۲-۲) یه بار هم حس قهرمان بودن بهم دست داد . با دوستم داشتیم قدم می زدیم . که پسر

همسایمون با دوچرخه با سرعت اومد طرف ما . منم عینهو بی عقل ها و البته قهرمان فداکار

( توجه داشته باشید در عرض جند ثانیه ) دوستم و هول دادم تا  پسر همسایمون اون و زیر نکنه و و اون

 زنده بمونه و من ...... . ولی چه احمقی بود که فکر نکردم که پسرهمسایمون هم جرات نداره بیاد

 طرف ما . و حتما سر دوچرخه رو به طر ف دیگه ای هدایت می کنه که دوستم هست و به علت

 جانفشانی شدید من ( هولی که دادمش ) روی زمین افتاده بود . و پسر هم با دوچرخه از روش رد شد .

. حالا خوبه اون موقع من کارتون قهرمان شگفت انگیزو ندیده بودم وگرنه حتما شگفت بچه میشدم.

۲-۳ ) بابابزرگم یه دوست داشت که اومده خونه ما تا کابینت هامونو درست کنه . منم به بوی سیگار

حساسم و متنفرم. داشتم درس می خوندم که هی بوی سیگار به بینی من می رسید و تحمل

کردم. تحمل کردم . حس کردم کارش تموم شده و رفته . ییهو بابارو مخاطب قراردادم . و با فریاد گفتم

یکی به این مرتیکه نمی گه سیگار نکش . که دیدم بابا به آرومی منونگاه کرد .منم به آرومی

آشپزخونه رو . و به آرومی به زیر میز و که هنوز اون سیگار کوفتی بین لبهاش بود . و به سرعت محل

 وترک کردم و نشستم گریه کردم.

۲-۴)بچه که بودم هرکی خونه مامانی زنگ میزد می پریدم دم در . یه روز هر چی زنگ می زدند میرفتم

 می دیدم عموم . آخری خسته شده بودم .دوباره زنگیدن. درو که باز کردم باز عموم بود . گفتم: اه

بازم تویی ؟ عموم : بازم به سرعت دویدم.

اینو  شماره نمی زارم. ۴ سالم بود که توی اتاق مامان اینا با وجود اینکه می دونستم کار بدی جیش

 کردم .

۳) اجتماعی :

۳-۱ - بابت اینکه مهارت شغلیمو بالا نبردم تا اعتماد به نفس کارکردن در یه جای خوب رو داشته باشم .

پشیمونم . مخصوصا که دیگه از این جا هم بدم میاد .

۳-۲- یه بارموقعیت ایتالیا رفتن پیش اومد و به خاطر اینکه دوستام و خواهری راضی نشدند و منم از

تنهایی بدم میاد نرفتم و از خودم میاد .و بیشتر از خودم بدم میاد که دوباره این موقعیت با دوستم

 پیش اومد که خودم قبول نکردم .

تمام .بازم مواردی هست که پشیمون شدم ولی اگه به دیگران مربوط بوده زودی معذرت خواهی کردمو از

دلشون در آوردم. اگه به خودم مربوط می شده سوختم و ساختم .

حالا من که این همه ......ررررررر زدم و شاید دیگه کسی منو بازی دعوت نکنه کیو دعوت کنم. آخه

 من سه تا دوست ندارم .هرکی هم هست به بازی دعوت شده .  

هنگامه جون ـ غرغرو عزیز ـ دریاجون سه نفر بعدی .

پ ن ۱: الان که توی شرکتم برف شروع شده . اونم برفهای تپل . از خونه که با بابایی میومدیم اون طرف

 بارش شروع شده بود . هرکی بتن ریزی داره ممنون . فقط اگه ریختین ضدیخ فراموش نشه .

تا بعد .

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 12:16  توسط فاطمه  |