تبليغاتX
اسکیس زندگی
خاطراتم
سلام به همه دوستهای دغدغه دم عید . هیچ کی وقت نداره . خوب من می نویسم .

اول شروع کنم خاطراتم رو . آها از چهارشنبه سوری . خوب خبری نبود . مسیح دوست داشت بیاد خونه

 ما ولی من فکر حال مسیح رو کردم گفتم نیا تا استراحت کنه، حالا نگو تو دل آقا می خواد بیاد .نمی کنه بگه . میگه هرچی تو بخوای . مامان هم سبزی پلو با ماهی درست کرده بود ولی خوب نشد

دیگه نه من از صدای مسیح فهمیدم خسته نیست نه مسیح به من گفت که دلش می خواد . خلاصه اون

 شب من همش پای تلفن بودم و هرچند ثانیه یکبار هم با صداهای وحشتناک از جام می پریدم . چهارشنبه هم با مسیح رفتیم دندون پزشکی . کلی خانم دکتر خیسم کرد و با روسری خیس توی هوای سر برگشتیم و تو راه بستنی خوردیم و باز مثل همیشه مثل ... لرزیدم . شب هم

مسیح شام  پیش ما بود. با هم سریال مسخره پرواز در حباب را مشاهده کردیم و بعد مامان اینا رفتند دیدن عزیز و ما موندیم با یه دنیا شیطنت های خوب . پنجشنبه با مامان و خواهری رفتیم دنبال لباس و ... که بالاخره از تیراژه هم بلوز و دامن خریدم و هم عیدی مسیح جونیمو . دیگه

حالی نداشتم .  انقدر تو اتاق پرو بودم که   مرگو جلوی چشمام دیدم . خلاصه از اون روز به بعد به دنبال یک رژیم درصدد برآمدیم تا چند کیلویی کم کنیم . دیگه هی ورزشBench Press و رقص( از

نوع ترکی ) و کم خوری تا ببینم می شه این چند کیلویی که بعد عمل اضافه شد کم کنم . از اون روز

 هم هوس هرچی غذا بود کردم . راستی گفتم غذا یاد یه چیز جالب افتادم . توی شبکه vox یه برنامه

هست به اسم پرفکت دینر (perfect dinner ) که 5 نفر شرکت کننده داره که هرشب یکی توی خونه اش

غذا درست می کنه و بقیه می خورن و نمره می دن . به همه چیز ، به تزئین میز ، به نوع مشروب ، به

سرو کردن و مزه غذا . خلاصه بعد مدتها که منو خواهری دلمون می خواست یکی توش کباب خودمون رو

درست کنه یه ایرونی توش شرکت کرد به نام خانم هایده . که دلمه ، کوکوی سبزی ، کشک بادمجان و

زرشک پلو با مرغ پخت . و چقدر خوششون اومد . به حدی که دلمه رو دوبار سرو کرد . چقدر لذت بخش

 بود . مخصوصا که تمام اسم غذا هارو به فارسی می گفت . حتی اون آقای مجری . و در آخرامتیاز این

خانم با یک آقا پسر برابر شد و برنده شدند . خیلی برامون جالب بود . آهنگ شجریان گذاشته بودند .

کتابخونه شو که نشون می داد پرکتابهای ایرانی و ....

 آخرینهای 85 هم داره یواش یواش به چشم میاد . با هرچیزی که آخرشه خداحافظی میکنم . آخرین

پست ، آخرین تایپ ، آخرین بوسه ، آخرین نگاه ،آخرین کامنت ،آخرین دیدار ، آخرین دعا ، آخرین حقوق ،

آخرین جمعه ، آخرین شنبه ، آخرین رژیم ،آخرین دندون پزشکی ، آخرین آغوش ، آخرین لاک زدن ، آخرین

 اس ام اس ، آخرین مهمونی ، آخرین خریدها و آخرینهای زیادی ......

امیدورام امسال سالی باشه که همه به آنچه دوست دارند برسند . سال برکت و خوشبختی باشه و

لحظه لحظه ش خوشی باشه و سلامتی .

عسلک جون که اولین دوستم بود و همیشه با کامنتهاش خوشحالم می کرد ،امیدوارم امسال سال

خیلیخوبی در کنار شوهرک عزیزت داشته باشی با نتایج عالی و بدون دغدغه . سفر خوش بگذره .

هنگامه جون که هرچند وقت یکبار به من سرمی زنی ولی همیشه هم با کامنتهاتون و نوشته هاتون

حال  می کنم . امیدورام بعد چند هفته مهمون داری خسته نباشی و سالی پر از موفقیت برای خودتون و

 آقای همسر باشه .

صمیم جون  امیدوارم حال خواهریت خوب خوب بشه و سال همراه شادی که همیشه داری داشته

باشی. 

عطیه جون امیدوارم امسال هم مثل همین سالی که گذشت پر از زیبایی برای خودت و بابای رضایی

  باشه  و دینگول جون هم به سلامتی در این جمع عشقولانه قرار بگیره .

دریاجون مامان خانمی گل که بعد اومدن شقایق ناز  سرش خیلی شلوغه . امیدورام در کنار آقای همسر

 و شقایق گلت سال خوبی داشته باشی.

مهتاب جونی خودم که دلم براش یه ذره شده امیدورام امسال سالی باشه که همیشه شاد باشی و

سلامت و یه رشته خوب و یه جای خوب قبول بشی ونتیجه زحماتتو بگیری

شیواجون همشهری گل مسیح جونی و دوست خوب من. امیدوارم امسال در کنار شوهر عزیزت و ارسام

 خوشگلت سال خوبی باشه و زود کتابتو چاپ شده ببینیم .

آقا محمد برادر خوب من که همیشه با نقدهاش خیلی چیزا یاد گرفتم وهمیشه به من لطف دارند ،

امیدورام در کنار خانمی گلش و سوموچی گوگولیش سال پر از سلامتی و حقوق خوب باشه و دانشگاه

هم قبول ؟؟؟ نمی دونم . بشه .

زیبا جون که همیشه با غذاها خوشمزه هنرنمایی می کنه ، امیدوارم سال خوبی در کنار خانواده عزیزت

 داشته باشین .

یاسی جون دوست همسن و سال خودم ، امیدوارم امسال در کنار آقا امیر دوست داشتنیش سال خیلی

 خوبی باشه و سفر خیلی بهت  خوش بگذره . و مارو یادت  نره .

سمیراجون که همیشه برام کامنت های قشنگ میزاره ، امیدوارم در کنار خانواده محترمت وخواهری

گلت سال خوبی رو داشته باشی و همراه با موفقیت

بهاره جون امیدوارم سال خوبی کنار همسرت داشته باشی وبه هدفت یعنی دانشگاه برسی .

پری جون  که مدتیه ازش خبری نیست ، امیدورام کنار امیر آقای گل و خانواده محترمش سال پر از شادی

 باشه و تعطیلات عید رو کنار همسرت لذت ببری .

 فاطمه عزیز که یه دل مهربون داری ، امیدوارم امسال در کنار آقا محسن عزیزت  سالی باشه که به هر

آنچه آرزو دارین برسین .

علی آقا که یه دهکده داره که همه روجمع کرده تا ایرونی بودنمون رو یادمون نره ، امیدوارم در کنار همسر

عزیزش و پسر گلش زندگی همراه با شادی زیادی داشته باشه .

و در آخر برای خودم و مسیح جونی وخواهری و آقا داماد سالی پر  از شادی آرزو می کنم و امیدوارم انرژی

 هامون و دعاهامون زود بگیره .

پ ن وبلاگ : همه شما دوست جونامو به مسیح معرفی کردم .

پ ن غر : تا الانم نه خبری از حقوق است نه عیدی !!!!!!!

HAPPY NEW YEAR

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 13:0  توسط فاطمه  | 

سلام به همه دوست های عزیزم .ممنون بابت تبریکاتون . لطفن همچنان مارو دعا کنید .

این روزها برای من  روزهای پر از عجله و استرس

 

 . البته نمی خوام این روزها زود بگذرند . نمی خوام با این روزهای قشنگ آخر سال که همیشه حال

 

وهوای خاصی پیدا می کنم زود از دست بدم و نمی خوام رسیدن به مسیح برام یه هدف بشه که بعد

 

از رسیدن همه چیز تموم بشه و خیالم از بابت رسیدن به هدفم راحت بشه و زندگی یکنواخت دوباره

 

شروع بشه . مثل روزهای تحویل پروژه سه روز تموم بیدار می موندیم تا یک کار عالی تحویل بدیم . بعد

 

 سه روز انگار همه چیز زشت و پوچ می شد. دیگه هدفی برای زندگی نبود . و حالا توی این پروژه من و مسیح هم هستیم با یک راه طولانی ولی نمی زارم این دفعه مثل یه پروژه تموم بشه . خیلی تمرین می کنم . نمی دونم قبول دارین اکثرا بلد نیستن از خوشی ها لذت ببرند و بیشتر

 

 بدی ها به  چشمشون میاد .من هم جزو همون آدمام. ولی خیلی تمرین کردم خیلی . دارم یاد می

 

گیرم که تموم این دورانی که هیچ وقت بر نمیگرده لحظه لحظه ش را به خاطر بسپارم . شاد باشم . درسته بیشتر شبیه شعار  می مونه . مثل اینکه می گن قدر جوونی تون بدونید . خلاصه الان من یک فاطمه لذت ببر از زندگی هستم و با یک دنیا عشق .

اصلا باورم نمیشه که هفته ی دیگه عید . فکرمی کنم حالا حالا مونده .

 

دیروز با این همه مشغله با مسیح جونی ومامان رفتیم عکس گرفتیم . مسیح جونی هم حسابی خوشگل کرده بود از ساعت ۶ رفیتم ساعت ۹ برگشتیم . مگه ولمون         می کرد . ولی عکس های قشنگی میشه . فکرکنم ۶۰ ،۷۰ تایی عکس گرفتیم. به بهانه یه عکس

 

 واسه بابای مسیح جونی شد ۷۰ تا ژست . دیگه انقدر همدیگرو چسبیدیم که مامان داشت شاکی می شد . طفلی نمی دونه که ......

 

کلاه گذاشتیم و روی  کاه دراز کشیدیم ، به روزنامه تکیه دادیم .صد بار لباس عوض کردیم ، تو موهام باد

 

 انداخت ، هی می گفت چونه پایین ، سر بالا .دیوونه شدیم .نمی دونم عروس و داماد ها چه حالی

دارن . دیگه جونی نمی مونه برای آدم . حتما قبل عکس گرفتن باید نرمش کرد . خلاصه بعد ۳ ساعت اومدیم خونه . شام خوردیم . دیگه من هلاک بودم

. مسیح هم پارچه و انگشتر و ... برد خونه تا با خودش ببره شمال . شب هم با مامان وبابا رفتیم مسیح

 

 رورسوندیم خونه ش . انقدر دلم می خواست بگه تو نیا برو بخواب . ولی نگفت . حقم داشت .

 

کنار مامان و بابا تنهایی خجالت می کشه .

 چقدر بعد دیدار دلمون زود برای همدیگه تنگ می شه .دیشب دوباره غصه رفتن مسیح رو گرفتم .

 

 امشب هم چهار شنبه سوری البته علماء یوم الشک اعلام کردن و از ۲۲ تا ۲۹ رو هفته وحشت اعلام

 

کردند.نمی دونم چرا جلو انداختند . معلوم هم نیست امشب چی کار می کنیم .فقط می دونم مثل

 

هر سال خونه مامانی اینا نمی ریم .

 

 فردا هم وقت دندون پزشکی دارم. یکی بگه من کی باید لباس و عیدی برای مسیح رو بخرم . به

 

خاطر همینه که میگم روز باید ۳۰ ساعت بشه ، همش هم روز تا مغازه ها باز باشند .

 

سال نو رو به همه دوست های خوب وبلاگستون و مسیح جون و خانواده گلم وخانواده عزیز مسیح جونی

 

 پیشاپیش تبریک می گم سالی پر از زیبایی ، شادی ، سلامتی و موفقیت های اجتماعی ،مالی

 

باشه . سالی که مردم همدیگرو درک کنند .

 

ازاینکه این وبلاگ رو درست کردم خوشحالم و از اینکه روزهای خوبی رو دارم می گذرونم خدا رو شکر

 

میکنم .فقط یه کار خوب با حقوق خوب هم پیدا کنم خیلی عالی تر میشه .

 

پ ن سبزه : هرروز می رم بهش سر می زنم وکلمه های معجزه گر ( عشق ، سپاس ، خدا ، مادر ، پدر

 

 ، زیایی ، محبت و.. ) می گم .

 

پ ن خدا جونم : بابت هرآنچه به من دادی و ندادی هزاران بار سپاس .

 

پ ن سال نو : امسال هم سال خوک که مسلمونها برای اینکه کم نیارن میگن گوسفند .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 16:30  توسط فاطمه  | 
سلام به همه

 آقای ر‌ئیس سه شنبه اس ام اس دادند و گفتند اگه فردا کار داری نیا . منم    بعد سه ساعت بهش

 اس ام اس دادم گفتم نه کاری ندارم . دوباره اس ام اس داد گفت نیا . به کارت برس . آخه بهش گفته

بودم با من تسویه کنید من برم تا به کارهای نامزدیم برسم که گفته بود نه تا آخر این ماه بمون . هروقت

 لازم بود نیا . حالا آخری مهربون شدند . منم که این هفته همه روزهارو   پیچونده بودم چهارشنبه

 رو به کل پیچوندم .(یک شنبه ۲ رفتم ، دوشنبه هم ۱ رفتم و سه شنبه هم بدون اطلاع ۲ رفتم خونه )

بابا مامان قرار گذاشتیم که چهارشنبه  بریم دنبال کارها و لباس که صبح بابا یادش افتاد که می خواد بره

ال نود ثبت نام کنه ( مسیح هم به بابا یه آدرس داده بود تا بره ماشینو از نزدیک ببینه ).  خلاصه مامانو

برداشت و رفت و من بیچاره موندم با یه عالمه کار .

دیدم کاری ندارم شروع به آشپزی کردمو کوکوی گوشت درست کردم و برنج گذاشتم و تندتند سالاد درست کردم و رفتم خونه دختر خاله م . کلی حرف و گپ زدیم و خندیدیم . بابای مسیح هم هفت

 دفعه به من زنگ زدند ولی اونجاآنتن نمی داد .  ساعت ۳ که برگشتم خونه و قرار شد یه روز با

مسیح بریم عکس دونفری بگیریم که بابای مسیح خیلی اصرار کرده بود و تا الان پشت گوش

انداختیم . تا اینکه دم در خونه دوباره بابای مسیح جونی زنگیدند و کلی با هم حرف زدیم . چقدر دوست

 داشتن بریم شمال و چقدر برنامه ریزی کرده بودند . چقدر دوست داشتم برم شمال .

این روزها هم مسیح حالش یه جورایی بد  بود.  هرچی حرف می زدم باز اون شادی که همیشه تو صداش بود نبود . تا پنج شنبه که به خاطر اینکه بهش ۴ ساعتی زنگ نزدم و طفلی تو خونه

تنها بود ازدستم خیلی دلگیر بود . یه دلگیری ساده .یه جورایی لوس شده بود. اصلا جدی نبود . . دیگه انقدر حرف زدیم تا یه کمی صلح برقرار شد .

اتفاقی که منتظر افتادنش بودم افتاد.

و حالا خبر خوش : خواهری من هم داره عروس میشه . دیری دیری ..

شب جمعه برای خواهری گلم خواستگاری اومد که با همه خواستگاراش فرق داشت و اون این بود که این

 یکی رو خیلی دوست داره .

خلاصه خواستگاری معمولی صورت گرفت تا خواستگاری رسمی که احتمالا تو عید .

پ ن خواهری گلم : امیدوارم که خوشبحت بشی . خیلی دوستت دارم .   

بعد خواستگاری به مسیح زنگیدم هنوز صداش غمگین بود . مامان هم گوشی رو گرفت و برای جمعه

ناهار دعوتش کرد . بالاخره بعد سه ساعت مسیح قبول کرد بیاد . می گفت نه . شما شام دعوتین و

نباید پخت وپز کنید . بزارین من غذا بگیرم . حالا بگذریم که سه ساعت می گفت اگه با شرطه من

موافقت کنید من میام و مامان هم لجباز تر از اون می گفت اول تو شرطتو بگو بعد من قبول کنم .

بالاخره مسیح ظهر آمد . منم کلی خوشگل کردم  . ناهار خوردیم و فیلم چهارشنبه سوری رو دیدیم و بعد من و مسیح پیاده رفیتم تا سر خیابون و بعد بابا اینا اومدن دنباله مون و ما رفتیم مهرشهر و مسیح جونی خونشون . چقدر دل کندن سخت بود . دیگه حال

 مسیح دگرگون شد تا الان که همش دل تنگه .

تا الان صد تا اس ام اس داده اگه یکی دلش تنگ باشه باید چیکار کنه . به خواهری میگه اگه موقعیت

دارین نامزد بشین وگرنه دل تنگیهاش بیشتر از قبله . با خودم همش فکر می کنم اون ۱ ماهی که مسیح

 شمال بود من چه جوری دوریشو تحمل کردم .

شب هم خونه دایی بودیم . زن داییم خیلی زحمت کشیده بود .

پ ن سبزه : بالاخره سبزه رو گذاشتیم . یادم افتاد من و خواهری پارسال سبزه گره نزده بودیم . عزیزان

 دم بخت پس سبزه گره نزنید .

پ ن ماهی : ماهی خریدیم .

پ ن بله برون : شدیدا اضطراب دارم و هنوز لباس نگرفتم .    

پ ن آینده : کلی با مسیح درباره آینده حرف می زدنیم و هی حساب کتاب می کنیم .

تا بعد
 
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 21:51  توسط فاطمه  | 
 

فوت هنرمند بزرگ ایرانی " رسول ملافلی پور"را به تمام هنرمندان و هنر دوستان تسلیت عرض      

  می کنم .

چه زود رفت پیش مادرش . همیشه ماندگار هستی.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 20:43  توسط فاطمه  | 
سلام به همه دوستهای گلم . خوبین ؟

ممنون بابت کامنت های قشنگتون . باید بگم که چشم های همه تون قشنگ می بینه و همگی لطف

دارین .

تاحال شده کنار کسی نشسته باشین  و یییهو دلتون برای همون شخص تنگ بشه . من خیلی وقتها اینجوریم . خیلی وقتها از دلتنگی کسی که کنارم هست گریه م می گیره .( مبحث نقد

 برای آقا محمد )  وقتی با مسیح جونی هستم یا کنار  مامانم نشستم . بعضی وقتها دلم برای مامانم

 طوری کنده میشه که دلم می خواد برم خونه .  چند روز پیش ها همین اتفاق برای من و خواهری افتاد

 خواهری از اتاقش اومد بیرون من رفتم که ببوسمش . طبق عادته همیشگیمون نزاشت ( یه جور ناز

 کردن ) . چند ساعتی گذشت . مامان رفته بود  خونه دختر خاله م و بابا هم گلاب به روتون دستشویی

 بود . دوباره رفتم خواهری ببوسم . از اون لپ های نازش که چقدر بدش میاد می گم . که یه دفعه منو

 بغل کرد و گفت تنهام نزار . الان که یادش می افتم باز گریه م می گیره . حالا اون گریه کن و من گریه کن . هی بهش می گم مگه قراره بمیرم و خواهری بلند بلند گریه می کرد . به حدی که بابا از تو دستشویی داد می زد چی شده ؟؟؟؟ بیچاره دل نگران شده بود . خبر نداشت دو تا دختراش

 دارند برای هم دلتنگی می کنند . بابایی راحت باش اینجا خبری نیست .

پ ن خواهری :خیلی دوستت دارم و هیچ چیز منو تورو از هم جدا نمی کنه . حتی رفتارهای خودمون .

 که گاهگاهی از هم می رنجیم و آخرش می فهمیم هیچکس جای خواهری رو نمی گیره .

یک شنبه رفتیم ختم شوهر خاله م . می تونستم حس خاله رو درک کنم . خوشحالی همراه یه عادت

 همیشگی و دلتنگی .شوهر خاله م خیلی به تیپ و قیافه ش می نازید و حالا .. به خواهری

می گفتم واقعا این ضرب المثل چقدر درسته " به زیباییت نناز به یه تب بنده ، به مالت نناز به یه شب

بنده " خواهری هم تند گفت : به عشقت نناز ؟؟؟  من : که به یه لب بنده .

دیشب هم با مامان رفتیم تا گوشواره بخرم که مسیح جونی هم به ما پیوست و کلی منو خوشحال

کرد . مسیح جونی هم عیدیمو خرید و داد . یه انگشتر قشنگ . حالا من چی بخرم . گیج شدم انقدر

 فکر کردم . کمکم کنید .

 بیشترین چیزی که خوشم اومد رفتار مسیح بود . مسیح اصلا گوشواره بلند دوست نداره . ولی در مورد

 چند تا گوشواره که همشون بلند بودن نظر داد و اصلا نگفت من دوست ندارم و نخر . منم یه دونه از

همون بلندهارو خریدم .

این روزها تند تند دلم براش تنگ میشه . نمی دونم تو عید با اون مسافرت چه جوری دوریشو تحمل

کنم . درست از اول تا پنجم مسیح شماله و از پنجم تا نهم ما شمالیم . دل تنگولیده میشم که .

پ ن مسیح جونی : چقدر برام لذت بخش بود دستهای گرمت روی شونه م و آیس پک سرد توی دستم .

 با اینکه حسرت در آغوش کشیدنت رو ندارم و می دونم که چقدر لذت بخشه ولی اون لحظه دلم

خواست.

 پ ن مامان مسیح : دلم براشون تنگ شده . طفلکی توی ماشینی که بوده تصادف کردن و سرشون درد

 می کنه . دعا می کنم خوب خوب بشین .

پ ن مامان خودم و مسیح : دیشب خیلی راه بردمشون و هر  دوشون پا درد گرفتن .

تا بعد

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 10:14  توسط فاطمه  | 
سلام به همه دوست جونای دوست داشتنی .

ممنون از همه تبریکاتون . همگی لطف دارین . برام همچنان دعا کنید .

حرف زیادی ندارم . جز اینکه هنوز سیستم شرکت خرابه و من دسترسی به دوستای عزیزم رو ندارم و

توی شرکت هم خیلی حوصلم سر می ره .  توی خونه هم وقت زیاد ندارم . روزهای ذوقولانه رو همراهی می کنم تا به خوبی بگذره .

"زمان از کنار گوشمان رد می شود" باورتون می شه این جمله برای یه پسر بچه ۱۰ ساله ست که

پسر داییم میشه . وقتی این جمله رو ازش شنیدم کف کردم و همچنان بعد از گذشت چند روز هنوز توی ذهنم می چرخه . مخصوصا که توی روزهایی هستیم که شوهر خاله م فوت

 کرده . کسی که فقط ۲ بار بیشتر ندیدمش . یه بار ۵ سالم بود و دومین بار توی عروسی دخترخالم .

کسی که چیزی به اسمه محبت و خوبی رو انگار نمی شناخت یا اگه می شناخت خسیس بود تا

 ابزارش کنه . نیومدم کسی رو ناراحت کنم چون من از فوت کسی خوشحال نمی شم ولی برای ایشون

 ناراحت هم نشدم . فقط اینکه زمان چه زود می گذره و انگار وقتی برای جبرانش نیست و آدم های خوب

 و بد مثل تاریخ تکرار می شن .

پ ن بله برونی : هنوز روزهای خوبی ست . با مامان و مسیح هم رفتیم پارچه هم خریدیم . اووووووووه یه

 ماه دیگه مونده .

پ ن خبر خوشی : هنوز باید صبر کنیم  چون خبر خوش  آخر این هفته ست . پس صبر می کنیم .  

اینم عکس انگشترم

انگشتر نشون

  

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 19:25  توسط فاطمه  | 
سلام  به همه دوستانه گل. خوبین ؟معذرت که خیلی وقته بهتون سر نزدم .

من چند تا دلیل دارم برای دیر آپ کردنم .

 یک: به سیستم شرکت یک ویروس توپول وارد کردم  و ۴ روزی روانه تعمیرگاهش کردیم و کلی هم برامون ترکه اعتیاد شد . دو:  این روزها هم حرف  بیرون اومدن از شرکته که یه خورده فکرمو مشغول کرده بود سه :  از همه مهمتر این که انگشتر نشونم رو خریدم . حالا عکسشو می زارم .

خیلی مختصر و مفید همه رو گفتم . ولی کلیش اینه که با مسیح از یک شنبه قرار گذاشتیم که بریم

بیرون ولی همون روز اصلا حوصلم نگرفت و فرداش هم وقته دندون پزشکی داشتیم که رفتیم و به

هردومون قول داد که برای مراسم بله برون برسه . نه که دندونامون  برسه نه ! برای من  چسبای

دندونمو پاک بشه و برای مسیح جونی هم ارتودنسیش متحرک بشه . انقدر از این دکتر حرصم

می گیره . بهش گفتم : مسیح زیاد می خنده الان دندوناش قشنگ شده . نزدیک بود منو بخوره .

 منم . خانم دکتر : چی می خوای بهتر از این . و...  همه رو با حرص می گفت . منم :

خلاصه دوشنیه هم هوا اون روشو دوباره نشون داد و خیلی سرد شد . منو مسیح جونی هم مثل بید می لرزیدیم .ولی به پیشنهاد من آیس پک گرفتیم خوردیم Ice Cream Cone. دیگه قیافه مون شکل آدم برفی شد ه بود .

بعد اون شب هم مسیح شام اومد خونمون و برادرش خونه بود .و کلی هم اون شب بهمون خوش

 گذشت .  و برای سه شنبه قرار گذاشتیم که بریم بیرون انگشتر بخرم . حالا برف شروع شده بود و ول

نمی کرد . صبح که از خواب پا شدم همه جا سفید شده بود ولی مرخصی گرفته بودیم و رفتیم . منو

مسیح و برادرش . خلاصه که این سه شنبه هم یکی از قشنگترین روزها شد . خیلی خوش گذشت . 

خیلی خندیدیم . خیلی گشتیم و بالاخره یه انگشتر گرفتم . در عین ناباوری . اصلا فکر نمی کردم بین

این همه انگشتر بشه یکی رو به جدیت گفت می خوام . ولی شد . خودم که خیلی دوستش دارم . مسیح هم تنها انگشتری بود که براش نظر داد . هر انگشتری رو می پرسیدم می گفت هر چی خودت می خوای . اگه خوشت میاد بگیرم . ولی سره این انگشتره دیگه گفت قشنگه .

طلا فروشه انقدر سر به سر من گذاشت . به من گفت بزار بهش خوش بگذره تا دومی رو راحت بگیره .

 . هوا خیلی سرد بود . من مانتو و کفش و شلوار گرفتم و بر گشتیم . همگی اومدیم خونه ما و شام خونه ما بودند . کلی هم شب خندیدیم . و انگشترم رو هم صد دفعه دستم کردم . امروزم بابای مسیح دو دفعه باهام تماس گرفت . آخی دلش می خواست ما توی آتلیه عکس بگیریم و بدیم برادر مسیح ببره . و بعد هم به مامانه مسیح هم زنگ زدم و تشکر کردم و

گفت پارچه هم به انتخاب خودت بخر. وکلی خدارو بابت همچین پدر و مادر شوهری شکر گذاری کردم .

چقدر از این جمله مامان مسیح خوشم میاد که همیشه آخره صحبتشون می گه می بوسمت و از اینکه

 تا گفتم انگشتر خریدم گفت خوشت اومده ؟

فردا هم می رم موهامو کوتاه می کنم و بعد بامامان و مسیح می ریم پارچه می خریم .

  مسیح هم گوشی شو خونمون جا گذاشته و امروز تمام اس ام اس هامو دیدیم حتی اون اولی که

بهش گفتم من موقعیت دوستی ندارم و نشون به اون نشون الان داره دو سال می شه که باهمیم.

پ ن ۱ : برق نگاهتو و شادی چشماتو خیلی دوست دارم . مسیح جونی  

پ ن ۲ : از همه دوستای گلم بازم ممنون که اینجا میان .

پ ن ۳ : خودمو با آیکونام خفه کردم .

پ ن ۴ : دوست دارم زودتر هفته دیگه بیاد که خبرها خوبیه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 21:26  توسط فاطمه  | 
 

سلام به همه .

این روزها روزهای خوبیه . سرشار از عشق. سرشار از حسی ناشناخته ولی دوست داشتنی .

از چهار شنبه که با مسیح اومدیم خونه و بعد رفتیم خونه دخترخاله و فرداشبش که پنج شنبه باشه که

 مامان و بابای مسیح جونی و داداشش اومدن خونمون .با کلی وسایل . مربای پرتقال درسته ،کلوچه ، آب نارنج ، ماهی، دلار و عطر برای من. خیلی زخمت کشیده بودند . دستشون درد

نکنه .

 مثل بچگی های که مهمون میومد همش دلم ذوق داشت و دلم نمی خواست هیچ وقت وقته رفتن بشه . وقتی بزرگتر شدم از هر مهمونی که میومد بدم میومد . همه برام تکراری بودند و همیشه

آرزو داشتم یه مهمون تازه . یه مهمونی که با هیچ کس نسبت نداشته باشه و غریبه باشه . والان همون

موقع است . زمانی که همه مهمونها غریبه هستند و تازه و دوست داشتنی . وقتی بابا گفت دیگه زحمتو

 کم کنیم دلم یهو گرفت . دلم نمی خواست شب بشه و دوباره مسیح از من جدا بشه . این اولین

 باری بود دو تا خانواده با هم تنها بودیم .

همون شب زمان بله برون معلوم شد . ۱۱ / ۱/ ۸۶ . به قول خواهری ۱۱ مثل دوتا آدم کناره هم

 می مونه

کلی هم سرشام مامانه مسیح سوتی داد . مثله فیلم ها بود . مامانه مسیح جونی هی می گفت

من مجله های آقای ...( بابام ) رو خوندم . مسیح هم هی با پاش می زد به مامانش . مامان هم

می گفت خوب انقدر لگد نزن . خلاصه که فرداش بابا : خوب می بینم که مجله هم می بردی

من : هان ؟

بیچاره مسیح بعده سوتی های مامانش اشتهاش کور شد . تازه عموش هم اومده بود از منو مسیح بگه

 که گفته بود ۴ سال همدیگرو می شناسن . من و مسیح  

فرداش که جمعه باشه مسیح خیلی اصرار کرد که برم خونه عموش ولی هم خجالت می کشیدم و هم

خیلی خسته بودم . مسیح هم خیلی اصرار کرد ولی من نتونستم . جمعه دلگیری بود . داداش مسیح

 هم تهران موند و کلی منو اصرار کرد که بریم خونه مسیح ولی حیف که همه چیز دسته من نیست .

چقدر از خدا ممنونم بابت همه نعمتهای خوبی که این روزها دارم .

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 19:42  توسط فاطمه  | 
سلامی دوباره . من نمی دونم چرا این روزها همش حرفهای زیادی برای گفتن دارمو دلم می خواد همش

 ثبت بشه. شاید حس می کنم همه ی اینها روزی برای من و شاید کسی دیگر خاطره باشد .

امروز بعد از تمام شدن کتاب «به بچه ها نگفتیم»  به سفارش مامان دفتر عقایدشو شروع به خوندن

 کردم . البته قبلا هم دزدکی زیاد خوندمش . ولی انگار اینم مثل دفتر خاطرات بابا الان برام یه مزه ی

دیگه ای داره . شاید مثل کتاب های سنگین نباشه که زمان می خواد برای خوندشون و باید بزاری بزرگ بشی و بخونی ولی یه دنیا حرف داره که هر زمان حرفش فرق داره . الان به حس مامان و

بابام  نزدیک ترم . حالا که برای چندمین بار می خوام دفتر عقایدی که بر می گرده به سی و یک سال

پیش رو بخونم کلی نگاهم به دنیا عوض شده . مامان و بابامو بیشتر می شناسم . کمتر اذیتشون

می کنم و بیشتر قدرشونو می دونم . دیروز مامان ازم خواست منم مثل خواهری دفتر خاطراتشو  پرکنم . دفتری که توش یه دنیا از حس های جالبه با یه عالمه آدم که الان با من هم نسبت

دارن و هم ندارند Kitty 5. دفتری که وقتی داشته ساخته می شده یه دنیا حسرت بیان عشق

 بوده . آدمایی که اون زمان داشتن این دفترو پر می کردند هیچ وقت شایدم به مغزشون خطور نکرده که

 سی و یک سال دیگه این سرنوشتی که الان دارند رو داشته باشند . آدمایی که اون زمان همه زیر

۳۰ سال بودند و حتی مامان و دوستاش زیر بیست سال سن داشتن .

توی این دفتر دو تا خاله م و زن عموم و بابام و دوست های مامان و دخترعمه ی مامان نوشتن . اون زمان

 شاید هیچ وقت دختر عمه ی مامان فکر نمی کرد بعد مدت کوتاهی پس از این که دفترو می نویسه دیگه

 توی دنیا نباشه و با نی نی کوچولوش توی آتیش نابود بشه . زن عموم شاید فکر نمی کرد صاحب

دفتری   که  داره از عقایدش توش  می نویسه روزی جاری خودش بشه و خاله هام که الان هرکدوم

زندگی خو دشون و دارند و از همون  زمون هم دلی پر از اندوه و غم داشتن . همه اون زمان به آینده نا

معلومشون با یه دنیا امید فکر می کردند و حالا ما . زمان تکرار میشه .

تا حالا  دلتون خواسته با بچه گی مامانت باشی ؟ ولی من دلم می خواست اون زمان  کنارش بودم

می تونم حسه مامانو بعد از گرفتن دفتر از بابا درک کنم . اون نگاهشو که وقتی ورق ها رو تند تند

ورق می زده دلش می خواسته یه دنیا توش نوشته شده باشه دوستت دارم و چه زود نوشته های

بابا تمام میشه در حالی که نوشته های همه به نظرش طولانی تر میاد . نگاهه پر از اصظرابش که

شاید لابلای عقاید بابا بوی عشق بیاد . حتی توی صفحه ای که باید درباره مادر نظر بدی .حتما وقتی

 دفترو گرفته با سرعت به سمتی رفته که راحت دفترو باز کنه و راحت نفس نفس بزنه و البته اون لحظه

  باید  به حرفی که بابا بهش زده بود فکر می کرد و نظرشو درباره بابا می نوشت و همین جمله برای اون

 لحظه بس بوده .

وحتی می تونم درک کنم  نصفه موضوع ها فقط برای حرف کشیدن بود و اعترافات بابا و الان می

فهمم  چرا مامان سر کلاس بحث آزادشون ،عقیدش با همه سر اینکه خانم ها باید خانه دار باشند یا

شاغل فرق داشته . همش به خاطر همین دفتر و عقیده بابا بوده .

و حالا منم باید برم تکرار بشم و توی این دفترو پرکنم و شاید روزی بچه ی منم اینو بخونه و دلش بخواد

 مثل من یه روزی پیش بچگی مامانش باشه و شور عشق و اندوهشو درک کنه و دلم می خواست اون

لحظه کنارش بودم و بهش می گفتم مامان انقدر غصه نخور . تو با عشقت ازدواج می کنی و من و

خواهری رو خواهی داشت و سی سال زحمت می کشی برای بچه های مردم و ... دیگه از اینجا به

بعدشو نمی دونم . باید انتظار بکشم و شاید نه !!!!!!

شایدم منم مثل دخترعمه مامان آینده ای دیگر داشته باشم و حتی بچه ای نباشه که دلش بخواد بیاد تو

 بچگی مامانش . 

کاش می شد این دفترو دوباره جلوشون گذاشت وخواست دوباره بنویسند .

دختر عمه که فوت شده درباره وداع نوشته : خیلی ناراحت کننده است مخصوصا برای کسانی که به هم

 عادت کرده اند . الان نیست که ببینه مامان دلش براش تنگ شده .دختر عمه ای که تمام خاطراته شبه

 خواستگاری مامانو نوشته .خدایا روحش شاد .

دوست مامان الان ایران نیست و از نوشته هاش معلومه که با همه فرق داره . زن عمو مثل همیشه

 عاشقه عمو بوده و بابا که دله مامانه بیچارمو آب کرده و هیچی بروز نداده . ولی باز یه جورایی ...

و آخری هم خواهری بود و بعد من و شاید مسیح و شوهر آینده خواهری این دفتر و پرکنیم .

مامان و بابای خوبم بازم می گم خیلی دوستتون دارم

پ ن : اگه هوا خوب باشه فردا آقا و خا....نه .

اگه فردا هوا خوب باشه مامان و بابا میان تهران و شایدم داداش .

دوستتون دارم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 14:16  توسط فاطمه  | 
 

 

سلام به همگی .سر همه انگاری یه جورایی گرمه . دیگه کمتر بهم دیگه سر می زنن . نکنه

 دمه عیده اینجوری میشه . خلاصه هرجا هستین شاد و سلامت باشین .

توی رابطه من با مسیح بعد از خواستگاری انگاری یه نوزادم . روزهای اول که بچه یی که تازه دنیا

اومده رو می بینند که همون خواستگاری باشه . حالا اون نوزاد که من باشم دارم یواش یواش به حرف میام. هرروز مسیح باهام تمرین می کنه  . مسیح : بگو ما   من : ما  مسیح بگو :

مامان    من : خانم ...( فامیلی مامانه مسیح )    مسیح :       مسیح : بگو با     من : با     

  مسیح : بگو بابا    من : آقای .......    مسیح :      من :

خوب چه کار کنم مثل بعضی ها نمی تونم دو روزه خودمونی بشم . خیلی دوستشون دارما . خیلی قربون صدقه م می رن . ولی نمی دونم چرا نمی تونم مامان و بابای مسیح رو

 به فامیلی صدا نکنم. فکر می کنم بگم مامان یه جورایی لخته .

یادمه زن پسر عمه ام همون شبه بله برونش دست انداخت دور گردن پدر شوهر آیندش گفت بابا نرو .

 بمون . اونم از اون خانواده های مذهبی . حالا ما ......

بیچاره مامان مسیح چند دفعه به مسیح گفته بگو منو مامان صدا کنه ولی من بازم ..

 

پ ن : کی از کامپیوتر سرش میشه . درایوه سی سیستم شرکت بدون اینکه توش چیزی بشه هی داره

 پر میشه و اخطار پاک کردن می ده . نمی دنم چه کار باید بکنم ؟

تا بعد . همگی رو دوست دارم .

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 11:13  توسط فاطمه  |