اول شروع کنم خاطراتم رو . آها از چهارشنبه سوری . خوب خبری نبود . مسیح دوست داشت بیاد خونه
ما ولی من فکر حال مسیح رو کردم گفتم نیا تا استراحت کنه، حالا نگو تو دل آقا می خواد بیاد
.نمی کنه بگه . میگه هرچی تو بخوای . مامان هم سبزی پلو با ماهی درست کرده بود ولی خوب نشد
دیگه نه من از صدای مسیح فهمیدم خسته نیست نه مسیح به من گفت که دلش می خواد . خلاصه اون
شب من همش پای تلفن بودم و هرچند ثانیه یکبار هم با صداهای وحشتناک از جام می پریدم
. چهارشنبه هم با مسیح رفتیم دندون پزشکی . کلی خانم دکتر خیسم کرد و با روسری خیس توی هوای سر برگشتیم و تو راه بستنی خوردیم و باز مثل همیشه مثل ... لرزیدم . شب هم
مسیح شام پیش ما بود. با هم سریال مسخره پرواز در حباب را مشاهده کردیم و بعد مامان اینا رفتند دیدن عزیز و ما موندیم با یه دنیا شیطنت های خوب
. پنجشنبه با مامان و خواهری رفتیم دنبال لباس و ... که بالاخره از تیراژه هم بلوز و دامن خریدم و هم عیدی مسیح جونیمو . دیگه
حالی نداشتم . انقدر تو اتاق پرو بودم که مرگو جلوی چشمام دیدم
. خلاصه از اون روز به بعد به دنبال یک رژیم درصدد برآمدیم تا چند کیلویی کم کنیم . دیگه هی ورزش
و رقص
( از
نوع ترکی ) و کم خوری
تا ببینم می شه این چند کیلویی که بعد عمل اضافه شد کم کنم . از اون روز
هم هوس هرچی غذا بود کردم . راستی گفتم غذا یاد یه چیز جالب افتادم . توی شبکه vox یه برنامه
هست به اسم پرفکت دینر (perfect dinner ) که 5 نفر شرکت کننده داره که هرشب یکی توی خونه اش
غذا درست می کنه و بقیه می خورن و نمره می دن . به همه چیز ، به تزئین میز ، به نوع مشروب ، به
سرو کردن و مزه غذا . خلاصه بعد مدتها که منو خواهری دلمون می خواست یکی توش کباب خودمون رو
درست کنه یه ایرونی توش شرکت کرد به نام خانم هایده . که دلمه ، کوکوی سبزی ، کشک بادمجان و
زرشک پلو با مرغ پخت . و چقدر خوششون اومد . به حدی که دلمه رو دوبار سرو کرد . چقدر لذت بخش
بود . مخصوصا که تمام اسم غذا هارو به فارسی می گفت . حتی اون آقای مجری . و در آخرامتیاز این
خانم با یک آقا پسر برابر شد و برنده شدند . خیلی برامون جالب بود . آهنگ شجریان گذاشته بودند .
کتابخونه شو که نشون می داد پرکتابهای ایرانی و ....
آخرینهای 85 هم داره یواش یواش به چشم میاد . با هرچیزی که آخرشه خداحافظی میکنم . آخرین
پست ، آخرین تایپ ، آخرین بوسه ، آخرین نگاه ،آخرین کامنت ،آخرین دیدار ، آخرین دعا ، آخرین حقوق ،
آخرین جمعه ، آخرین شنبه ، آخرین رژیم ،آخرین دندون پزشکی ، آخرین آغوش ، آخرین لاک زدن ، آخرین
اس ام اس ، آخرین مهمونی ، آخرین خریدها و آخرینهای زیادی ......
امیدورام امسال سالی باشه که همه به آنچه دوست دارند برسند . سال برکت و خوشبختی باشه و
لحظه لحظه ش خوشی باشه و سلامتی .
عسلک جون که اولین دوستم بود و همیشه با کامنتهاش خوشحالم می کرد ،امیدوارم امسال سال
خیلیخوبی در کنار شوهرک عزیزت داشته باشی با نتایج عالی و بدون دغدغه . سفر خوش بگذره .
هنگامه جون که هرچند وقت یکبار به من سرمی زنی ولی همیشه هم با کامنتهاتون و نوشته هاتون
حال می کنم . امیدورام بعد چند هفته مهمون داری خسته نباشی و سالی پر از موفقیت برای خودتون و
آقای همسر باشه .
صمیم جون امیدوارم حال خواهریت خوب خوب بشه و سال همراه شادی که همیشه داری داشته
باشی.
عطیه جون امیدوارم امسال هم مثل همین سالی که گذشت پر از زیبایی برای خودت و بابای رضایی
باشه و دینگول جون هم به سلامتی در این جمع عشقولانه قرار بگیره .
دریاجون مامان خانمی گل که بعد اومدن شقایق ناز سرش خیلی شلوغه . امیدورام در کنار آقای همسر
و شقایق گلت سال خوبی داشته باشی.
مهتاب جونی خودم که دلم براش یه ذره شده امیدورام امسال سالی باشه که همیشه شاد باشی و
سلامت و یه رشته خوب و یه جای خوب قبول بشی ونتیجه زحماتتو بگیری
شیواجون همشهری گل مسیح جونی و دوست خوب من. امیدوارم امسال در کنار شوهر عزیزت و ارسام
خوشگلت سال خوبی باشه و زود کتابتو چاپ شده ببینیم .
آقا محمد برادر خوب من که همیشه با نقدهاش خیلی چیزا یاد گرفتم وهمیشه به من لطف دارند ،
امیدورام در کنار خانمی گلش و سوموچی گوگولیش سال پر از سلامتی و حقوق خوب باشه و دانشگاه
هم قبول ؟؟؟ نمی دونم . بشه .
زیبا جون که همیشه با غذاها خوشمزه هنرنمایی می کنه ، امیدوارم سال خوبی در کنار خانواده عزیزت
داشته باشین .
یاسی جون دوست همسن و سال خودم ، امیدوارم امسال در کنار آقا امیر دوست داشتنیش سال خیلی
خوبی باشه و سفر خیلی بهت خوش بگذره . و مارو یادت نره .
سمیراجون که همیشه برام کامنت های قشنگ میزاره ، امیدوارم در کنار خانواده محترمت وخواهری
گلت سال خوبی رو داشته باشی و همراه با موفقیت
بهاره جون امیدوارم سال خوبی کنار همسرت داشته باشی وبه هدفت یعنی دانشگاه برسی .
پری جون که مدتیه ازش خبری نیست ، امیدورام کنار امیر آقای گل و خانواده محترمش سال پر از شادی
باشه و تعطیلات عید رو کنار همسرت لذت ببری .
فاطمه عزیز که یه دل مهربون داری ، امیدوارم امسال در کنار آقا محسن عزیزت سالی باشه که به هر
آنچه آرزو دارین برسین .
علی آقا که یه دهکده داره که همه روجمع کرده تا ایرونی بودنمون رو یادمون نره ، امیدوارم در کنار همسر
عزیزش و پسر گلش زندگی همراه با شادی زیادی داشته باشه .
و در آخر برای خودم و مسیح جونی وخواهری و آقا داماد سالی پر از شادی آرزو می کنم و امیدوارم انرژی
هامون و دعاهامون زود بگیره .
پ ن وبلاگ : همه شما دوست جونامو به مسیح معرفی کردم .
پ ن غر : تا الانم نه خبری از حقوق است نه عیدی !!!!!!!![]()
HAPPY NEW YEAR
سلام به همه دوست های عزیزم .ممنون بابت تبریکاتون . لطفن همچنان مارو دعا کنید . 
این روزها برای من روزهای پر از عجله و استرس
. البته نمی خوام این روزها زود بگذرند . نمی خوام با این روزهای قشنگ آخر سال که همیشه حال
وهوای خاصی پیدا می کنم زود از دست بدم و نمی خوام رسیدن به مسیح برام یه هدف بشه که بعد
از رسیدن همه چیز تموم بشه و خیالم از بابت رسیدن به هدفم راحت بشه و زندگی یکنواخت دوباره
شروع بشه . مثل روزهای تحویل پروژه سه روز تموم بیدار می موندیم تا یک کار عالی تحویل بدیم . بعد
سه روز انگار همه چیز زشت و پوچ می شد
. دیگه هدفی برای زندگی نبود . و حالا توی این پروژه من و مسیح هم هستیم
با یک راه طولانی ولی نمی زارم این دفعه مثل یه پروژه تموم بشه . خیلی تمرین می کنم . نمی دونم قبول دارین اکثرا بلد نیستن از خوشی ها لذت ببرند و بیشتر
بدی ها به چشمشون میاد .من هم جزو همون آدمام. ولی خیلی تمرین کردم خیلی . دارم یاد می
گیرم که تموم این دورانی که هیچ وقت بر نمیگرده لحظه لحظه ش را به خاطر بسپارم
. شاد باشم
. درسته بیشتر شبیه شعار می مونه . مثل اینکه می گن قدر جوونی تون بدونید . خلاصه الان من یک فاطمه لذت ببر از زندگی هستم و با یک دنیا عشق . 
اصلا باورم نمیشه که هفته ی دیگه عید . فکرمی کنم حالا حالا مونده .
دیروز با این همه مشغله با مسیح جونی ومامان رفتیم عکس گرفتیم
. مسیح جونی هم حسابی خوشگل کرده بود
. از ساعت ۶ رفیتم ساعت ۹ برگشتیم
. مگه ولمون می کرد . ولی عکس های قشنگی میشه . فکرکنم ۶۰ ،۷۰ تایی عکس گرفتیم
. به بهانه یه عکس
واسه بابای مسیح جونی شد ۷۰ تا ژست . دیگه انقدر همدیگرو چسبیدیم
که مامان داشت شاکی می شد . طفلی نمی دونه که ......![]()
کلاه گذاشتیم و روی کاه دراز کشیدیم ، به روزنامه تکیه دادیم .صد بار لباس عوض کردیم ، تو موهام باد
انداخت ، هی می گفت چونه پایین ، سر بالا .دیوونه شدیم .نمی دونم عروس و داماد ها چه حالی
دارن . دیگه جونی نمی مونه برای آدم . حتما قبل عکس گرفتن باید نرمش کرد
. خلاصه بعد ۳ ساعت اومدیم خونه . شام خوردیم . دیگه من هلاک بودم 
. مسیح هم پارچه و انگشتر و ... برد خونه تا با خودش ببره شمال . شب هم با مامان وبابا رفتیم مسیح
رورسوندیم خونه ش . انقدر دلم می خواست بگه تو نیا برو بخواب
. ولی نگفت
. حقم داشت .
کنار مامان و بابا تنهایی خجالت می کشه . 
چقدر بعد دیدار دلمون زود برای همدیگه تنگ می شه .دیشب دوباره غصه رفتن مسیح رو گرفتم . ![]()
امشب هم چهار شنبه سوری البته علماء یوم الشک اعلام کردن و از ۲۲ تا ۲۹ رو هفته وحشت اعلام
کردند
.نمی دونم چرا جلو انداختند . معلوم هم نیست امشب چی کار می کنیم .فقط می دونم مثل
هر سال خونه مامانی اینا نمی ریم .
فردا هم وقت دندون پزشکی دارم. یکی بگه من کی باید لباس و عیدی برای مسیح رو بخرم
. به
خاطر همینه که میگم روز باید ۳۰ ساعت بشه ، همش هم روز تا مغازه ها باز باشند . ![]()
سال نو رو به همه دوست های خوب وبلاگستون و مسیح جون و خانواده گلم وخانواده عزیز مسیح جونی
پیشاپیش تبریک می گم سالی پر از زیبایی ، شادی ، سلامتی و موفقیت های اجتماعی ،مالی
باشه . سالی که مردم همدیگرو درک کنند .
ازاینکه این وبلاگ رو درست کردم خوشحالم و از اینکه روزهای خوبی رو دارم می گذرونم خدا رو شکر
میکنم .فقط یه کار خوب با حقوق خوب هم پیدا کنم خیلی عالی تر میشه .
پ ن سبزه : هرروز می رم بهش سر می زنم وکلمه های معجزه گر ( عشق ، سپاس ، خدا ، مادر ، پدر
، زیایی ، محبت و.. ) می گم .
پ ن خدا جونم : بابت هرآنچه به من دادی و ندادی هزاران بار سپاس . 
پ ن سال نو : امسال هم سال خوک که مسلمونها برای اینکه کم نیارن میگن گوسفند .
آقای رئیس سه شنبه اس ام اس دادند و گفتند اگه فردا کار داری نیا . منم
بعد سه ساعت بهش
اس ام اس دادم گفتم نه کاری ندارم . دوباره اس ام اس داد گفت نیا . به کارت برس . آخه بهش گفته
بودم با من تسویه کنید من برم تا به کارهای نامزدیم برسم که گفته بود نه تا آخر این ماه بمون . هروقت
لازم بود نیا . حالا آخری مهربون شدند . منم که این هفته همه روزهارو پیچونده بودم چهارشنبه
رو به کل پیچوندم .(یک شنبه ۲ رفتم ، دوشنبه هم ۱ رفتم و سه شنبه هم بدون اطلاع ۲ رفتم خونه )
بابا مامان قرار گذاشتیم که چهارشنبه بریم دنبال کارها و لباس که صبح بابا یادش افتاد که می خواد بره
ال نود ثبت نام کنه ( مسیح هم به بابا یه آدرس داده بود تا بره ماشینو از نزدیک ببینه ). خلاصه مامانو
برداشت و رفت و من بیچاره موندم با یه عالمه کار . 
دیدم کاری ندارم شروع به آشپزی کردم
و کوکوی گوشت درست کردم و برنج گذاشتم و تندتند سالاد درست کردم و رفتم خونه دختر خاله م . کلی حرف و گپ زدیم و خندیدیم . بابای مسیح هم هفت
دفعه به من زنگ زدند ولی اونجا
آنتن نمی داد . ساعت ۳ که برگشتم خونه و قرار شد یه روز با
مسیح بریم عکس دونفری بگیریم
که بابای مسیح خیلی اصرار کرده بود و تا الان پشت گوش
انداختیم . تا اینکه دم در خونه دوباره بابای مسیح جونی زنگیدند و کلی با هم حرف زدیم . چقدر دوست
داشتن بریم شمال و چقدر برنامه ریزی کرده بودند .
چقدر دوست داشتم برم شمال .
این روزها هم مسیح حالش یه جورایی بد بود
. هرچی حرف می زدم باز اون شادی که همیشه تو صداش بود نبود . تا پنج شنبه که به خاطر اینکه بهش ۴ ساعتی زنگ نزدم و طفلی تو خونه
تنها بود ازدستم خیلی دلگیر بود
. یه دلگیری ساده .
یه جورایی لوس شده بود. اصلا جدی نبود .
. دیگه انقدر حرف زدیم تا یه کمی صلح برقرار شد .
![]()
اتفاقی که منتظر افتادنش بودم افتاد. 
و حالا خبر خوش : خواهری من هم داره عروس میشه . دیری دیری ..

شب جمعه برای خواهری گلم خواستگاری اومد که با همه خواستگاراش فرق داشت و اون این بود که این
یکی رو خیلی دوست داره .
خلاصه خواستگاری معمولی صورت گرفت تا خواستگاری رسمی که احتمالا تو عید .
پ ن خواهری گلم : امیدوارم که خوشبحت بشی . خیلی دوستت دارم . 
بعد خواستگاری به مسیح زنگیدم هنوز صداش غمگین بود . مامان هم گوشی رو گرفت و برای جمعه
ناهار دعوتش کرد . بالاخره بعد سه ساعت مسیح قبول کرد بیاد . می گفت نه . شما شام دعوتین و
نباید پخت وپز کنید . بزارین من غذا بگیرم . حالا بگذریم که سه ساعت می گفت اگه با شرطه من
موافقت کنید من میام و مامان هم لجباز تر از اون می گفت اول تو شرطتو بگو بعد من قبول کنم .
بالاخره مسیح ظهر آمد
. منم کلی خوشگل کردم
. ناهار خوردیم و فیلم چهارشنبه سوری رو دیدیم
و بعد من و مسیح پیاده رفیتم تا سر خیابون و بعد بابا اینا اومدن دنباله مون و ما رفتیم مهرشهر و مسیح جونی خونشون . چقدر دل کندن سخت بود . دیگه حال
مسیح دگرگون شد تا الان که همش دل تنگه .
تا الان صد تا اس ام اس داده اگه یکی دلش تنگ باشه باید چیکار کنه . به خواهری میگه اگه موقعیت
دارین نامزد بشین وگرنه دل تنگیهاش بیشتر از قبله . با خودم همش فکر می کنم اون ۱ ماهی که مسیح
شمال بود من چه جوری دوریشو تحمل کردم . ![]()
شب هم خونه دایی بودیم . زن داییم خیلی زحمت کشیده بود .
پ ن سبزه : بالاخره سبزه رو گذاشتیم . یادم افتاد من و خواهری پارسال سبزه گره نزده بودیم . عزیزان
دم بخت پس سبزه گره نزنید .
پ ن ماهی : ماهی خریدیم .![]()
پ ن بله برون : شدیدا اضطراب دارم و هنوز لباس نگرفتم . 
پ ن آینده : کلی با مسیح درباره آینده حرف می زدنیم و هی حساب کتاب می کنیم . ![]()
تا بعد فوت هنرمند بزرگ ایرانی " رسول ملافلی پور"را به تمام هنرمندان و هنر دوستان تسلیت عرض
می کنم .
چه زود رفت پیش مادرش . همیشه ماندگار هستی.![]()
ممنون بابت کامنت های قشنگتون . باید بگم که چشم های همه تون قشنگ می بینه و همگی لطف
دارین . ![]()
![]()
تاحال شده کنار کسی نشسته باشین و یییهو دلتون برای همون شخص تنگ بشه .
من خیلی وقتها اینجوریم . خیلی وقتها از دلتنگی کسی که کنارم هست گریه م می گیره .( مبحث نقد
برای آقا محمد ) وقتی با مسیح جونی هستم یا کنار مامانم نشستم . بعضی وقتها دلم برای مامانم
طوری کنده میشه که دلم می خواد برم خونه . چند روز پیش ها همین اتفاق برای من و خواهری افتاد
خواهری از اتاقش اومد بیرون من رفتم که ببوسمش . طبق عادته همیشگیمون نزاشت ( یه جور ناز
کردن ) . چند ساعتی گذشت . مامان رفته بود خونه دختر خاله م و بابا هم گلاب به روتون دستشویی
بود . دوباره رفتم خواهری ببوسم . از اون لپ های نازش که چقدر بدش میاد می گم . که یه دفعه منو
بغل کرد و گفت تنهام نزار . الان که یادش می افتم باز گریه م می گیره . حالا اون گریه کن و من گریه کن .
هی بهش می گم مگه قراره بمیرم و خواهری بلند بلند گریه می کرد . به حدی که بابا از تو دستشویی داد می زد چی شده ؟؟؟؟ بیچاره دل نگران شده بود . خبر نداشت دو تا دختراش
دارند برای هم دلتنگی می کنند . بابایی راحت باش اینجا خبری نیست .
پ ن خواهری :خیلی دوستت دارم و هیچ چیز منو تورو از هم جدا نمی کنه . حتی رفتارهای خودمون .
که گاهگاهی از هم می رنجیم و آخرش می فهمیم هیچکس جای خواهری رو نمی گیره . 
یک شنبه رفتیم ختم شوهر خاله م . می تونستم حس خاله رو درک کنم . خوشحالی همراه یه عادت
همیشگی و دلتنگی .شوهر خاله م خیلی به تیپ و قیافه ش می نازید و حالا ..
به خواهری
می گفتم واقعا این ضرب المثل چقدر درسته " به زیباییت نناز به یه تب بنده ، به مالت نناز به یه شب
بنده " خواهری هم تند گفت : به عشقت نناز ؟؟؟ من : که به یه لب بنده .![]()
دیشب هم با مامان رفتیم تا گوشواره بخرم که مسیح جونی هم به ما پیوست و کلی منو خوشحال
کرد . مسیح جونی هم عیدیمو خرید و داد
. یه انگشتر قشنگ . حالا من چی بخرم . گیج شدم انقدر
فکر کردم . کمکم کنید . 
بیشترین چیزی که خوشم اومد رفتار مسیح بود . مسیح اصلا گوشواره بلند دوست نداره . ولی در مورد
چند تا گوشواره که همشون بلند بودن نظر داد و اصلا نگفت من دوست ندارم و نخر . منم یه دونه از
همون بلندهارو خریدم . ![]()
این روزها تند تند دلم براش تنگ میشه
. نمی دونم تو عید با اون مسافرت چه جوری دوریشو تحمل
کنم . درست از اول تا پنجم مسیح شماله و از پنجم تا نهم ما شمالیم . دل تنگولیده میشم که
.
پ ن مسیح جونی : چقدر برام لذت بخش بود دستهای گرمت روی شونه م و آیس پک سرد توی دستم .
با اینکه حسرت در آغوش کشیدنت رو ندارم و می دونم که چقدر لذت بخشه ولی اون لحظه دلم
خواست. 
پ ن مامان مسیح : دلم براشون تنگ شده . طفلکی توی ماشینی که بوده تصادف کردن و سرشون درد
می کنه . دعا می کنم خوب خوب بشین .![]()
![]()
پ ن مامان خودم و مسیح : دیشب خیلی راه بردمشون و هر دوشون پا درد گرفتن . 
تا بعد
.
ممنون از همه تبریکاتون . همگی لطف دارین
. برام همچنان دعا کنید .
حرف زیادی ندارم . جز اینکه هنوز سیستم شرکت خرابه و من دسترسی به دوستای عزیزم رو ندارم و
توی شرکت هم خیلی حوصلم سر می ره .
توی خونه هم وقت زیاد ندارم . روزهای ذوقولانه رو همراهی می کنم تا به خوبی بگذره . 
"زمان از کنار گوشمان رد می شود" باورتون می شه این جمله برای یه پسر بچه ۱۰ ساله ست که
پسر داییم میشه . وقتی این جمله رو ازش شنیدم کف کردم
و همچنان بعد از گذشت چند روز هنوز توی ذهنم می چرخه . مخصوصا که توی روزهایی هستیم که شوهر خاله م فوت
کرده . کسی که فقط ۲ بار بیشتر ندیدمش . یه بار ۵ سالم بود و دومین بار توی عروسی دخترخالم .
کسی که چیزی به اسمه محبت و خوبی رو انگار نمی شناخت یا اگه می شناخت خسیس بود تا
ابزارش کنه . نیومدم کسی رو ناراحت کنم چون من از فوت کسی خوشحال نمی شم ولی برای ایشون
ناراحت هم نشدم . فقط اینکه زمان چه زود می گذره و انگار وقتی برای جبرانش نیست و آدم های خوب
و بد مثل تاریخ تکرار می شن .
پ ن بله برونی : هنوز روزهای خوبی ست . با مامان و مسیح هم رفتیم پارچه هم خریدیم . اووووووووه یه
ماه دیگه مونده . 
پ ن خبر خوشی : هنوز باید صبر کنیم چون خبر خوش آخر این هفته ست . پس صبر می کنیم .
اینم عکس انگشترم ![]()

معذرت که خیلی وقته بهتون سر نزدم . من چند تا دلیل دارم برای دیر آپ کردنم .
یک: به سیستم شرکت یک ویروس توپول وارد کردم
و ۴ روزی روانه تعمیرگاهش کردیم و کلی هم برامون ترکه اعتیاد شد
. دو: این روزها هم حرف بیرون اومدن از شرکته که یه خورده فکرمو مشغول کرده بود
. سه : از همه مهمتر این که انگشتر نشونم رو خریدم . حالا عکسشو می زارم . 
خیلی مختصر و مفید همه رو گفتم . ولی کلیش اینه که با مسیح از یک شنبه قرار گذاشتیم که بریم
بیرون ولی همون روز اصلا حوصلم نگرفت و فرداش هم وقته دندون پزشکی داشتیم که رفتیم و به
هردومون قول داد که برای مراسم بله برون برسه . نه که دندونامون برسه نه
! برای من چسبای
دندونمو پاک بشه و برای مسیح جونی هم ارتودنسیش متحرک بشه . انقدر از این دکتر حرصم
می گیره
. بهش گفتم : مسیح زیاد می خنده الان دندوناش قشنگ شده . نزدیک بود منو بخوره .
منم
. خانم دکتر : چی می خوای بهتر از این . و...
همه رو با حرص می گفت . منم :
خلاصه دوشنیه هم هوا اون روشو دوباره نشون داد و خیلی سرد شد
. منو مسیح جونی هم مثل بید می لرزیدیم
.ولی به پیشنهاد من آیس پک گرفتیم خوردیم 
بعد اون شب هم مسیح شام اومد خونمون و برادرش خونه بود .و کلی هم اون شب بهمون خوش
گذشت . و برای سه شنبه قرار گذاشتیم که بریم بیرون انگشتر بخرم . حالا برف شروع شده بود و ول
نمی کرد . صبح که از خواب پا شدم همه جا سفید شده بود ولی مرخصی گرفته بودیم و رفتیم . منو
مسیح و برادرش . خلاصه که این سه شنبه هم یکی از قشنگترین روزها شد . خیلی خوش گذشت .
خیلی خندیدیم . خیلی گشتیم و بالاخره یه انگشتر گرفتم . در عین ناباوری . اصلا فکر نمی کردم بین
این همه انگشتر بشه یکی رو به جدیت گفت می خوام . ولی شد . خودم که خیلی دوستش دارم .
مسیح هم تنها انگشتری بود که براش نظر داد . هر انگشتری رو می پرسیدم می گفت هر چی خودت می خوای . اگه خوشت میاد بگیرم . ولی سره این انگشتره دیگه گفت قشنگه . 
طلا فروشه انقدر سر به سر من گذاشت . به من گفت بزار بهش خوش بگذره تا دومی رو راحت بگیره .
. هوا خیلی سرد بود . من مانتو و کفش و شلوار گرفتم و بر گشتیم
. همگی اومدیم خونه ما و شام خونه ما بودند . کلی هم شب خندیدیم
. و انگشترم رو هم صد دفعه دستم کردم
. امروزم بابای مسیح دو دفعه باهام تماس گرفت . آخی دلش می خواست ما توی آتلیه عکس بگیریم و بدیم برادر مسیح ببره . و بعد هم به مامانه مسیح هم زنگ زدم و تشکر کردم و
گفت پارچه هم به انتخاب خودت بخر. وکلی خدارو بابت همچین پدر و مادر شوهری شکر گذاری کردم
.
چقدر از این جمله مامان مسیح خوشم میاد که همیشه آخره صحبتشون می گه می بوسمت و از اینکه
تا گفتم انگشتر خریدم گفت خوشت اومده ؟
فردا هم می رم موهامو کوتاه می کنم و بعد بامامان و مسیح می ریم پارچه می خریم .
مسیح هم گوشی شو خونمون جا گذاشته و امروز تمام اس ام اس هامو دیدیم حتی اون اولی که
بهش گفتم من موقعیت دوستی ندارم و نشون به اون نشون الان داره دو سال می شه که باهمیم.
پ ن ۱ : برق نگاهتو و شادی چشماتو خیلی دوست دارم . مسیح جونی 
پ ن ۲ : از همه دوستای گلم بازم ممنون که اینجا میان .![]()
پ ن ۳ : خودمو با آیکونام خفه کردم .
پ ن ۴ : دوست دارم زودتر هفته دیگه بیاد که خبرها خوبیه.![]()
![]()

سلام به همه . 
این روزها روزهای خوبیه
. سرشار از عشق
. سرشار از حسی ناشناخته ولی دوست داشتنی .
از چهار شنبه که با مسیح اومدیم خونه و بعد رفتیم خونه دخترخاله و فرداشبش که پنج شنبه باشه که
مامان و بابای مسیح جونی و داداشش اومدن خونمون
.با کلی وسایل . مربای پرتقال درسته ،کلوچه ، آب نارنج ، ماهی، دلار و عطر برای من. خیلی زخمت کشیده بودند . دستشون درد
نکنه .![]()
مثل بچگی های که مهمون میومد همش دلم ذوق داشت
و دلم نمی خواست هیچ وقت وقته رفتن بشه . وقتی بزرگتر شدم از هر مهمونی که میومد بدم میومد . همه برام تکراری بودند و همیشه
آرزو داشتم یه مهمون تازه . یه مهمونی که با هیچ کس نسبت نداشته باشه و غریبه باشه . والان همون
موقع است . زمانی که همه مهمونها غریبه هستند و تازه و دوست داشتنی . وقتی بابا گفت دیگه زحمتو
کم کنیم
دلم یهو گرفت . دلم نمی خواست شب بشه و دوباره مسیح از من جدا بشه . این اولین
باری بود دو تا خانواده با هم تنها بودیم .
همون شب زمان بله برون معلوم شد
. ۱۱ / ۱/ ۸۶ . به قول خواهری ۱۱ مثل دوتا آدم کناره هم
می مونه
کلی هم سرشام مامانه مسیح سوتی داد
. مثله فیلم ها بود . مامانه مسیح جونی هی می گفت
من مجله های آقای ...( بابام ) رو خوندم . مسیح هم هی با پاش می زد به مامانش
. مامان هم
می گفت خوب انقدر لگد نزن . خلاصه که فرداش بابا : خوب می بینم که مجله هم می بردی
.
من : هان ؟ ![]()
بیچاره مسیح بعده سوتی های مامانش اشتهاش کور شد . تازه عموش هم اومده بود از منو مسیح بگه
که گفته بود ۴ سال همدیگرو می شناسن . من و مسیح
فرداش که جمعه باشه مسیح خیلی اصرار کرد که برم خونه عموش ولی هم خجالت می کشیدم و هم
خیلی خسته بودم . مسیح هم خیلی اصرار کرد ولی من نتونستم . جمعه دلگیری بود . داداش مسیح
هم تهران موند و کلی منو اصرار کرد که بریم خونه مسیح ولی حیف که همه چیز دسته من نیست .
چقدر از خدا ممنونم بابت همه نعمتهای خوبی که این روزها دارم . 
ثبت بشه.
شاید حس می کنم همه ی اینها روزی برای من و شاید کسی دیگر خاطره باشد
.
امروز بعد از تمام شدن کتاب «به بچه ها نگفتیم» به سفارش مامان دفتر عقایدشو شروع به خوندن
کردم . البته قبلا هم دزدکی زیاد خوندمش
. ولی انگار اینم مثل دفتر خاطرات بابا الان برام یه مزه ی
دیگه ای داره
. شاید مثل کتاب های سنگین نباشه که زمان می خواد برای خوندشون و باید بزاری بزرگ بشی و بخونی ولی یه دنیا حرف داره که هر زمان حرفش فرق داره . الان به حس مامان و
بابام نزدیک ترم . حالا که برای چندمین بار می خوام دفتر عقایدی که بر می گرده به سی و یک سال
پیش رو بخونم کلی نگاهم به دنیا عوض شده . مامان و بابامو بیشتر می شناسم . کمتر اذیتشون
می کنم
و بیشتر قدرشونو می دونم
. دیروز مامان ازم خواست منم مثل خواهری دفتر خاطراتشو پرکنم . دفتری که توش یه دنیا از حس های جالبه با یه عالمه آدم که الان با من هم نسبت
دارن و هم ندارند
. دفتری که وقتی داشته ساخته می شده یه دنیا حسرت بیان عشق
بوده . آدمایی که اون زمان داشتن این دفترو پر می کردند هیچ وقت شایدم به مغزشون خطور نکرده که
سی و یک سال دیگه این سرنوشتی که الان دارند رو داشته باشند
. آدمایی که اون زمان همه زیر
۳۰ سال بودند و حتی مامان و دوستاش زیر بیست سال سن داشتن .
توی این دفتر دو تا خاله م و زن عموم و بابام و دوست های مامان و دخترعمه ی مامان نوشتن . اون زمان
شاید هیچ وقت دختر عمه ی مامان فکر نمی کرد بعد مدت کوتاهی پس از این که دفترو می نویسه دیگه
توی دنیا نباشه و با نی نی کوچولوش توی آتیش نابود بشه . زن عموم شاید فکر نمی کرد صاحب
دفتری که داره از عقایدش توش می نویسه روزی جاری خودش بشه و خاله هام که الان هرکدوم
زندگی خو دشون و دارند و از همون زمون هم دلی پر از اندوه و غم داشتن . همه اون زمان به آینده نا
معلومشون با یه دنیا امید فکر می کردند و حالا ما . زمان تکرار میشه .
تا حالا دلتون خواسته با بچه گی مامانت باشی ؟ ولی من دلم می خواست اون زمان کنارش بودم
می تونم حسه مامانو بعد از گرفتن دفتر از بابا درک کنم . اون نگاهشو
که وقتی ورق ها رو تند تند
ورق می زده دلش می خواسته یه دنیا توش نوشته شده باشه دوستت دارم و
چه زود نوشته های
بابا تمام میشه
در حالی که نوشته های همه به نظرش طولانی تر میاد . نگاهه پر از اصظرابش که
شاید لابلای عقاید بابا بوی عشق بیاد
. حتی توی صفحه ای که باید درباره مادر نظر بدی .حتما وقتی
دفترو گرفته با سرعت به سمتی رفته که راحت دفترو باز کنه و راحت نفس نفس بزنه و البته اون لحظه
باید به حرفی که بابا بهش زده بود فکر می کرد و نظرشو درباره بابا می نوشت و همین جمله برای اون
لحظه بس بوده .![]()
وحتی می تونم درک کنم نصفه موضوع ها فقط برای حرف کشیدن بود و اعترافات بابا
و الان می
فهمم چرا مامان سر کلاس بحث آزادشون ،عقیدش با همه سر اینکه خانم ها باید خانه دار باشند یا
شاغل فرق داشته . همش به خاطر همین دفتر و عقیده بابا بوده
.
و حالا منم باید برم تکرار بشم و توی این دفترو پرکنم و شاید روزی بچه ی منم اینو بخونه و دلش بخواد
مثل من یه روزی پیش بچگی مامانش باشه و شور عشق و اندوهشو درک کنه و دلم می خواست اون
لحظه کنارش بودم و بهش می گفتم مامان انقدر غصه نخور . تو با عشقت ازدواج می کنی و من و
خواهری رو خواهی داشت و سی سال زحمت می کشی برای بچه های مردم و ... دیگه از اینجا به
بعدشو نمی دونم .
باید انتظار بکشم و شاید نه !!!!!!
شایدم منم مثل دخترعمه مامان آینده ای دیگر داشته باشم و حتی بچه ای نباشه که دلش بخواد بیاد تو
بچگی مامانش .
کاش می شد این دفترو دوباره جلوشون گذاشت وخواست دوباره بنویسند .
دختر عمه که فوت شده درباره وداع نوشته : خیلی ناراحت کننده است مخصوصا برای کسانی که به هم
عادت کرده اند . الان نیست که ببینه مامان دلش براش تنگ شده .دختر عمه ای که تمام خاطراته شبه
خواستگاری مامانو نوشته .
خدایا روحش شاد .
دوست مامان الان ایران نیست و از نوشته هاش معلومه که با همه فرق داره . زن عمو مثل همیشه
عاشقه عمو بوده و بابا که دله مامانه بیچارمو آب کرده و هیچی بروز نداده . ولی باز یه جورایی ...
و آخری هم خواهری بود و بعد من و شاید مسیح و شوهر آینده خواهری این دفتر و پرکنیم .
مامان و بابای خوبم بازم می گم خیلی دوستتون دارم

پ ن : اگه هوا خوب باشه فردا آقا و خا....نه .
اگه فردا هوا خوب باشه مامان و بابا میان تهران و شایدم داداش . ![]()
دوستتون دارم . ![]()
سلام به همگی
.سر همه انگاری یه جورایی گرمه . دیگه کمتر بهم دیگه سر می زنن . نکنه
دمه عیده اینجوری میشه
. خلاصه هرجا هستین شاد و سلامت باشین .![]()
توی رابطه من با مسیح بعد از خواستگاری انگاری یه نوزادم
. روزهای اول که بچه یی که تازه دنیا
اومده رو می بینند که همون خواستگاری باشه
. حالا اون نوزاد که من باشم دارم یواش یواش به حرف میام. هرروز مسیح باهام تمرین می کنه
. مسیح : بگو ما
من : ما
مسیح بگو :
مامان من : خانم ...( فامیلی مامانه مسیح ) مسیح :
مسیح : بگو با من : با
مسیح : بگو بابا من : آقای ....... مسیح :
من : 
خوب چه کار کنم مثل بعضی ها نمی تونم دو روزه خودمونی بشم .
خیلی دوستشون دارما
. خیلی قربون صدقه م می رن . ولی نمی دونم چرا نمی تونم مامان و بابای مسیح رو
به فامیلی صدا نکنم.
فکر می کنم بگم مامان یه جورایی لخته .
یادمه زن پسر عمه ام همون شبه بله برونش دست انداخت دور گردن پدر شوهر آیندش گفت بابا نرو .![]()
بمون . اونم از اون خانواده های مذهبی . حالا ما ......![]()
بیچاره مامان مسیح چند دفعه به مسیح گفته بگو منو مامان صدا کنه ولی من بازم ..
پ ن : کی از کامپیوتر سرش میشه . درایوه سی سیستم شرکت بدون اینکه توش چیزی بشه هی داره
پر میشه و اخطار پاک کردن می ده . نمی دنم چه کار باید بکنم ؟
تا بعد . همگی رو دوست دارم .