سلام به همگی . نوشتن با یک کامپیوتر قاط اصلا حال نمی ده . جالب اینجاست که این روزهام هم پر از
حرفای نوشتنی . ![]()
حتما به همگی سر می زنم. دلم براتون یه ذره شده .
پنج شنبه کار مسیح کم بود و بابا هم قصد رفتن به طالقان رو داشت . مسیح هم که عاشق ییلاق .
هرکاری می کردیم که جور شه و همگی بریم نمی شد و نشد . خواهری کلاس داشت و مامان هم
نمی خواست خواهری شب تنها بمونه و بابا و مسیح هم مشتاق رفتن و می موند من که باید خودم رو
که در این روند یکنواخت زندگی حبس کردم تغییر بدم به هرچی که برخلاف احساس تنبل هم هست پا
بزارم . حالا چه به خاطر مسیح و چه به خاطر آینده خودم . با نشدن ها مقابله کردم و پنج شنبه به
همراه بابا و مامان و مسیح راهی طالقان شدیم و این شد ماه عسل بله برون ما . 
تو راه یکجا ایستادیم تا چایی بخوریم که از سرما من مردم
ولی مسیح جان دریغ از کاپشن که البته اونم من پوشیدم . خلاصه بعد از ۲ ساعت به خونمون رسیدیم . تو راه هم چند تا درخچه خریدیم
و تا رسیدیم بابا و مسیح مشغول کاشتن شدند .
نوگل جون همش یادتون بودم . مخصوصا که توی حیاط بودیم . خیلی جاتون خالی بود .
بعد مسیح مشغول جوجه درست کردن شد
و بابا ادامه درخت هارو داد . بعد ناهار با مسیح کمی خوابیدیم . مامان اینا هم رفتن بیرون . ما موندیم .
خلاصه راه افتادیم به قدم زدن و جاهای مختلف رو به مسیح نشون دادن . سالها بود که بچگی نکرده
بودم . سالهاست که طالقان داره عوض می شه و تمام خاطراتمون رو می بره زیر خاک . دیگه نه ازاون
شورو شوق بچه گانه چیزی مونده بود تا برای مسیح بگم و نه خونه هایی که از روی بومشون رد می
شدیم تا به چشمه برسیم . خونه ای که داره با خاک یکسان میشه و خاطراتمون هم با خودش میبره
به فراموشی. روزهایی که انگار برای بار اول چشمه رو ما کشف کردیم . زمانی که عشقمون سیب
زمینی کباب کردن بود و سربالایی های وحشتناک باغ رو نمی فهمیدیم چه جوری بالا می رفتیم .
حالا من بودم با یه دنیا خاطره و مسیح با یه روستایی که روبه پیشرفته و توش به جای خونه های گلی و
در چوبی پر شده از ویلا و آپارتمان با شیشه های رفلکس.
حالا که می خواستم برای مسیح همه چیز رو نشون بدم و توضیح بدم تازه انگار می دیدم هیچی مثل
قدیم نیست . انگار تا الان همه چیز رو مثل قبل می دیدم و نمی خواستم ببینم که یه سد هم دنیای
روستاهارو و هم چندین روستارو خراب کرد .
از اینها بگذریم طبیعتش هنوز زیبا بود و قدم زدن در کنار کسی که قرار یه عمر در کنارش باشی
محشر . از اینکه در کنار مسیح از خاطره های گمشده می گفتم ناراحت بودم . تا جایی که تونستیم
راه رفتیم . توی اون سرما بستنی خریدیم ولی بعد مامان ضد حالش رو زد و با عمو شب برگشت تا پیش
خواهری باشه . اون وقت شد که من شدم مامان خونه .
روز خوبی بود . شب هم همین طور . سرد بود . خیلی سرد . کرسی گذاشتیم . ورق بازی کردیم و منم
هی تقلب کردم و جر زدم و ... خیلی مزه داد . من چند تا لباس پوشیدم ولی مسیح پهلوان با یه پتو
خوابید .بابا سمت راست کرسی بود و من هم وسط و مسیح هم چپ . شب قبلش به یاد جوانی تا
نیمه های شب تلفنی با هم حرف زدیم و اون شب هم پیش هم بودیم . باز هم تا نیمه های شب با هم
حرف زدیم و تا اینکه چشمای من رفت و دستم از توی دستش کشیدم . تا صبح هم بارون بارید .
بابا از ساعت ۵:۳۰ بیدار شده بود سروصدا می کرد . تا اینکه صبح با دیدن دوتا چشم
آشنا از خواب بیدارشدم . دوتا چشمی که روزهاست بهشون علاقمند شدم و داشتن تمام صورتم رو
نگاه می کردند .
باهم صبحانه خوردیم . کمی از باهم بودن لذت بردیم و کمی فوتبال یاد گرفتم از مسیح و بعد من
مشغول غذا شدم . ساعت ۱۱ رفتیم به ادامه پیاده روی و روستا گردی . دوباره خیلی چیزها برام غریب و
و خیلی چیزهای آشنا دیگه نبودن . سر مزار بابا بزرگ هم رفتیم و در آخر رفتیم دنبال عزیز تا با هم بریم
تهران . ناهار هم خوردیم . ناهاری که خوب نشده بود ولی مسیح اصرار داره در این مورد اصلا صحبت
نکنم . خلاصه ظهرم خوابیدیم و بعد هم حدود ساعت ۵:۳۰ راه افتادیم . که جاده کرج چقدر ترافیک بود .
خیلی خوش گذشت .جای خیلی ها خالی بود .مخصوصا خواهری و مامان و بابای مسیح جونی و
داداشی.
بعد دو روز لذت بخش در کنار هم جدایی خیلی سخت بود . شنبه هم به همراه مسیح جونی رفتیم
دنبال مدرک من و بعد با هم ناهار خوردیم و مسیح هم یه حلقه برای خودش خرید تا دستش کنه . بچه
تحمل نداره یه ۲ ماه دیگه براش بخریم .
این هم از روزهای خوب با هم بودن . باید به جای اسکیس زندگی بزارم سایه روشن زندگی
بعد ده بار نوشتن و پریدن مجبورم خلاصه بنویسم تا حدالقل یادم نره .
فیلم اخراجی هارو رفتیم سانس ۹ تا شب بهمون رسید
دیروز مسیح سوپرایزم کرد و سرزده اومد خونمون درحالی که من فکر می کردم تو خونش خوابه .و از
دیدنش شوکه شدم و خیلی خوشحال شدم .
حالم خیلی بهتر شده .ولی هنوز بیکاری برام سخته ولی خوب دیگه بلد نیستم از تنهایی و بیکار بودنم
لذت ببرم .
تا بعد . دوستتون دارم .شرمنده با این سیستم قاط نمی تونم بهتون سربزنم .
چقدر رقصیدیم و چقدر تعریف های مثبت دریافت کردیم . 
از دیدن فیلم اون شب سیر نمی شم . تازه می فهمم چه صحنه هایی از جلوی چشمام گذشته و من
تویشوک بودم و نفهمیدم . تازه می بینم که چقدر همگی به ما لطف داشتند .
چقدر حس زنانه من قوی شده . انگار یهو بزرگ شدم . از حسی به حسی دیگر . هیچ وقت یادم نمی
ره . یکی از همکارام همیشه می گفت وقتی به دختر ها می گیم درس بخون می گن سخته . نمی
شه. ولی تا عقد می کنند کیف کولی رو میزارن کنارو می شن زن .حالا حس می کنم باید همش درکنار
مسیح باشم . حالا دیگه دعای شبهام برای عزیزانم بیشتر شده .چون عزیزهای زیادی دیگه دارم .
این روزها همش تو فکرم . تا هم یه کاری برای خودم جور کنم و هم شغلی باشه تا برای کار مضاعف
مسیح جونی . تا شاید این روزها بتونیم برای آینده مون چیزی جمع کنیم .
حالم امروز گرفته ست . مسیح هم اطراف دماوند .
تا بعد . خدایا می دونم که بخوام و بخوای میشه. پس هم این همت در من بگذار و هم مسیح .
هم ازطرف مسیح و هم از طرف خانواده عزیزش
. وقتی پیشمی همه چیز انگار آسون می شه.
بیکاریم دیگه اذیتم نمی کنه .زندگی پوچیش رو به رخم نمی کشه . از این که دیگه حوصله درس
خوندن ندارمعذاب وجدان نمی گیرم
ولی برعکس ...
خدا کنه اینها همش گذری نباشه
. امیدوارم هرروز بیشتر و بیشترعاشقت بشم . البته ماه دیگه۲
سال از با هم بودنمون می گذره و ذره ای عشقمون کم نشده که بیشتر هم شده . ![]()
امروز روز خوبی بود . ازاینکه درکنارت بودم . ازاینکه همه چیز رو توی چشمات می بینم . از اینکه امروز
برای بار اول شوهر خطابت کردم البته با اس ام اس چقدر خوشحال شدی .
سیزده بدر هم چهار تایی با خواهری و نامزدش و مسیح جونی رفتیم بیرون که حدود چهار ساعتی درگیر
ماشین درست کردن بودیم . من و خواهری تو ماشین و مسیح جونی و نامزد خواهری بیرون زیر بارون .
خلاصه بعد از اینکه ماشین رو بزور خنک نگه می داشتن تا جوش نیاره رسیدیم خونه نامزد خواهری .
اونجا هم نشستیم و پذیرایی شدیم و کاپشن مسیح هم خشک شد و آژانس گرفتیم رفتیم خونه ما و
کاهو سکنجبین ( نمی دونم درسته یا نه ؟)خوردیم . البته به سبک شمالی هم خوردیم و حسابی یاد
بابای خوب مسیح جونی کردیم که به من لطف دارند و هر روز زنگ می زنند و حال منو خانوادمو می
پرسند . این هم از نحسی سیزده که بیرون هم مارو گرفت ولی به من که خوش گذشت .
فرداش هم مسیح جونی زنگ زد گفت بریم عروسی همکارش . منم که راضی نبودم ولی به خاطر
مسیح حاضر شدم . آخه عروسی جدا برای من که هیچ کس رو نمی شناختم خیلی سخت بود .
ولی تجربه جالبی بود . چون حس کردم تو اون همه همکارهای مسیح رابطه ما از همه بهتر . چون
مسیح حواسش هم به من بود و هم اطرافش
. من هم گیر نمی دادم . گذاشتم بهش خیلی خوش
بگذره و چند جایی هم همراهیش کردم باهاش جیغ زدم .![]()
این فضولی های اطرافیان
خیلی حالم رو بد می کنه و شایعه سازی هاشون . خیلی خودم رو کنترل
کردم و اهمیت ندادم .
خدایا کمک کن یه کار خوب پیدا کنم و اعتماد به نفسم بره بالا . ![]()
مسیح هم خلاقیت به کار ببره و بتونه چند جا کار اضافه بگیره .![]()
تا بعد . ![]()
بره.
تو سفر هر وقت حرف پارچه ، انگشتر و هرچی که ربط پیدا می کرد به بله برون می شد ، دلمو می
لرزوند
. روز نهم ساعت ۱۱شب از شمال برگشتیم و روز دهم به خستگی در کردن گذشت . کار
اساسی نکردیم .
تا اینکه روز ۱۱ دهم فروردین رسید . روزی که برام پر از استرس بود . باید با اتفاق جدید زندگیم که
ازدواج بود به طور جدی روبرو می شدم . روزی که تمام توجه روی من و مسیح بود
. منی که
هیج وقت دنبال جلب توجه نبودم . باید حالا نگاه های مهربون ، کنجکاو و پر از آرزوی همه رو با لبخند
جواب بدم . حالا منی که ۲۲ سال از زندگیم رو بدون توجه به اطرافم گذروندم باید رو راه رفتنم ، حرف زدنم
، خورنم و... توجه می کردم .
ساعت ۸:۳۰ بیدار شدم . یه خورده کارها رو دسته بندی کردم . خاله م و دخترخاله هام و مامان بزرگم
هم بودند . من چند ساعتی پشت کامپیوتر بودم تا سی دی رایت کنم . اما یک دونه از آهنگ هام هم
پخش نشد .
دخترخاله عزیزم خیلی زحمت کشید و منو آرایش کرد . با همون آرایش و موهای وحشتناک با مسیح
رفتیم جای انگشتر را سفارش دادیم .
ساعت ۷:۳۰ شب آماده بودم . شام خوردیم و منتظر بودیم . مهمونای طرف خودمون از ۸:۳۰ اومدن.
حس بدی بود . نمی دونم . خیلی خجالت می کشیدم . نمی تونستم نگاه های سنگین اطرافم را تحمل
کنم . البته همچین یخ من ومسیح آب شد که ...
همینطور مشغول عکس گرفتن بودیم
که یک دفعه آیفن زنگ خورد و من چهره مسیح رو تو مانتیور که دیدم
یهو دویدم طرف اتاق . نمی دونستم چه جوری خودم رو آروم کنم و نمی دونستم چرا این
حرکت مسخره رو جلوی این همه آدم انجام دادم .
بعد رفتیم دم در برای استقبال . حالا هی صبر می کنیم خبری از آقا داماد نیست . من جلوی در
آسانسور می خوندم باز شود دیده شود بلکه پسندیده شود . ولی باز می شد ولی مسیح نبود .
بالاخره بعد مدتها با انگشتر اومد بالا . همه مشغول کار خودشون بودند و من که حس می کردم اضطرابم
داره از تو چشمام می زنه بیرون نمی دونستم چی کار کنم .مامان مسیح هم هی اصرار می کرد بیا
پیش من . وای نه ![]()
بعد دایی مسیح که به خاطر مسیح دوباره برگشته بود ایران همه خانوادشون رو معرفی کرد. و بعد نوبت
بابا شد . اولین نفر منو معرفی کرد .تا همه منو دیدند گفتند چرا اونجایی بیا پیش مسیح . وای از جای
خودم تا پیش مسیح برام ۱۰۰ کیلومتر فاصله بود . هرچی می رفتم تموم نمی شد . خلاصه بابا هم
همه رو معرفی کرد و بعد عمه کوچیکه مسیح اول قرآن رو بهمون داد و بعد انگشتر رو از بابا و مامان من
اجازه خواستند و مسیح هم با اجازه همه بزرگتر ها دستم کرد و بعد پارچه ها که دو تاش مجلسی بود و
یکی چادری و یکی دیگش هم کت و دامنی بود بهم دادند و بعد یک شال و صندل و کیف پول وجا نمازی
که مادربزرگ مسیح جونی قبل از فوتشون برای مسیح گذاشته بودند . چقدر هم زیبا ست .بهم دادند .
داشتم می مردم . هی هرکی میومد می گفتم چی کار باید بکنم ؟
. بیچاره خواهری همه رو می برد
نشون می داد . کارش از همه سختر بود .
خلاصه بعد از همه این مراسم بزن و بکوب شروع شد . آهنگ اول شمالی بود که مامان اول از همه یه
کوچولو شمالی اومد وسط و بعد نوبت من و مسیح شد که حس می کردم پاهام بهم گره خورده و الان
می خورم زمین . تا اینکه دیگه یواش یواش همه چیز عادی شد . و اصلا دلمون می خواست از هم جدا
بشیم . وسط همین رقص ها هم عروس دوماد و ببوس رو خوندن که داشتم شاخ در میاوردم . خدایا حالا
چی کار کنم . بهترین چیزی که به ذهنم رسید برای اینکه خانوداه مسیح جونی خوشحال بشن و
خانواده ما ناراحت نشن این بود که روی انگشتم بوس کردم و گذاشتم رو لپ مسیح . ![]()
بعد هم نوبت کیک شد .که قبلش یواشکی مسیح انگشت کرده بود و تو دهن منم داده بود . چاقو رو
جوون ها گردوندن و من و مسیح هم گفتیم چاقو نمی خوایم و رفتیم رقصیدیم . و بعد مسیح از رو میز یه
چاقوی دیگه برداشت و در آخر چاقو رو گرفتیم که دوباره پسرخاله مسیح زد از دستم گرفت و دوباره روز از
نو روزی از نو .
خلاصه هیجان زیادی داشت وهمه به من و مسیح خیلی لطف داشتند همگی زحمت کشیدند .هم
خانواده خودم و هم مسیح جونی . امیدوارم همیشه شادی باشه و من بتونم جبران کنم .
آخر شب هم داییم به مسیح گفت که بمونه ولی مسیح با وجود اینکه دوس داشت چون با همه
حداحافظی کرده بود دیگه نموند .
به داداش مسیح هم گفتم که خوشحالم که صاحب برادر خوبی مثل شما شدم و به خدا گفتم
خوشحالم که وارد خانواده خوب مسیح جونی شدم .
نوگل جونم ممنون که به من این همه لطف داری . دوستت دارم . امیدوارم من و مسیح لایق این همه
تعریف باشیم و بتونم جبران کنم .
مهتاب جونی از اینکه به خاطر من از درس کنکورت گذشتی و اومدی و کلی زحمت کشیدی ممنون .
امیدوارم امسال یه جای خوب و یه رشته خوب قبول و تو جشن قبولیت جبران کنم .
و ممنون از نوشین جونم که همشه قوت قلبم بودی و خیلی خسته شدی.
و در آخر از خاله مهربونم و دوتا داییم ها و زن دایی های عزیزم و زن عموی مهربونم که از آشپزخونه در
نیومد و خانواده عزیزم که خیلی برام زحمت کشیدند و هنوز هم دارند می کشند و خواهریم که با
اشکهایی که آخر شب ریخت حس کردم که بدون او نبودم ، و خانواده گل مسیح جونی که منو مثل یک
دختر نداشته شون قبول کردند، داداش عزیزم ،تشکر می کنم و امیدوارم من و مسیح بتونیم همه خوبی
هاتون رو جبران کنیم .
پ ن دعا : خدایا کمکمون کن این روزهارو از یاد نبریم و همیشه در کنار هم خوشبخت باشیم و همیشه
همیدیگرو درک کنیم .
پ ن شکلک: جاشون خیلی خالی .
تا بعد که بیام خاطره اولین سیزده بدرمون رو بنویسم .
آخ که چقدر دلم واسه نوشتن تنگ بود . روزها خیلی خوبی رو پشت سر گذاشتم .روزهایی که کاشکی
تو چشمام می موند . دوست دارم هی این روزهارو مرور کنم تا لحظه هام از یادم نره .
از پنجم فروردین رفتیم شمال ( چمخاله ) روز۵ و ششم از نظر هوا خیلی عالی بود . پیاده روی و دوچرخه
سواری و ... . تنها بدیش این بود که موبایل آنتن نمی داد . وقتی رسیدیم تا شب نتونستم با مسیح
تماس داشته باشم . ولی طبیعتش خیلی زیبا بود . مخصوصا صبح که از خواب بیدار می شدیم یه
دریاچه زیبا جلوی چشمتو می گرفت که فکر می کردی تو رویایی با یه عالمه پرنده زیبا که دنبال غذا می
رفتند . البته خیلی تنبل بودند . هوا کلا سرد بود .منم که حساس . ولی در کل خیلی خوب بود . روز
هفتم راهی شهسوار شدیم . البته فقط خانواده خودمون . بارون میومد . بعد ۳ ساعت رسیدیم خونه
مسیح جونی . اونجا بارون نبود دیگه سیل بود . مامان مسیح جونی خیلی زجمت کشیده بود . هفت
نوع غذا درست کرده . چقدر خوبه آدم شانس بیاره که دست پخت مادرشوهرش دوست داشته باشه .
بعد ۷ روز دلتنگی و دوری بالاخره من و مسیح کنار هم بودیم . با هم رقصیدیم . کلی دارابی با دلار
خوردیم .با دلار آمریکا نه
. یه نوع سبزی که اسمش دلار . با فتحه روی دال . تو این هوا رفتیم
دوهزار . آش خوشمزه خوردیم . مامان بهم کفش داد تا کفشم خراب نشه .
داداشی هم بهم سوییشرت داد . مامان می گفت شدم دهاتی کیجا .
. خیلی دوستشون دارم .
بعد چهارتایی با خواهری با داداشی و مسیح جونی رفتیم دور زدیم و آیس پک خوردیم . آیس پک هم
ماجرا داره . اونم این بود که من گفتم نمی خورم . هی مسیح گفت بخور من گفتم نمی خورم و ییهو
همدیگر و بوسیدیم . داداشی هم دست گرفت و گفت به خاطر یه بوسه هی می گه آیس پک نمی
خورم . بعد هم اومدیم طرف مزار . البته انقدر بارون و گل بود نشد بریم تو . ولی من از بیرون برای مامان
بزرگ مسیح جونی و عموش فاتحه فرستادم و تو دلم از مامان بزرگ که همیشه آرزوش عروسی
مسیح بود اجازه گرفتم . امیدوارم روحش شاد باشه و ببینه که عروس چقدر مسیح رو دوستت داره .
بعد رفتیم خونه شام خوردیم و حرف زدیم و ساعت ۱۰ راه افتادیم طرف گیلان با یک بارون وحشتناک و یه
جاده نا آشنا . . مسیح خیلی ناراحت بود . توقع داشت شب بمونیم . راستی مامان و بابای مسیح
جونی بهم یه گردنبند و یه OVEN TOASER عیدی دادند . دستشون درد نکنه .به خواهری هم مامان
عیدی داد .
بعد از کلی دلهره رسیدیم به جمع . دخترخاله و زن داییم بیدار بودند . فرداش هم رفتیم طرف دیلمان .
وای چه جایی بود . توی بهار برف میومد . منم که به سرما حساس از ماشین بیرون نیومدم . ولی
طبیعت جالبی بود . اگه شد عکسشو می زارم . خواهری هم حالش خوب نبود با ما نیومد . فرداش هم
ناهار خوردیم راه افتادیم . خیلی ترافیک بود . خلاصه از همسفرامون جدا شدیم . این اولین باری بود که
توی عید ما رفتیم مسافرت .
بعد ۴ روز دیدین طبیعت زیبا همراه با بارون به دل تهران برگشتیم و چقدر توی تخت خودم خوابیدم برام
لذت داشت .
بالاخره با رژیم که داشتم ۲ کیلو کم کردم و با همت همسفرای خوب و پیاده روی و رقص تونستم همین
و هم تو سفر حفظ کنم . و خوب کالری سوزوندیم .
اومدم سریع از روزهایی که گذشت از روزهای اول سال ۸۶ را بگم و برم .
قبل عید رفتیم عکس هارو گرفتیم و کلی هم خانم عکاس سرمون منت گذاشت . و همون روز عیدی
مسیح جونی که الان دلم براش یه ذره شده رو دادم بهش. فرداش هم که سه شنبه باشه تخم مرغ رنگ
کردم و دوتا هم به همراه عکس ها دادم مسیح برد شمال . امسال با همه سالها فرق داشت . سر سال
تحویل همتون دعا کردم . نمی دونم چرا امسال برعکس هرسال زیاد ذوق نداشتم ولی با این حال بازم
بزن برقصمون سرجاش بود . تا صبح با خواهری بیدار بودیم . مسیح بی ذوق هم خواب بود . سر سال
تحویل زنگ زدم بهش بیدارش کردم .
خلاصه دیدوبازدید های بی مزه شروع شد . مثل بزغاله بچه های خوب دنبال مامان و بابا خونه همه
رفتیم . مثلا مادرخانم دایی مامانم
. راستی آیکون خوشگلام هم پاک شدند. الان هیچی ندارم . ![]()
خلاصه سال ۸۶ با پرسش و پاسخ شروع شد .
پرسش :خوب آقا داماد کیه؟
من : یه پسر ![]()
پرسش : مراسمتون چه جوریه ؟ من : همه بزرگترها جمع میشن بعد میرقصیم .
پرسش : کی عروسی می کنید ؟ من :
ما حرف عقد هم نزدیم .
و....... دیگه اعصابم خورد شده بود . تازه جالب اینجاست که ما به همه نگفتیم ولی آدمهای فضول
خانواده خودشون زحمت کشیدند . چقدر دوست داشتم تا آخرین روز کسی ندونه .
فردا هم راهی سفر هستیم . با دوتا داییم و خانوادشون و مامانی و آقاجون و دخترخالم . جای خیلی ها
خالیه . مخصوصا مهتاب جونی و سیا جون .![]()
پ ن مسیح جونی : چندروز دیگه می بیمنت عزیزم![]()
. لطفا هرروز نپرس که کی میاین . ![]()