تبليغاتX
اسکیس زندگی
خاطراتم

سلام به به همه دوستان فاطمه جونی گلم

امروز بهترین روز تو زندگی من . چون با فاطمه   جونم آشنا شدم که خیلی دوستش دارم . از

 اون روزی که خانم خانوما می گفت  موقعیت دوستی با من رو نداره

 ۲ سال می گذره و حالا منم به داشتنش انقدر افتخار می کنم که دوست ندارم یک روز صداش رو نشنوم . تازه اگه موقعیت باشه هر روز همدیگر رو ببینیم . امیدوارم در تمام

مراحل زندگی موفق باشه و با هم در زیر سایه خدا و بزرگترها شاد و خوشحال و سالم زندگی کنیم .

                                با آرزوی روزهای شاد برای همه و خودمون .

                                                                                              از طرف مسیح   

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 21:6  توسط فاطمه  | 
سلام . ممنون از همه دوستان که یه جورایی با من همدردی می کنند و یا همراهی .

این روزها نمی دونم چرا انقدر دلم می خواد شعر بنویسم . یادمه تا وقتی عاشق نشده بودم یه

چیزاییبرای خودم می نوشتم ولی حالا ...

حتی امروز هوس سفال گری هم کردم و از طرف مسیح هم محکوم شدم به این که دنبال هرچی می رم

کاملش نمی کنم . ولی دلم می خواد توی خونه خودم حتما توی گوشه ای از خونه کوچولومون یه میز

 برقی سفال گری باشه تا هروقت دلم خواست شروع کنم به گل بازی. الان که بهش فکر می کنم دلم

 آروم می گیره چه برسه به داشتنش .

این روزها به اطلاعات آشپزیم کمی افزایش دادم .بازم دوست دارم تو خونه خودم یه کابینت پر از مربا و ترشیجات داشته باشم . حالا یه ترشی پوست نارنج درست کردم . چی از آب در بیاد

 خدا می دونه .امروز از شرکتی که توش کار می کردم زنگ زدنند و با پرویی تمام می گن که

یک روز برای کارهای مالیاتی و حسابداری بهتون نیاز داریم و بعدش می گه هنوز باهاتون تسویه نکردیم.

  خوبه بعد ۲ ماه یادشون افتاد اون هم به بهانه کار . به نظر خودم که نباید برم .

صبح ها هر روز ورزش می کنم ولی زانوم هنوز درد می کنه  .

 

دیروز هم در برنامه به خانه برمی گردیم در مورد وبلاگ . وبلاگ نویسی می گفت . چقدر خوشحالم که

اینجا رو دارم . چقدر تعریف کرد و چقدر خانوداه ها رو به داشتن وبلاگ تشویق کرد .

دیشب مسیح اینجا بود . قرار بود سه شنبه بیاد ولی به علت بی حواسی روز دوشنبه و سه شنبه رو

قاطی کرده بود و اشتباهی دوشنبه اومد . البته که بد نشد .

مامانی جونم هم اسباب کشی کرد و رفت خونه جدید. منم که دختر بد نرفتم یه کمک کنم .

تازه یه عروسی بدون داماد هم دعوت شدیم .

از خونه موندن و تیکه ها و .. خسته شدم.

روز مادر اون وری ها هم مبارک . امیدوارم سایه ی همه مادرها کم نشه .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 0:7  توسط فاطمه  | 
سلام .

این روزها حرف برای گفتن زیاد بود و حوصله نبود . نمی خوام زیاد حرف بزنم .

این روزها دختر خوبی برای مامانم اینا نبودم چون وقتی تنها بردنم طالقان به همه زهر کردم . دوری از

مسیح ، تنهایی مسیح و تنهایی خودم ،هیچ چیز جایی برای خوش گذشتن برام نزاشته بود و اینکه

حتی با من برای رفتن یه مشورت هم نکردن. خلاصه که ۲ روز تمام اخمو بدم .

۵ شنبه م با مسیح بودم و کلی بعد یه سری کل کل با هم عشقولانه شدیم و ۴ ساعتی رو بیرون

بودیم .

جمعه هم مامان خاله و دایی ها رو دعوت کرده بود . که جای نوگل جون بازم خالی بود . امیدوارم بهت

خوش گذشته باشه و جای دختر خاله و پسرخاله عزیزم . مسیح هم در کنارم بود و از وجودش لذت می

بردم.

دسرش و کوفته سویدی و سالاد هم با من بود . مسیح که خیلی تعریف کرد . خوب بود. برای یه شروع

دوباره .

خواهری هم مریض شده .

پ ن : از اینکه همه حتی بابای مسیح هم برای درس خوندن به من اصرار می کنن حس خوبی ندارم .

 اصلا حس درس خوندن ندارم. بابا ۲۲ تیر کنکور و من هیچی که نخوندم هیچ مراسم عقد کنون هم

هست .

تا بعد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 11:53  توسط فاطمه  | 
سلام به همه دوستانم . به همتون سر زدم ولی کامنت نزاشتم که حتما میام و میزارم .

ساعت هاست که دارم کلنجار می رم که بنشینم و خاطرات قشنگ سفر به شهسوار رو بنویسم ولی

هیچ چیز مثل شور یک عشقنمی تونست منو پای کامپیوتر بنشونه. آخه همین الان مسیح جونیم از

پیشم رفت و دوباره یه عالمه ابر رو پیشم گذاشت تا برم روی اونها . همین چند دقیقه پیش بود که بهش

 گفتم که بعضی وقتها که نگاهت می کنم فکر می کنم برای بار اول که می بینمت . یهو همون شور

عشق همکلاسی در من زنده می شه . البته این روزها ، روزهای آشناییمون هست . روزهایی که پر از

 هیجان بود و شوق . حتما به موقعش دوباره از اون حس قشنگ می نویسم .

چهار شنبه عصر به من و بابا و مامان و مسیح جونی به طرف قزوین رفتیم تا سر راه خواهری رو برداریم و

   از راه خسته کننده رشت بریم شهسوار . از اولش همه چیز خوب . کنار مسیح نشستن و نگاهش

 کردن . توی راه چایی خوردن و مشکلات فنی پیدا کردن . . تخلیه شدن و حس آرامش داشتن .

خلاصه به شسوار رسیدیم . مامان و بابای مهربون و دوست داشتنی مسیح فردا باید می رفتند سر کار .

 خلاصه شب شامی که مامان مسیح زحمت کشیده بودند و دلمه ای که مامان خودم برای مسیح 

درست کرده بود رو خوردیم به مسیح گفتم حق خواب نداری ولی نشون به او نشون که از خواب داشتم

 می مردم . صبح ، مامان و بابا رفته بودند سر کار و یه میز صبحانه خوشگل برای ما چیده بودند . قبل

صبحانه با مسیح یه گشتی توی حیاط زدیم و بعد از اون به همراه خواهر و داداشی رفتیم بیرون . لب دریا

 با سنگهای زیباش . آروم و آروم . این دومین باری بود که با مسیح لب دریا بودم . اولین بارش با تمام

دلهره توی دوران دوستی بودیم که بابا هم از دور دیدمون. همش قشنگ بود . آب سرد بود .

شهسوار برای مسیح شده بود طالقان من . تمام خاطراتت مسیح باید از زیر خیلی از ساختمان و خیلی

 خاکها بیرون می آمد . هر چیز که یه روزی براش جالب بود باید به گوش من هم می رسید . البته من یه

خورده تو جغرافیا مشکل دارم . همش هم به خاطر بی دقتی هست . تهران رو هنوز که هنوز نمی

شناسم . شهسوار رو از طرف چالوس و از طرف رامسر قاطی می کنم .

جای شیوا جون خالی خیلی جاها رو از دور دیدیم . مثلا پاساژ لطافت ، وادی ، ساحل طلایی و کریم آباد

 و شهرک ستوده و ...

شب هم به اتفاق خانواده ها رفتیم ۲۰۰۰ . البته دفعه قبل هم رفته بودیم . با این تفاوت که قبلا هوا

خیلی سرد بود ولی این دفعه مه شدید بود . به حدی که دو قدمی خودت رو نمی دیدی و روی صورتت رو

 قطرات ریز مه می گرفت . چقدر قشنگ بود . می گن مه برای صورت خوبه . این جمله هم خاطره شد .

جمعه هم رفتیم آیس پک شمال رو خوردیم و دوباره یه گشتی زدیم و یه خورده درباره عقد کنون حرف

زدیم که باز هم قطعی نشد . کلی من و مسیح عشقولانه بودیم و خیلی خندیدیم

و مامان مسیح به کمک باباش خیلی زحمت کشیده بودند . . امیدوارم مسیح هم مثل باباش باشه.

جمعه شب هم برگشتیم . جاده چالوس هم خراب شده شده بود ولی همچنان ریباست . امروز هم با

ماکرویو ته چین درست کردم . مسیح هم عصر اومد دنبالم و شام رفتیم بیرون . خیلی خوش گذشت .

خدایا در پناه توییم Blowing A Kiss  یاریمون کن تا همیشه عشقمون همین جوری بمونه و همونی که

خودت می دونی .

تا بعد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:48  توسط فاطمه  | 
سلام به همگی . روز معلم به همه آموزگاران عزیز از جمله پدر و مادر خودم و پدر و مادر مسیح جونی

 تبریک می گم و امیدوارم سایه شون بالای سرمون همیشه باشه .

نمی دونم چی باید بگم ولی باید بگم . نمی دونم چرا دارم می نویسم ولی حسم می گه بنویس .

 می گه بنویس که آرزوت عشق داشتن بود ، که عشقت اومد .

بنویس که آرزوت بود که دوست بداری و دوستت بدارد ، که هر روز تجربه ش می کنی.

بنویس که آرزو داشتی که توی هوای بهار با عشقت قدم بزنی ، که از کجا تا کجا رو با هم حرف زدیم و

رفتیم و رفتیم .

می نویسم که قدر این روزهای با تو بودن رو میدونم و قدر اس ام اس قشنگتو . که نوشته بودی به

داشتنم افتخار می کنی .

خیلی وقت بود که دیگه اس ام اس نمی دادیم . آخه شنیدم حرفای عاشقانه قشنگ تر بود ولی حالا

همه جورش قشنگه . یادته ؟؟؟؟؟ اولین اس ام اس های آشنایی:

تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
زعاجها ، زابرها ،بلورها
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان ،به بیکران ،به جاودان
 
حالا حس بیکران رو درک می کنم . حسی که یه شهریور ماهی همیشه به دنبالش می گرده
 
تا ثابت کنه جهان مساوی عشق است .
 
از اینکه ازم می خوای وبلاگ بنویسم ، اینکه خیلی وقتها سعی می کنی که درکم کنی ، چقدر لذت می
 
 برم . از اینکه قرار بریم شمال ذوق بچه گانه ای تو صدات ، چقدر لذت می برم و از اینکه هنوز نرفته به فکر
 
 شبی هستی که قرار از هم جدا شیم .
 
حس بدی داشتم وقتی دیدم که چقدر از دوستام دارند زندگیشون رو تغییر می دن و من نشستم به امید
 
 زندگی تا اون منو تغییر بده ولی یه پیاده روی با کسی که خیلی دوستش داری زیر قطرات ریز بارون ، یه
 
 مهمونی سرزده با عشقت خونه دخترخاله حالت رو خوب می کنه .
 
از اینکه می خوام بچه بمونم ناراحت نیستم . از اینکه در کنارت خمیربازی و ماشین بازی می کنم لذت
 
 می برم . 
 
بهم گفتی اتفاقی نیفتاده تا وبلاگتو بنویسی . ولی با تو بودن برای من همش اتفاق خوب که نباید
 
فراموشش کنم . 
 
پ ن کار : سعی می کنم کاری که پیش اومده رو قبول کنم . شاید بهترین کار باشه فعلا .
پ ن شمال : خیلی خوشحالم که با عزیزترین کس هام می رم پیش عزیزترین هام . 
 
پ ن دل خوری : نمی دونم چرا گاهی آدم ها رفتاری رو انجام  که شاید روزهای نزدیک خودشون  توی
 
همون جایگاه باشند و از دیگران توقع داشته باشند خلاف اون رفتار رو انجام بدند . 
پ ن هدیه : برای مامان و بابای مسیح جونی یه بلوز گرفتیم برای روز معلم
پ ن تشکر: از همه دوست های گلم تشکر می کنم .
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:22  توسط فاطمه  | 

سلام به همه دوستای نازنینم .

روزها می گذره و من همش توی فکر و خیالم. روزهام رو دارم به بی حوصلگی می گذرونم و یهو

یادم می افته که باید قدر این روزها رو بدونم .

وقتی به گرونی و هرچی دیگه ای فکر می کنم بی حوصله می شم . وقتی به بگیر بگیرهای تهران فکر

 می کنم که حتی مسیح هم حوصله بیرون رفتن نداره انقدر که بدرفتاری می کنند و تازه می گن سلیقه

ای نیست این گرفتن ها قانون داره . برای هیز بازی خودشون قانون گذاشتن ، اعصابم خورد می شه

دومین مهمونی دو نفرمون رو هم رفتیم . اونم خونه عمه مسیح . خوش گذشت . در مورد کار هم صحبت

 کردیم . قرار شد یه روز برم اونجایی که می گفتند . شبش هم بی نزاکتی کردیم و با اینکه می دونستیم

 مامان شام درست کرده ، رفیتم بیرون شام خوردیم .

چهار شنبه با بابا رفتیم برای مصاحبه کار  . منم با صداقت گفتم که اصلا در زمینه ای که می خوان کار

نکردم . اونا هم گفتن خوب برو  بعدا زنگ می زنیم . اصلا ناراحت نشدم . بابای مسیح انقدر دلهره داشت

برام . چند دفعه زنگ زدند و هی سفارش های مختلف می کردند . حس کردم توی این یک سالی و

نیمی که توی اون شرکت کار کردم کلی بزرگ شدم ولی هنوز نمی تونم با پرویی برخورد کنم و برای به

دست آوردن کار لاف بزنم . هنوز فکر می کنم هیچ کاری بلد نیستم . هنوز ........

نمی دونم چرا نمی تونم خودم رو کنترل کنم تا این بی حوصلگی هام قاطی رابطه عاطفیم با مسیح نشه. نمی دونم کی می خوام یاد بگیرم اگه از دست مسیح  ناراحت شدم به روش نیارم تا بعد مدتی با هاش در میون بزارم . بهش نمی گم ولی انقدر بی احساس می

شم که اصلا حوصله حرف زدن باهاش رو ندارم . مثلا می خوام نفهمه .

داداشی هم پنج شنبه زنگ زد و کلی با هام حرف زدیم . می گفت ۴ بار فیلم بله برون رو دیده . ما هم

نتونستیم برای سال عموی مسیح بریم . مامان و بابای مسیح جونی هم خیلی اصرار کردن به بابا که

من تنها برم ولی خوب ....

حالا شاید این هفته بریم . مامان مسیح هم زنگ زد و برای فیلم کلی ازم تشکر کرد . قربونشون برم که انقدر مهربونن .

پنج شنبه هم رفتیم مهمونی طرفای خانواده مامان . خیلی حرص خورم ولی خوب . می خواستم

درموردش حرف بزنم ولی حس می کنم انقدر هم ارزش ندارند که توی وبلاگم ازشون بگم .

راستی از نامزد خواهر پرسیدین . رابطه شون مثل ما نیست . خوب هست ولی رفت و آمد زیادی از نظر

خانواده گی نداریم تا مراسم های مرسوم انجام بشه . دیروز ناهار اومد خونمون .

یاد روزهای اول خودمون افتادیم . روزی که اولین بار بابای مسیح رو دیدم حس کردم تا به حال صد بار

دیدمشون و واقعا عروسشون هستم . چون بغلم کرد . منو بوسید . تند تند پرتقال پوست می کنند و به

من می دادند . خدا کنه بتونم تموم احساس های درونم رو بهشون بروز بدم . و بفهمن که چقدر

دوستشون دارم .  

برام لطفا دعا کنید . ممنون . خدایابه کمکت خیلی نیاز دارم . مممممممماچ

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 14:25  توسط فاطمه  | 
سلام به همه دوستای گلم . ممنون که بهم سر می زنید و منو شرمنده می کنید .

امروز درست یک ماهه که بیکارم و تو خونه و این موضوع داره منو دق می ده .  البته این روزها کارهایی

داشتم که عقب افتاده بود و دنبال این کارها بودم ولی باز هنوز عقب افتادس . چون توی این مملکت

هرکاری رو دنبالش بری یه ۱۰۰ روزی طول می کشه . کار بیمه که هیچ شد . اصلا معلوم نشد این یک

 سالی که کار کردیم کجا رفت . هیچ کس هم که جواب درست و حسابی نمی ده . کار تمدید گواهی

 نامه هم یک روز رو گرفت و باز هم مونده کارهایی که انجام ندادم . توی این هفته هم باید فیلم بله برون

 رو روی سی دی بزنیم تا بفرستیم شهسوار برای مامان اینا .

خلاصه یه مقداری سرم شلوغه . خلوت هم میشه بیشتر با مسیح جونی هستم .توی هفته هم یه

سری به مامانی جونم زدیم و از اون ته چین های خوشمزه س زدیم تو معده .

راستی اولین مهمونی دو نفرمون رو رفتیم . خونه عموی مسیح . حس جالبی بود . موقعیتی بود که

همیشه توی این موقعیت ها خودمون رو پشت مامان قایم کرده بودیم و بی خیال گذشته بودیم . حالا

دیگه مامان نبود تا سر صحبت رو باز کنه و ادامه بده . خودم بودم و خودم .بابا هم لطف کرد ماشین رو

داد بهمون و با ماشین رفتیم .

خبر دیگه هم اینکه همسایه طبقه اولمون سه روز بود فوت کرده بود و هیچ کس نفهمیده بود . شب

قبلش برای بدرقه مسیح رفتم پایین . به مسیح گفتم چه بوی بدی میاد ولی خبر نداشتیم که بوی

جسده . خلاصه صبح روز جمعه وقتی داشتیم همگی می رفتیم کوه صدای گریه اومد . رفتیم پایین دیدیم

 بله . آقای جوان فوت کردند . سه روز  بچه هاش نبودند . خانمش هم خونه باباش بوده . خلاصه صحنه

 های بدی رو دیدیم. شبش هم خوابم نمی برد . هر وقت هم از طبقه اول می خوام بیام سوار آسانسور

 بشم می ترسم .

 خلاصه اینطوری شد که این روزها کم پیدام . یه چند تا مجله هم بود سرم رو گرم کرده بود . راستی

فیلم مهمان و ۳۰۰ رو هم دیدیم . پسر دایی مسیح هم از شب بله برون یه کلیپ جالب و موندنی برامون

درست کرده که خیلی خوشم اومد و دستش درد نکنه .

تا بعد دوست جونای خوبم . حتما بهتون سر می زنم .

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 15:49  توسط فاطمه  |