عشقولانه با هم بودن . باید است تا شاید روزی مثل امروزها خواستیم لابلای خاطراتمون همچین روزی
رو پیدا کنیم . ![]()
این روزها که گذشت منو مسیح جونی همش مشغول حرفای عاشقانه بودیم
تا اینکه به نتیچه رسیدیم باید در کنار هم باشیم و اون هم به شدت
. بعد دیدن هم باز نمی دونستم باید چه کار کنم
حس می کردم بیخودی بهانه گرفته
ولی بعد از اینکه مامان بهمون گفت ناهار خونه باشین و بعد از ظهر برین بیرون اوضاع شروع به صلح شد
. صلح شد صلح شد تا دیگه خودمون رو خفه کردیم
. مسیح از پنج شنبه ظهر اومد خونمون و بعد از ظهر رفتیم بیرون و کلی توی این گرما چرخیدیم و شام خوردیم
و شب ساعت ۱۱ رسیدیم خونه و به مسیح اصرار کردم شب بمون ، انقدر خسته بود که قبول کرد
. برنامه با هم زندگی رو دیدیم و تا ساعت ۲ شب بیدار بودیم و حرف می زدیم و 
تا اینکه رضایت به خواب دادیم . البته بعد اون فیلم وحشتناک
خلی خوابیدن سخت بود . فرداش
هم با هم رفتیم یه سری خرید برای مامان کردیم که مسیح جان هوس کرد کباب بخره . نامزد خواهری
هم ناهار اومد خونمون و بدون بابا ( رفته بودند طالقان ) که جاش خالی بود دور هم بودیم . بعد ناهار
هم کلی حرف و گپ و موقع تلخ خداحافظی
. بعد رفتن انقدر خسته بودم که خوابیدم و تا بیدار شدم اومدم که آپ کنم .
شاید اتفاقها مثل همیشه بود ولی درکنار تو بودن انگار تکراری نمیشه و تو انگار همونی که هر روز برای
بار اول دستت رو می گیرم و چشماش رو نگاه می کنم .![]()
![]()
پ ن روزهایم :یه کتاب دارم می خونم
به اسم انگار گفتی لیلی . نوشتار خوبی داره ولی آخرش
مهمه .
پ ن مامانی جونم : داشت با مامان حرف می زد که مامان یواشکی گوشی رو داد بهم و داشت برای
مامانم می گفت وقتی فاطمه رو می بینم دلم براش غش می ره .وقتی باهاشون حرف زدم ازم قول
گرفت با مسیح خوب باشم تا خیالش راحت باشه . چشم مامانی گلم پ
پ ن شهسوار : شاید یک شنبه با مامان بریم شهسوار پیش مامان و بابای مسیح جونی . شاید یه
سری خریدهامو از اونجا بکنم . از اینکه می رم خوشحالم . چون اونها هم خوشحالن. ولی کاش همه
چیز دست من بود و تا پنج شنبه می موندیم ولی مامان راضی نمی شه . آخه بابا من هم زندگی دارم
باید حواسم به مادر شوهرم باشه ![]()
می خواد آش درست کنه باید عروس بزرگه در کنارش باشه .
حالا این همه سال نبوده هیچ چی نشده . ![]()
تا بعد 
مثل ۲۸ اردیبهشت که تمام روزهای دو سال پیش رو با تمام احساساتمون بیان کردیم و خیلی جاها
خودمو برات لو دادم . حتی بعد دو سال ذره ای از اون احساس کم نشده بود . هنوز تو هم بعد شنیدن
اون لحظه ها سکوت می کنی و لبخند می زنی . ![]()
دسته گلی که بعد پیاده روی توی طالقان از بین گلهای خودرو برام درست کردی و برام آوردی . از اینکه
بابا رو با یه دسته گل برای مامان و تو رو با یه دسته گل برای من می دیدم انگار خوشبختیمون امضاء شده می دیدم .
همیشه آرزو داشتم جلوی رودخونه طالقان با عشقم بنشینم . و حالا خدا این لحظه رو با چنیدین
رودحانه که به هم می پیوستند تقدیم من کرد .
از اینکه تمام لحظه های ثبت شده توی موبایلت باعث می شه که تمام روزهای با هم بودن رو برام مرور
کنی و خیلی هاشون رو من فراموش کرده بودم
، لذت می برم.![]()
شاید این حسمون کمتر شده : که وقتی پیش هم بودیم ، عُرف و نگاهای بزرگترها و فکر بد کردنشون رو
فراموش می کردیم و غرق نگاه خودمون بودیم ولی باید یادم بمونه .
از اینکه بلد نیستم سوپرایزت کنم متأسفم ولی از اینکه دیروز بعد کلی بی حوصلگیت تو رو پشت آیفون
دیدم خوشحال شدم . البته که دستت رو خونده بودم و از قبل آماده شده بودم . ![]()
از سی دی که برام آوردی پر از آهنگ های خالی با موسیقی کلاسیک هم ممنون .



آرزوش باشه . روزهای پر از هیجان و خجالت و شادی. ![]()
هنوزم شادم . هنوزم عاشقم . هیچ چیز در این موردها کم ندارم. تنها چیزی که یه خورده این فاطمه رو
به افسردگی می کشونه بیکاری
. آخه من کارکردن رو خیلی دوست دارم . ولی این روزها انقدر
سرم گرم بود که اگه کار داشتم حتما اخراج می شدم .![]()
یک شنبه مامان و بابای مسیح جونی اومدن تهران و تا شب پیش ما بودند و باز هم مثل همیشه زحمت
کشیده بودند برای من و خانواده کلی چیز آورده بودند .
صبح فرداش که دوشنبه باشه راه افتادیم به سمت طالقان
.البته به سمت ترافیک . انقدر ترافیک بود که از رفتن پشیمون بودیم . راه ۱:۴۵ دقیقه ای رو ۳ ساعت طول کشید . ولی عوضش انقدر
خوش گذشت که این دو روز مثل برق گذشت . روزهای خیلی خوبی بود . هم در کنارخانواده خودم و
هم در کنار خانواده مسیح جونی و از همه مهمتر کنار مسیح جونیم .
همش در حال بازی و گشت و گذار بودیم . اون کوچه تنگه کنار خونه هم که نگو . شیطنت های زیادی
اونجا توسط خیلی ها صورت گرفت
. برادر مسیح جونی هم دنبال ما بود و گزارش منکراتی یاد
داشت می کرد
و هر چند دقیقه یکبار دستامون رو باید بهش نشون می دادیم . ![]()
کلی سرِ بازی ورق
هم دستشویی شلوغ شده بود . همه به سمت دستشویی
آخه بازیش اسمش واتر ۹۴ بود و هرکی ۹۴ می شد باید آب می خورد. خلاصه انقدر که آب خوردیم
شکل بشکه شده بودیم . ![]()
شب های طالقان پر از ستاره ست . کلی اطلاعات درباره ستاره ها گرفتیم . 
خیلی برام جالب بود که بابای با احساس مسیح جونی ، گلی
رو که اولین بار سوار ماشین بابای
مسیح شده بودم و تو ماشین گذاشته بودم رو بهم نشون داد و گفت این کنار گذاشتم .![]()
![]()
خلاصه بعد دو روز عشقولانه بدون ترافیک برگشتیم و چهارشنبه رو استراحت کردیم و شبش رفتم خونه
عمه مسیح و تا ساعت ۱۲:۳۰ اونجا بودم و دوباره صبح همراه مامان و مسیح و مامام مسیح جونی
رفتیم برای خرید حلقه ای که منو مسیح نشونش کردیم . بر خلاف نظر بزرگترها که حلقه نگین دار برای
من می خواستن ، منو مسیح دو تا حلقه یک مدل ساده و اسپرت گرفتیم . که خودمون خیلی دوستش
داریم . و بعد هم خریدهای دیگه که من حس کردم خیلی زود. آخه عروسی سال دیگه ست . ولی یه
سری لوازم آرایش و حوله و ... گرفیتم. وقتی اومدیم خونه دوباره شبش رو رفتم خونه عمه مسیح جونی
چون فرداش مامان و بابای مسیح قصد رفتن داشتن . دوباره شب هم ساعت ۱۲ برگشتیم . بعد این
همه گشت و گذار و خرید حس کردم که مسیح خسته ست و برای یک مهمونی خونه مامانی جونی من
بی حوصله باشه . که برای این که همسر غرغرو و گیر بده ای نباشم بهش گفتم اگه خسته ای نیا که
مسیح جان هم حس کرد شاید منظور من این بود که درست نیست بیاد . خلاصه که مامانی اینا خیلی
ناراحت شدند و این قضیه نتیجه اخلاقیش این بود که انقدر به فکر حال مسیح نباشم تا این سوءتفاهمات
به وجود نیاد .
![]()
جمعه ظهرم خونه مامانی بودیم و من یه سری خونه نوگل جونم هم رفتم و کلی تو زحمتش انداختم و
بعد یه پیاده روی برگشتیم دوباره خونه مامانی اینا و کلی خونه همسایه رو که توش عروسی بود به
سختی دید زدیم و فقط یه چیزایی دیدیم...![]()
تا به امروز که خونه دختر خاله جان بودیم و مسیح جان هم نمی دونم چشه . خیلی
بی حوصله ست
.
و دلم می خواد نوزادیم رو بغل کنم . به اون حد ناشدنی بود ولی دلم فقط می گفت مسیح
. دلم می خواست کنار تو می شدم . انقدر دلتنگیم بالا زد تا گریه م گرفت
. انقدر دلتنگ بودم که یاد هرکسی که دوستش دارم افتادم و از خدا خواستم سایه همشون رو بالا سرم
نگه داره . و برای همه دعا کردم
. مخصوصا کسی که روزهاست دلم می خواد ازش بنویسم . کسی که اندازه یه مرد غیرت داره . کسی که همه کودکیم رو باهاش می بینم . کسی که
تا حالا زیاد اذیتش کردم ولی اندازه یه دنیا دوستش دارم و صبوریش و تحملش برام ستودنی . کسی که
انقدر گذشت داره که وقتی هووش تو بیمارستانه به بچه هاش اصرار می کنه به ملاقاتش برن . خودش
زنگ می زنه و حالش رو می پرسه . کسی که غصه توی چشماش همیشگی شده و همه وقت نگران
بچه هاش ، عروساش ، داماداش و نوه هاشه .
نمی تونسم از مامانی جونم
که خیلی دوستش دارم ننویسم . از مادربزرگی که با اینکه دستش
توانایی بستن دکمه مانتوش رو نداره ولی با غیرتی که داره هنوزم ته چین های خوشمزه ش براهه .
مادربزرگی نگران کوچیک و بزرگه و هیچ چیز رو به دل نمی گیره
. وقتی با مسیح آشنا شد گفت : یکی دیگه به نگرانی هام اضافه شد .
مامانی جونم که دریچه قلبش گشاد شده و نفسش گاهی به سختی میاد ولی هنوز قلبش اندازه یه
دریاست و همون نفسش گرمی زندگی ماست .
نمی دونم این توانی که تو داری از کجاست . این همه رنج رو به عشق کی و به یاری چه کسی تحمل
کردی و می کنی ولی همیشه دوستت دارم و آرزومه همیشه سلامت ببینمت .
پ ن : دلم برای مامان بزرگ مسیح جونی با اینکه ندیدمشون هم تنگ میشه . خیلی وقتها به
یادشونم . امیدوارم روحشون شاد باشه . 
. روز خیلی خوبی بود . مثل خیلی از روزهایی که با مسیح جونیم هستم . ولی نمی دونم چرا این روز یه جور دیگه خوب بود . شاید برای
این حرفای این روزها بود و بعدش با این همه ابراز عشق مواجه شدم برام جذاب تر بود .دوست داشتم در
آغوشش بمیرم و دیگه لحظه های نگرانی در کنار هم نداشته باشیم . بعد یه هفته همدیگرو دیدیم .
برای اینکهزودتر ببینمش با آسانسور رفتم پایین . منو که دید شوکه شد .
انگار دیو دیده بود .
چهارشنبه مسیح جونی اومد خونمون و با هم رفتیم به سمت بازار تا حلقه ببینیم . که از دو تا خیلی
خوشمون اومد . دلمون می خواد جفتمون ست بخریم .
بعدش عشقولانه و بعدش هم به سمت خونه برای خواهری تولد بگیریم . بارون زیادی بارید . هوا خیلی
دو نفره بود .
آقای نامزد خواهری ، خواهری رو سوپرایز کرد . به من که خیلی خوش گذشت . مسیح جونی هم خیلی
خسته بود ولی پای رقص بود . و مثل همیشه هم قبلش گفت من خسته م به من گیر نده برقصم ولی تا آهنگ رینگی می یومد
من :
شب خوبی بود . بنده خدا نامزد خواهری می خواست همه چی رو طبیعی جلوه بده به خواهری گفته
بود بیام بالا . خواهری هم گفته بود نه و از ماشین اومده پایین . بعد نامزد خواهری زنگ زد و به مامان
گفت منو تعارف نکردین 
پنج شنبه هم حالم خیلی بد شد . ولی با این حال یه کار مفید انجام دادم و برای دختردایی مامانم چند
تا پرسپکتیو کشیدم .
امروز هم مسیح کاری من رفته بود سر کار .
مامان مسیح جونی هم با باباش رفته بودند بیرون و به گوشیم زنگ زدند و گفتند جات خیلی خالی و
همش به یاد شماییم .
پرسپولیس هم که گند زد و ... جای حرفی باقی نزاشت . 
از همه کامنتها و تبریکات شما دوس جونام هم ممنونم . 
خواهری گلم ، یگانه خواهری ، عزیزم ورودت به این دنیا رو بهت تبریک می گم و برات یه دنیا آرزوهای
خوب خوب دارم . 
ا زخدا می خوام که همیشه در کنارت عشقت زندگی خوبی ، همراه شادی ، سلامتی و موفقیت داشته
باشی و به هرچی که دوست داری برسی.
زیبا خواهرم که خیلی دوستت دارم تولد مبارک ۹/۳/۸۶ 
پ ن : چون می دونم فردا وقت ندارم امشب آپ کردم . برای خواهری یه تو گردنی کوچولو خریدم و مثل
پارسال نشد که سوپرایزش کنم .
پ ن : امروز با روحیه عشقولانه از خواب بیدار شدم
و مسیح جونی با یه عالمه کار بهم زنگ زد
و بیشتر خوشحال شدم و باز با اس ام اس که نوشته بود : ای که به دام تو اسیرم اسیر .... لذت دیوانگی را از من مگیر عاشق تر شدم . 
که در جواب بهش گفتم : خیلی ، یه دنیا ، بینهایت در بیان دوست داشتن تو کم مسیح جونی .
با خودم تصمیم گرفتم همه چیز رو فراموش کنم و با اینکه دیشب هم یه حرفایی شد سعی کردم
فراموش بشه و به مسیح هم همش رو نگفتم .
امروز هم رفتیم دیدن دایی که از حج برگشته بود . خوش گذشت .
بازم ممنون بابت نظرهای خوبتون . با وجود همراهی شما به این نتایج رسیدم . 
. قصد ناراحت کردن ندارم . می خوام همه اینها بمونه . شاید بعدها برامون خنده دار هم بیاد .
ولی از همون روزها که این مسایل شروع شد به مسیح گفتم همه اینها برای اینه که عشق ما به هم
بیشتر بشه و مسیح هم ازم قول گرفت که تو رابطمون تاثیر نزاره . که نزاشت ولی هنوز مونده تا برام حل بشه 
حتما زمان می خواد ولی همش حس می کنم که من وجود ندارم .
شبها ساعتها طول می کشه تا بخوابم چون همش این حرفا برام تکرار می شه ولی دلم می خواست
که میشد همش رو حل کرد. مسیح چیزی از این فکرام نمی دونه . دوست ندارم فکر کنه که چقدر روحیه
ام رو با این حرفاباختم . چون خودش رو مقصر می دونه . شبها بس که دیر می خوابم ، دیگه خوابم نمی
بره و می ترسم . که پری شب مجبور شدم که برم پیش خواهری . بنده خدا رو یه تخت کنارش خوابیدم . تازه صبح هم می خواست بره دانشگاه دیر هم خوابیده بود 
وقتی یاد این می افتم که وقتی با مسیح تصمیم به ازدواج گرفتیم همش تو اینترنت بودم و همه چیز
سرچ می کردم ولی حالا باید ......
نمی گم این چیزها خوشبختی میاره . اینم می دونم که خوشبختی به درک کردن متقابل و خیلی
چیزهای دیگه ست . ولی هرچی خودم رو نا دیده می گیرم ، اجساس های مامانم و آرزوهاش رو
نمی تونم .
خدا حتما کمکی می کنی دیگه . 
داره بازی میکنه . تیکه کلامش نخیرمه . انگار که صدای کودکی ام به گوش می رسه . چرا دیگه تو گفتن نخیرم ناتوانم .
دو سه روزه که کارمون گریه و حرف و حرف و حرف شده .
نمی دونم چرا
گرفتن عقد کنون از آیندمون مهم تره . نمی دونم چرا شنیدن صدای غمگین
مسیح برام غیر قابل تحمل . نمی دونم چرا چشم های خسته و گلوی بغض گرفته مامان آزارم میده
کاش کمی به خودمون می اومدیم و تصمیم درست رو می گرفیتم . صد تا نظر برای عقد کنون دادیم ولی
هیچ کدوم ...
می دونم اول زندگی همه یه سری چیزها هست ولی اینجا منو مسیح داریم پیر میشیم.
خدایا بهت خیلی محتاجم . یاریم کن . 
مسیح جونی بهشت بود وهست
. دو سال پیش بود که رابطه ای رو با غلط و
درستش شروع کردیم و با کل کل ها و عشق و لجبازی ها و صحبتهای منطقی تا به اینجارسوندیمش .
و اینو فهمیدیم که نباید به چیزهایی که دلمون می خواد رابطه رو ادامه بدیم بلکه هرچی که رابطه می
خواد رو باید دنبال کنیم . رابطه درک می خواد ، می خواد اعتماد داشته باشی ، دوست بداری و ...
و حالا باید ببنیم رابطه با آدمهایی که توش اضافه شدند ( خانواده هامون) چی می خواد . ![]()
مسیح عزیزم از اینکه ساعت ۱ شب نوشته ای رو دستم دادی و گفتی تو وبلاگت بنویس ، از گل خوش
رنگی که برام آوردی
و می دونی که چقدر رز سفید دوست دارم ، از شامی که
مهمونمون کردی ، از این که شب خونمون موندی ممنون . 
حس عجیبی که هرچی جلوتر می ریم عشقمون مدلش عوض می شه . جالب اینه که هر وقت به
عقب نگاه می کنم می گم از این صمیمی تر میشه ؟![]()
دردل نوشت : ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
حتی تو وبلاگت هم نمی تونی حرف دلت رو بنویسی و تنفرت
رو از این ح ک و م ت که با مردم اینطوری برخورد می کنند
اعلام کنی.
خنده دار نیست که هنرپیشه های ما توی سینما به چه شکلی ظاهر می شن که اگه تو خیابون بودند
می گرفتنشون و توی شب شیشه ای مثل گداها می یان که یه وقت الگوبرداری نشه . واقعا این شب
شیشه ای و شفاف سازی هست ؟![]()
ما چه گناهی کردیم ؟
پ ن بابای مسیح جونی : به مسیح زنگ زدن و به مناسبت سالگرد آشناییمون گفتند که مسیح منو به
خرج خودشون ببرن بیرون . همین که به یادمون بودند ممنون و شنبه ش هم زنگ زدند تا ببینند مسیح
منو بیرون برده . 