تبليغاتX
اسکیس زندگی
خاطراتم
سلام به همه دوستهای عزیزم . به خدا هستم و همش دارم فکر می کنم این روزی رو که چند وقت براش

تلاش کردیم و یه شبه تموم شد و کلی خوش گذشت رو چه جوری بنویسم ؟ یه مقدار سخته بیان اون

همه احساس . فقط اینو فعلا بگم که برای همه تون دعا کردم و بــــــــــــلــــــــــه رو گفتم البته با

اجازه پدر و مادرم .

از همه دوستهایی که بی نام و بی وبلاگ و دوستهای همیشگی خودم که برام کامنت گذاشتن و کلی

خوشحالم کردین تشکر می کنم . همه نظرها رو با مسیح خوندم .

 میام و همه رو می نویسم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 13:35  توسط فاطمه  | 
اومدم تا زودی هم برم .

تقریبا همه چیز به خوبی داره پیش می ره . فردا دیگه  ماله همیم . از همه می خوام که برام دعا کنید .

من هم سر عقد همه رو دعا می کنم .

مسیح جونی بابت همه چیز ممنون . چقدر خوبه که آقا داماد قبل مراسم دوشب خونه عروس باشه .

از همه تون ممنون بابت همه همراهی و نظرهای قشنگتون . تا بعد .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 19:42  توسط فاطمه  | 
حدس بزنید این شخصیت که برق گرفته به نظر میاد کیه ؟ 
سوال سختی نبود . این منم . با یه عالمه دلهره . که انگار برق گرفته منو .
 
هرکاری کردم که این یه هفته آخر بیکار و بی خیال باشم نشد که نشد . الان از حال من اینه .
 
این روزها باز هم مسیح روحیه ام رو برای رسیدن به عشقش پایین آورد . نمی دونم از درون به چی فکر
 
 می کنه که یهو همه چیز رو فراموش می کنه و نا شکر میشه . انگار هرچقدر در هر موردی کوتاه میام باز
 
 هم مقصر منم . ولی دوست ندارم حس این لحظه هامو خراب کنه . که البته نمیشه چون آدم رو تا
 
آخرین خط می بره . نمی دونم شایدم اشتباه می کنم که ادامه می دم ولی هر عروسی دوست داره
 
الان بهش توجه بشه ، دوست داره شریک زندگیش قدر تمام مهربونیش رو بدونه ولی یهو همه چیز
 
برعکس میشه . خیلی سخته وقتی همه ازت به عنوان یه آدم مهربون با گذشت یاد می کنند و کسی
 
که قراره شریک زندیگت بشه همه اینها رو انکار میکنه .
نه من تو را واسه خودم نه از سر هوس ميخوام عمر دوبارهي مني تو را واسه نفس ميخوام
 
بگذریم . من دانشگاه سراسری  مجاز شدم . خیلی برام شادی آور بود . با اینکه هیچی نخونده بودم .
 
اگه بتونم یه انتخاب درست بکنم احتمال قبولیم بالا می ره . اگه میشه برام دعا کنید .
 
راستی لباس عروس هم پرو دومش رو کردم . خودم دوستش دارم .  مسیح اومد دید . خیلی خوشش
 
 اومده بود . از اتاق پرو بیرون نمی رفت . اون روز بدجور روی ابرها واسه خودم می پلکیدم . ولی انگار نباید این خوشی ها دوام داشته باشه . Thinking 
 
دیروز هم رفتیم مهرشهر کارهای اون ور رو انجام دادیم . وقتی مامان بزرگم رو می بینم دلم واسه ش یه
 
 ذره میشه . وقتی صدای خنده اش رو از توی آیفون شنیدم حس کردم شاید دوباره شادی به خونه
 
برگرده .ولی وقتی چشم های غمگینت و بغض در گلویت را نثار بی مهری های ما کردی تمام وجودم
 
آتیش گرفت . آرزوی برگشت نوگل و آینده عزیزت . همیشه و همیشه انگار باید برای تو غصه و دل نگرانی
 
 باشه . این روزها تا به اوج شادی می رسیم کسی می آید و تلنگر می زنه و می گه  کسی هست که غمگینه .
 
دوست داشتم قبل از عقدمون برم سر خاک مامان بزرگ مسیح و برای ازدواجمون ازشون اجازه بگیرم .
 
مادربزرگی که من توی زندگی مسیح بودم و رفت . مادربزرگی که می دونستم اگه بود به اندازه مامانی
 
جونم می پرستیدمش . دوست داشتم با یه دسته گل به سر مزارشون برم و اجازمون رو بگیرم به احترام علاقه ای که به مسیح داشت ، به احترام دلتنگی هایی مسیح ، به احترام اشک های
 
مسیح ، به احترام آرزوی ازدواج مسیح که همیشه ورد زبانش بود .
 
مادربزرگ عزیز اگرچه زمان و دوریی مجال نمی دهد که برای اجازه خدمت برسیم ولی بدان که وجود
 
مهربانت در لحظه لحظه زندگی ما جاریست . این روزها بدجور دلتنگ شما هستم با اینکه وجود پاکت
 
را فقط شنیده ام و ندیده ام ولی انگار همان ۴ ماهی که وجودتان را دورادور حس کردم مسیح من شادتر
 
بود .
 
باز هم از همه شما  دوست جونام بابت همه نظرهای زیبا تون و تبریکاتون ممنون و سپاس گذار هستم و
 
 برای اون دوست عزیزم که همیشه لطف دارن تشکر می کنم و دعا می کنم که به زودی همه چیز برات
 
معلوم بشه . ممنون که اینطوری وبلاگم رو دنبال می کنی .
 
و ممنون غلط املایی های منو میگیرین . حتی خودم یه دونه اش رو دیدم و کلی خندیدم . دعوا نوشته
 
بودم به معنی درمان . این چیزها پیش میاد .
 
راستی دیشب تا صبح رفتم آرایشگاه و بعد رفتم عکس گرفتم و دوباره انتخاب رشته کردم . تا صبح
 
 
کلنجار می رفتم . وقتی بیدارم شدم تمام موهام خیس بود .
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 11:51  توسط فاطمه  | 
می خوام باز بنویسم . از این حسی که باهاش آشنا نبودم . چرا بودم . یادم افتاد روزهایی که تازه با هم

 آشنا شده بودیم . یا روزهایی که اومدی خواستگاری . یادته همش می گفتیم روی ابرهاییم . یادمه یه

 پست هم به این عنوان داشتم . من روی ابرهایم .

تازگی یه حس ، تازگی یه دوران ، تازگی روزها ، تازگی دلهره هام ، تازگی همین آهنگها .

هر آهنگی که می شنوم انگار بار اول می شنوم . دوست دارم همه این آهنگها رو به تو و به این روزهای

 خوب تقدیم کنم .

مدتها بود تنها نشده بودم . چقدر خوب بود ولی نمی دونستم باید چه کار کنم . مامان عزیزم و خواهری

رفتن برای من و مسیح هدیه سر عقدمون رو بخرند . طفلی مامانم پاش خیلی درد می کرد.

**خوابم یا بیدارم     تو با منی   با من   همراه و همسایه نزدیک تر از پیرهن

   باور کنم یا نه حرمه نفس هاتو      ایثار تن سوزه نجیب دست هاتو

    خوابم یا بیدارم لمس تنت خواب نیست این روشنی از توست بگو از آفتاب نیست .

چقدر این آهنگ دوست داشتم . همیشه دلم می خواست خواننده بشم و این آهنگ رو بخونم .

با یه آهنگ پا می شم و می رقصم و با یه آهنگ دیگه گریه م می گیره .

** می خوام که با  بوسه گله لبهات رو پرپر کنم   توی آینه چشمای تو اشکمو باور کنم .

یعنی سالهای سال با همیم ؟ یعنی توی همه شرایط همدیگر و درک می کنیم ؟

**تب تند تنم توی تابستون    توی رگام داره می دُوه خون    دارم  عاشق می شم  عاشق

   یه چیزه تازه مهمون  می گرده تو حسم  که مثل حسه بلوغه  چه جوری بگم چیه اون

دوست دارم تمام راه تهران تا کرج رو توی ماشین برقصم

**هیچ کی نمی تونه این جور عاشقونه  دله منون با یک نگاش بلرزونه

**دنیا واسه هر دوتامون قشنگه  کنار هم بودنمون قشنگه  قشنگه روز و روزگار از امروز 

**با همه عشق و جوونی      با یه دنیا مهربونی      با زبون بی زبونی       می خوام اینو خوب بدونی

                                        بدجو ری عاشقت شدم.

**تورا از بین صدها گل جدا کردم    تو سینه جشن عشقت رو به پا کردم    برای نقطه ی پایان تنهایی  

         تو تنها اسمی بودی که صدات کردم     عشق من عشق من

** دوماد چه شانس آوردی دله عروسو  بردی   چی شد که آس آوردی     آقا دوماد شانس آوردی

** حالا که عکس چشات تو چشمامه    دستات تو دستامه از تو نمشه گذشت

** پات وای میستم تا  آخرش   با خیال راحت دل و ببرش  ( جزء اولین اس ام اس هامون بود )

** رسیدی مثله یه مرحم  یه داده زخم دیرینه به داد چشمه بیداری که خواب خوش نمی بینه

** بیا بیا که چقدر دوستت دارم بیا     بیا که فقط تو رو دارم

**تویی اون جوشش هستی توی رگهام  تویی اون عشق و امیدم    تویی دنیام . 

**من یه موجم تو یه ساحل    که روی شنهات می شکنم دل       بی تو هیچم بی تو پوچم

همه اینها رو نوشتم و گفتم ولی انگار دردی از این دل من دعوا نکرد . انگار باید برم جایی فریاد بزنم

آهای حسی که در من متولد شدی   مرا با خود به کجا می بری ؟

اینم حلقه هامون

حلقه هامون

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 13:48  توسط فاطمه  | 
دوست دارم این روزها تند تند آپ کنم . دوست دارم  روزهایی که کم مونده دیگه مال هم بشیم رو هر روز

 مرور کنم .

درسته که  روزها مثل قبل می مونه ولی توی دل من همش یه چیزی خونده میشه . حسم یه حس

خاص . نمی دونم تو چه جوری هستی؟ . ولی من انگار با همه قهر و آشتی هایی که داشتیم

دارم بال در می یارم .

دو سال پیش وقتی بهت نگاه می کردم می گفتی : اینجوری نگاه نکن ، دلم  هُری میریزه . می دونم

 شاید اون حس گذشته رو نداشته باشی. می دونم دخترها حس شون در مورد عروس شدن همیشگیه

ولی ...

نمی دونم چی می خوام بگم . شاید به قول تو دوباره بلبل شدم . توی دلم یه عالمه حسه به تو

رسیدنه .

توی ایوان طبقه بالای طالقان یادم نمی ره که گفتی هفته دیگه کی می تونه تورو از من جدا کنه . آخه

کم از این حرفا می زنی .

حس قشنگی که تو حیاط موقع آب بازی  بغلم کردی و چرخوندیم و نامزد خواهری هم نامردی نکرد و

رومون آب پاشید . چه حسی بود . یه دنیا احساس رمانتیک با اینکه با هم قهر بودیم و همش جیغ

می زدم از ترس اینکه نیفتم و دوباره مجبور شم بینی م رو عمل کنم .

نمی دونم  چی می خوام بگم . شاید هم می دونم ولی نمی تونم بنویسم . به هرحال با اینکه ما کاری

 به عرف و شرع و قانون خانواده ها نداشتیم و هرچی دلمون می گفت کردیم تا به این لحظه تا به هم

برسیم ولی انگار این یک شنبه یه پیوند عظیم بین ما به وجود می آره .

خدایا برای همه کمک هات ممنون . تنها تورا می پرستم و تنها از تو یاری می خواهم

کمک کن تا مسیح جونیم رو خوشبخت کنم .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 12:15  توسط فاطمه  | 

چقدر زور داره توی این همه کار و دلهره بیای آپ کنی و بعد همش پاک شه . یعنی انقدر نمی فهمی من سرم شلوغه ای بلاگفا  Computer Smash .

به قول دزیره جون من این روزها دل مشغولی زیاد دارم . واقعا تو دلم مشغول هست . چون خورده کاریا

مونده و همش منو مسیح درحال فکر کردنیم . البته که مسیح تازه جو گیر شده .

 تا حالا هی من حرص میخوردم  و می گفتم مسیح عجله کنیم . وقت کمه . 

 مسیح جونی هم  می گفت اوووه یک ماه دیگه ست .  سه هفته دیگه ست .  دو هفته . یک هفته  Hurry Up. حالا به این روز افتاده . فاطمه کی بریم اینجا . فاطمه کی این کار رو انجام بدیم . ؟

کارهای مادنده : گل دست عروس ، گل ماشین ، گل سفره عقد ، کارهای قبل آرایش ، قرار با عاقد

وای لباس عروس پرو دومش مونده Nervous تازه کیک رو هنوز مدلش رو انتخاب نکردیم .Doofus

جالب اینجاست که توی این گیر و دار ما تشریف بردیم  طالقان . Bugging Out هیجان انگیز بود . تازه جالب

اینجاست که تا به حال طالقان رو به این زیبایی حس نکرده بودم . نمی دونم به خاطر عشق بود و یا

نه واقعا زیبا بود . دلم می خواست یه هفته بمونم . از آرامشش از زیبایی و هوای عالیش چقدر لذت

بردم .

توی این هفته هم رکورد دعوا رو شکستیم . تا به حال انقدر دعوا نکرده بودیم . دیگه از نفس افتادیم

انقدر که قهر کردیم و واسه هم قیافه گرفیتمو دوباره عاشق شدیم و آشتی کردیم و دیگه ...

 همش توی طالقان به این فکر می کردم اگه حشره ای منو بزنه و یه جای بدنم باد کنه و یا مسیح جان

که برای آلو چیدن بالای درخت رفته بود بیفته و دست و پاش بشکنه و یا زمانی که توی کوه گم شدیم و تقریبا داشت تاریک می شد و من می ترسیدم شغال ها بیان سروقتمون چی میشه ؟

خلاصه سفر هیجان انگیزی بود . البته مامان رو هم موقع گم شدن و هم زمان قهرمون خیلی اذیت کردم . مامان جونی معذرت .

یک روز هم توی هفته پیش بابای مسیح اومد تهران . یه کوچولو دیدمشون . خیلی خوب بود .

تقریبا توی خانواده مسیح جونی دارم جا می افتم . با اینکه استرس داشتم برای یه مهمونی ولی خیلی

 راحت برخورد کردم . اینم از تجربیات جدید .

اینم حس این روزهای من Moodswings

اینم عکس درختی که مسیح رفت ازش بالا

پ ن ساعت ۶:۲۰ : وقتی صدات رو شنیدم که توی آرایشگاه بودی دلم یه جوری شد . داماد خوشتیپ

من ایشاالله عروسیت . دوستت دارم عزیزم .  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 11:11  توسط فاطمه  | 

دیروز حالم خیلی بد بود . تمام شب رو بیخواب بودم و گلاب به روتون  وقتی هم کمی خوابیدم و بیدار شدم و اون خبر وحشتناک رو که فکرش رو هم نمی کردم شنیدم دوباره معده م بدتر

شد . دوتا عزیزی که نگرانشون بودم از هم جدا شدند . دیگه سر عقدم نوگل جونم نیست . نمی دونم چرا به هم فرصت ندادین .

این هم از کارت دعوت که خودم دوستش دارم .

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 15:7  توسط فاطمه  | 
هر روز هر جا که می رم و هر چی پیش میاد و هر حرفی میشه یه عالمه تو ذهنم وبلاگ می نویسم

ولی حالا

خوب خاطره می نویسیم . تا روز آزمایش نوشتم . بعد اون .

چون مراسم عقد مهرشهر کرج هست ، کار عاقلانه ش این بود که عاقد ( نمی دونم درست نوشتم یا نه

 ؟ همون آقایی که عقد می کنه . ) رو از همون مهرشهر ببریم . ولی به ما پیشنهاد شد که از تهران فرم

آزمایشگاه رو بگیریم . من هم با خواهری رفتم و فرم رو گرفتم و اون آقاهه هم شناسنامه من و مسیح رو

گرفت گذاشت تو پاکت و گفت خداحافظ تا قرار عقد . حالا کی می تونست بگه ما نمی خوایم بیایم اینجا . خلاصه گفتم خوب جواب رو گرفتم می رم ازش پس می گیرم . تا امروز که باز هم با

خواهری  رفتیم و جواب آزمایش رو هم گرفتیم .  این وسط همه یه پیشنهادی می دادند که اینو بگو تا

شناسنامه رو پس بده . خلاصه که توی خونه برنامه ای داشتیم و هرکی می رسید می گفت دست گل

 به آب دادی. چه مسیح و چه بابام .

 خودم رفتم و گفتم مشکل دارم شناسنامه م رو بده . خوب پیش خودش که نمی تونست نگه داره .

گفت : بهم خورده . می خواستم بگم زبونت گاز بگیر.البته با حرف این شکلکه بیشتر موافقم

 گفتم نه می خوایم بریم شمال عقد کنیم . ترسیدم بگم مهرشهر بگه خوب منم میام . گفتم شمال .

گفت من شناسنامه رو به خود داماد می دم.

 حالا ما بردیم نگفت داماد باشه ، خواستیم پس بگیریم آقا دامادو می خواست . گفتم داماد هم شماله .

 خودم هم شناسنامه رو آوردم .قسمت نبود. بالاخره داد . من موفق شدم .

 بعضی وقتها پی می برم مردها به ظاهر قوی هستن ولی از درون خجالتین .

شب مهمونی هم به خاطر وجود مسیح جونی بهم خوش گذشت . در حالی که هیچ وقت این جمع رو

دوست نداشتم . بابا می گفت دامادای من اونجا می درخشیدن . انگار خیلی لذت برده بود . خدارو شکر.

موقع رقصیدن به علت تعصبی که اون جمع داشت فقط آقایون می رقصیدن . مسیح جونی ما هم در

عرض این مدت کوتاه به رقصیدن زیاد معروف شده .

 عموم اومد مسیح رو بلند کنه که مسیح گفت بدون خانمم نمی رقصم .

حالا عمو دست مسیح رو گرفته میکشید می گفت این دفعه بدون خانمت برقص ، مسیح هم دست منو

 گرفته بود . خلاصه عمو موفق شد مسیح رو با یه دست من بفرسته وسط تا برقصه .

یعنی واقعا این ارزشش رو داشت که برای اینکه بدون من نرقصی دست من رو بکنی ؟؟.

عزیزم عشقت به من ثابت شد .

امروز هم آخرین گردش تجرد رو با خواهری رفتیم. بعد اینکه جواب آزمایش رو گرفتیم رفتیم فیلم نصف

مال من ، نصف مال تو . نه موضوع جدیدی نداشت و نه دیالوگ و نه ...

ولی چون مریلا زارعی رو دوست دارم لذت بردم . ولی واقعاَ این بچه ها عجب بلایی هستن .

خواهری عزیم خیلی دوستت دارم و امروز بعد مدتها دوباره اون تنهایی دو نفرمون رو پیدا کردیم که شاید

 تا مدتهای دیگه پیش نیاد . ممنون واسه اینکه تنهام نذاشتی و با این حال بدت همرام اومدی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 18:17  توسط فاطمه  | 
من  دوباره اومدم با یه عالمه روزهای به یادماندنی که طبق معمول همه ش رو فراموش می کنم .

نمی دونم این چه خصلتی که بیشتر روزهای غمیگن رو به خاطرم می مونه . البته که قوه فراموشی

بالایی دارم. همانطور که خیلی چیزها برام بی اهمیت هست و دقت کمی روش دارم به همون اندازه هم

 فراموشی دارم . اراده کنم خیلی چیزها رو به فراموشی می سپارم .

کمی فکر کنم تا به خاطر بیارم . آهان . دوشنبه رو به خودمون استراحت دادیم تا خیلی خسته نشیم

و پای مسیح هم دکتر که نمی ره حداقل استراحت کنه . بعد  سه شنبه رفتیم میرداماد دنبال کت و

شلوار آقا داماد . کلاً خرید کردن رو خیلی دوست دارم اونم با مسیح که دیگه ...

اون رٍنج قیمتی که مامان گفته بود رو بهش نگفتم تا هرچی دلش خواست بگیره . نمی دونم کار درستی

بود یا نه که توی این همه خرجی که مامان اینا دارن قمیت کت و شلوار مسیح بالاتر شد ولی دوست

نداشتم اون حسی که من داشتم سر خریدام اون هم داشته باشه . خلاصه گرفته شد .

آقادامادی که اینجارو نمی خونی مبارکت باشه . ایشاالله عروسیت .

همون شب کت و شلوار و کرواتش رو گرفت . شب هم خسته و کوفته  برگشتیم . اون یکی داماد هم

( نامزد خواهری ) هم اومدن و جمعمون جمع شد .

فرداش هم که چهارشنبه باشه صبح رفتیم به سمت آزمایشگاه .پلی کلینیک فاضل . چقدر راه رفتیم . از

 میدان ولیعصر تا کلینیک من اینجوری بودم . آخه محضر داره به من گفته بود که شما هم آزمایش

 تالاسمی باید بدی. بعد هم واکسن . توی کلینیک انقدر غصه خوردم چرا مامانم رو با خودم نیاوردم .

خانم هایی که ازدواج دومشون بود باید آزمایش می دادند . به مسیح گفتم اگه خدای نکرده اتفاقی بیفته

 من به خاطر آزمایش دیگه  ازدواج نمی کنم .

بعد رفتیم مسیح خون داد و من هم ... کردم .

 و بعد نوبت ... کردن مسیح شد

. بعد رفتیم طبقه پایین تا واکسن بزنم . دیگه . هرچی مسیح می گفت زودتر برو تا کارمون زودتر تموم

 شه . نمی تونستم . بعد یه نفس عمیق کشیدم گفتم دیگه جلوی مسیح لوس بازی در نیار . رفتم فرم واکسن رو پر کردم و خانمه گفت برو تو کلاس. گفت شما نمی خواد بزنی . این جمله از

قبولی دانشگاه هم برام شادی آورتر بود . آخه می دونستم من ترسو هستم و واکسن رو بزنه گریه

 می کنم و نمی تونستم جلوی مسیح و این همه زوج جوان و البته پیر هم زیاد بود خودم رو کنترل کنم .

و  بعد هم کلاس آموزشی . تازه قرار بود فیلم پخش کنن که نکردند . بی تربیت ها . آقایون

رو هم از کلاس بیرون کردند و ما موندیم . مسیح هم به مامان زنگ زده بود و اجازه گرفته بود با هم بریم

 خونه ش .

تا بعدازظهر هم که مامان زنگ زد و قرار فیلم بردارو گذاشت و رفتیم کارهاش رو دیدیم .

امروز هم هنوز کارتهامون آماده نیست و شب هم همگی یعنی مامان و بابا و خواهری و نامزدش و من و مسیح جونی شب به باغ پدرشوهر دختر عموم دعوت شدیم . چقدر طولانی بود . حالا هی این دامادها فکر جینگلی مستون هستن .

وای ۱۷ روز دیگه . دوباره استرسی شدم . راستی هر دومون کفش هامون رو هم خریدیم .

به همه شما دوستهای عزیزم سر فرصت سر می زنم . راستی پرشین بلاگ همون جوریه ؟

خیلی از دوستها هستن که دوست دارم لینک کنم ولی باور نمی کنید که وقت نمی کنم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 12:14  توسط فاطمه  | 
قبل از خاطره نویسی از تمام دوستانم که در این تحقیق فقط و فقط به سؤالم جوا ب دادند تشکر

می کنم و همینطور از باقی دوستان .

من می خواستم با رسم و رسوم دوستهام آشنا بشم . نه قصد تحقیر مسیح جونیم رو دارم و نه قصد

تیغ زدن . یعنی اگه فردا هم بیام نظرتون رو در مورد ترحیم و مراسم فوت بپرسم باز هم از این فکر ها

می کنید ؟؟؟؟؟؟

نمی دونم چرا فاصله ی بین خوش و نا خوشی انقدر کمه ولی بازهم روزهای خوشی و ناخوشی رو با

هم داریم پشت سر هم میزاریم . البته نه بین من و مسیح .

بالاخره مراسم چغندربرون خواهری  هم انجام شد و به خوبی و خوشی این دو تا عاشق هم به هم

رسیدند . خواهری برات آرزوی خوشبختی دارم .

حالا دل شوره ها داره شروع میشه . امروز رفتیم یه کارت ساده و خوشگل سفارش دادیم و بعدش هم

آینه و شمعدان رو خریدیم . طفلی مسیح رو با این پا دردش هی می برمش بیرون . البته اینها همش

بهانه ست . چون دوریش برام خیلی سخته . حتی وقتی دعوا داریم وقتی می بینمش دلم براش یه ذره

میشه .دوست دارم هر لحظه باهاش باشم .

البته دیر شده ولی روز پدر رو به پدر عزیزم و پدر مسیح جونی و مسیح جونی خودم تبریک می گم .

خدا کنه مسیح زودتر دنبال این پا دردش رو بگیره . خیلی عذاب می کشم وقتی میبینم همش پا درد

داره . حالا از این ور پشت بام داریم می خوریم زمین .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 23:7  توسط فاطمه  | 

یه سوال دارم . اگه میشه جواب بدین .

 می خوام با رسم و رسوم دوستهام در مورد کارهای عقد آشنا بشم . مهم نیست که چیه . چون به

قول بابام  قانون که نیست فقط می خوام بدونم .

از خودمون می گم . رسمه ما اینه که مراسم عقد از جمله ، مکان و شام و پذیرایی و به اضافه خرید برای

داماد  با خانواده عروس هست ولی باقی چیزها مثل خرید وسایل عروس و فیلمبردار و سفره عقد و

ماشین و کارت و ارکسر و آرایشگاه با خانواده داماد .

حالا مال شما چه جوریه ؟لطفاَ بنویسین این رسم هم برای چه شهری هست . ممنون .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 22:10  توسط فاطمه  | 
اصلا وضعیت جسمانی خوبی ندارم و همین باعث شده بی حوصله بشم . نمی دونم بدنم کی به این

 ورزش عادت می کنه . ولی بدنم خیلی رو فرم اومده  ، وزن کم نکردم ولی یه جورایی نرم شدم . خودم

 راضیم فقط این بدن درد گاهی اذیت می کنه .

بعدشم اینکه خیلی سرم شلوغه . در عرض یک هفته باید همه کارهای عقد کنون خودم و مراسم بله

 برون خواهری انجام میدادم . البته هنوز هم از خیلی چیزها عقبم. مسیح جونی هم کارش زیاده و از ما

هم نسبتاَ دور به خاطر همین تا حالا نشده که با هم بریم خرید . تازه هنوز هم هدیه روز مادر مامانه

مسیح جونی رو نخریدیم که روز پدر هم رسید . آخر این هفته هم اگه خدا بخواد برای بله برون خواهری

میان . من هنوز به چغندر برون معتقدم .

کلاَ ماه شلوغی هست . مراسم من افتاد ۲۸ مرداد که اگه باز هم خدا بخواد . رفتم جایی رو که گرفته

بودیم رو دیدم . من که خیلی خوشم اومد . البته بیشتر رفتم تو فکر که کسایی که اینجا زندگی می

کردند چه زندگی داشتن . آخه خونه داخل باغ مال ۴۰ سال پیش هست . ولی کاملاَ معماری ساخت و

زیبا .

من مشکل دسترسی به دوستان پرشین بلاگی داشتم که یه دوست عزیز برام کامنت گذاشته که سر

فرصت به همه سر می زنم .

از همین جا به دوست عزیزم یاسی جون تبریک می گم و برای این دو عاشق آرزوی خوشبختی و

سلامتی دارم .

در مورد رابطه خودم و مسیح ، خوبیم . البته رو خودم خیلی کار کردم . که حرفایی که اذیتم می کنه رو

به هیچ وجه به مسیح نمی گم . می دونم که این کار از درون منو آزار می ده ولی دوست ندارم هی

بشینم بگم این و گفتن و اینو نگفتن . یعنی به رابطه بیشتر از هرچیز دیگر اهمیت قایل شدم . انقدر توی

این موضوع قوی شدم که کنار مسیح بودم و دوباره بابت یه سری حرفا ناراحت شدم و لب باز نکردم .

نمی دونم درسته یا نه ؟ ولی این تصمیم رو گرفتم .

دلم یه عالمه هوس مسافرت کرده . یه عالمه . نمی دونم چرا دور و برم پر شده از یه سری آدم های

خونسرد که هیچی رو مهم نمی گیرند .

دلم تازه هوس خرید هم داره اونم با مسیح جونی .

پ ن : شعر از آقای نامجو

حلوات و بی صبری از آن ما        عشقه ۱۵ سانتی از آن تو                   ماکارانی تمبر هندی  از آن ما

خیابان شهید قندی از آن ما        قبری که بهش می خندی از آن ما          ذکاوت و رندی از آن ما  

کوکوی دو شب مانده از آن ما       کپی پدر خوانده از آن ما                     خلقت ناخوانده از آن ما   

 دولت شرمنده از آن ما               کلفتی پرونده از آن ما                        ملی پوش بازنده از آن ما

   انتقاد سازنده از آن ما            شـــایــــد  کـــه آیـــنـــده از آن مــا    

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 10:52  توسط فاطمه  |