تبليغاتX
اسکیس زندگی - و ۲۸ مرداد
خاطراتم
 از اون روز چهار روز می گذره روزی که دیگه برای هم شدیم . روزی که شاید سالها براش نقشه کشیده بودم . از روز آشنایی مون هم ۲ سال و ۳ ماه و ۴ روز می گذره . این موضوع رو که درست

 ۲۸ اردیبهشت دوست شدیم و ۲۸ مرداد عقد کردیم رو بعد عقد فهمیدیم . یعنی خیلی نا خواسته روز

 ۲۸ ماه برای ما یه حالت تقدس پیدا کرد . دیگه باید باقی تصمیمات رو هم بر اساس ۲۸ هر ماه تنظیم

کنیم .

خلاصه بعد این همه فکر و خیال ، بعد این همه آرزو همه چیز یه شبه تموم شد . شاید اگه بعد این همه خوش گذرونی و شادی  می رفتیم خونه خودمون قضیه یه جور دیگه می شد ولی دوباره شدم

 دختر خونه و مسیح هم ازم دور . تا سال دیگه که خدا بخواد و بریم زیر یه سقف .

همه چیز به حد عالی بود. همه چیز همون جوری که خودم می خواستم . البته به غیر آرایشم . که همون هم اعتماد به نفسم رو پایین آورده بود . چون آرایشگرم هم خاله ش بود نمی شد

زیاد به کسی چیزی گفت . چون همه موضع گیری می کردنند .

من خودم عاشق فضا و تزیینات باغ شده بودم . اگه خودم عروس نبودم حتما از همه ش عکس

 می گرفتم . مسیح می گفت اگه من خودم همچین مراسمی دعوت می شدم کلی حال می کردم .

توی باغ یه استخر بود که وسطش یه گل با آتش در آب معلق بود . آدم هوس می کرد با لباس عروس

بپره تو آب. البته مسیح فرداش گفت حقش بود داماد رو توی آب هول می دادین .

ارکسر ورقص نور  و شام و پذیرایی و لباسمو دسته گلم

و ماشین عروس و ...

خودمون که نه شام خوردیم و نه چیزی فهمیدیم .فقط بدیش این بود که ما عروس و دوماد بودیم و همه

 ش باید دنبال فیلمبردار هر طرف می رفتیم . منم که عشق رقص اعصابم خورد می شد .

از تهران تا کرج رو رقصیدم . ولی از کرج تا تهران رو دق کردم . آخه اتوبان رو بسته بودند تا

ساعت ۳ نیمه شب توی راه بودیم .

موقع خطبه خوندن هم همه ش دعا کردمو ریز ریز گریه م می گرفت .

تمام مدت من و مسیح وسط بودیم . با توجه به اینکه خیلی بهمون سفارش شده بود سنگین باشین.

دیگه موقع بوسیدنو موقع کیک بریدنکلی شیطنت کردم . و در آخر هم دسته گلم رو پرتاب کردم تا دخترهای مجرد بگیرند که اگه خدا بخواد عروس بعدی باشه . که دسته گل به

دختر عموم افتاد .

فرداش هم بعد یه هماهنگی کوچیک ساعت ۶ بعد از ظهر به طرف طالقان حرکت کردیم و اولین مسافرت

دو نفره و در اصل شب عسل ( بر وزن ماه عسل ) رفتیم . کلی هم خوش گذشت . مسیح هم یه شوهر مهربان و دوست داشتنی بود

 . فرداش توی طالقان هم گل ماشین عروس رو کندیم و به طرف تهران حرکت کردیم .

حس اینکه دیگه برای هم هستیم و حس اینکه بزرگ تر شدی خیلی شیرینه .

همه فامیل ها تا امروز زنگ زدند و تشکر کردند ولی نمی دونم چرا از فامیلهای مسیح کسی زنگ نزد.

خدایا برای همه چیز ممنون و بعد هم از مامان و بابای گلم خیلی ممنون که تمام مراسم رو به عهده

داشتند .

و در آخر یه تشکر مخصوص از دایی عزیزم که برای من و مسیح خیلی سنگ تموم گذاشت و با وضعیت

روحی بدی که داشت ما رو فراموش نکرد . دایی عزیزم که انقدر به من لطف داشتی و یادمه که موقع بله

 برونم با نوگل جونم تمرین کرده بودین وقتی منو دیدین گریه نکنین و شنیدم که این روزها هر وقت

می خواستی بهم اس ام اس بزنی گریه ت می گرفته برات بسیار دعا میکنم تا همه چیز دوباره عوض

بشه . خدا یاریتون کنه تا تصمیم درست رو بگیرین . دوستت داریم .

پ ن : شهریور هم اومد . مریم جون نمی دونم چندم ماه تولدت هست ولی مبارک باشه .

 پایان  


+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 16:41  توسط فاطمه  |