تبليغاتX
اسکیس زندگی - بعد این ثانیه ها
خاطراتم
حس شب سال تحویل بود  چقدر زمان سال تحویل رو دوست دارم . چقدر از تزیین سفره هفت سین

 لذت می برم . مخصوصا موقعی که چند ثانیه ای مونده و همش قلبت تالاپ و تولوپ می زنه .فقط بغض

داری و یه عالمه دعا .  انگار بعد این ثانیه ها چه اتفاقی می افته جز اینکه یهو یک سال عوض می شه . هیچ کس رو نمی دیدم . قفسه سینه م جلو و عقب می رفت

. وقتی مسیح بله رو  گفت یادم افتاد نفر بعد منم . چشم هام بسته بود با وجودی که فیلمبردار گفته بود

قرآن رو نگاه کنید . دعاهای سفارشی همش توی ذهنم می چرخید . مسیح رو نگاه می کردم . ساکت

بود و سرش پایین . جلوم پر از آدم که نمی دونستم به چی فکر می کنند . بعضی ها اشک می ریختند .

 بالای سرم خواهری و دخترخاله ها و عمه مسیح بود . کنار دستم دختر عمه کوچولوی مسیح که مثل

فرشته ها دستش روی پام بود . همین جور دعا می کردم . خطبه خونده می شد و دلم می خواست

برای بار اول بگم ولی زودی گفتند عروس رفته گل بچینه . گفتم خوب عوضش بیشتر دعا می کنم . گفتم

بار چهارم می گم ولی وقتی بار سوم خونده شد  همه جا سکوت شد.  یه عالمه نگاه روی من سنگینی می کرد . یه مکث کردم و یه نگاه به مسیح . خدایا کمکم کن . چی بگم . با اجازه بزرگترها ؟؟؟ نه . همه بزرگترها رو دوست ندارم . با اجازه پدر و مادرم و مادربزرگ و پدر بزرگم ؟؟؟؟؟ نه . بعداً خیلی ها

شاکی می شن . I Dunno(هم زمان با اذان ) با اجازه پدر و مادرم بـــــــلــــــــه . دیگه اشکام جاری شد . نامزد خواهری هم زودی دستمال آورد . طفلی همش حواسش به من و مسیح بود .

فقط با یه وِرد از مجرد بودن به متأهل بودن تغییر پیدا کردیم .

شب قبل مراسم مامان و بابای مسیح با مسیح اومدند خونه مون . دست شون هم درد نکنه برای همه و

 مامان بزرگ  ها و پدربزرگ هدیه آورده بودند . بعد کلی صحبت بابا از همه خواست که مارو نصیحت

کنند . مامان مسیح گفتند :پیر بشین از هم سیر نشین . مامانم گفتند : احترام و قدردانی از هم  و

 بابای مسیح گفتند : همیشه گذشت داشته باشین و حرمت همدیگر و نگه دارین .

و اما بابا که کلی از همه طرف نصیحتمون کرد . مشکلات رو بزرگ نکنید . سعی کنید اول با هم دیگه

 مشکلاتتون رو حل کنید . دوست های بد رو کنار بزارین . دخترم حتما باید سرکار بره . رفت و آمد داشته

باشین . مشکلات اقتصادی زیاد هست ولی نزارین عشقتون رو کمرنگ کنه . و ادامه تحصیل هم بدین .

و همه تبریک گفتند و بلند شدند که برَند . گفتم خوب من هم حرف دارم . چرا فقط نصیحت بشیم . همه

 نشستند . صدام می لرزید .اول از همه از پدر و مادر عزیزم تشکر می کنم که تا حالا زحمت من رو کشیدند و از پدر و مادر مسیح و مامان و بابای خودم تشکر می کنم که اجازه ازدواج من و مسیح ۰

رو دادند و در آخر امیدوارم مسیح رو خوشبخت کنم .که بابای مسیح من رو محکم در آغوش گرفتند و

بوسیدند .

  خدایی این حرفایی بود که باید مسیح می زد ولی خوب بلد نیست دیگه .

شناسنامه های خط خطی مون رو هم گرفتیم . چقدر بده توی عقدنامه شغل عروس خانه دار باشه . از

چیزی که همیشه بدم می اومد .

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 14:47  توسط فاطمه  |