تولدم هم گذشت . همچین شبی ۲۳ سال پیش پر از خاطره شد . البته تولد همه بچه برای پدر و
مادرشون خاطره انگیز هست ولی فکرنکنم به اندازه من . چون هر سال خاطره ی تولدم تکرار میشه و
مامانم روز تولد من به چند نفری زنگ می زنه .![]()
۲۳ سال پیش مامان عزیز بنده میرن دکتر و دکتر اعلام می کنه که نی نی شما اواخر تابستون به دنیا
میاد . مامان و بابای دَدَری ما هم به همراه تعدادی از فامیلها نهم شهریور تشریف می برند مسافرت .
البته دور نبود. همین نزدیکیه تهران، دماوند . بابا هر دست اندازی که رد می کرده می گفته اینا آمپول
فشار هست . خلاصه شب می رسه و همه در خواب بودند که مامان دردش می گیره . اول به خاطر
سابقه کلیه دردی که سر خواهری داشته فکر می کنه کلیه ش درد می کنه ولی بعد یواش یواش
می بینه نه درد دست بردار نیست . بابا و مامان و خاله و نمی دونم چند نفری همراه مامان اینا می رن
به سمت بیمارستان . ولی از اونجایی که من فکر می کردم این دنیا چه تحفه ای هست به هیچ کس مجال ندادم که برای به دنیا اومدنم تلاش کنه . سرم رو مثل
آهو انداختم و پامو گذاشتم توی این
دنیا . حالا کجا ؟ توی ماشین . نرسیده به بیمارستان . مامان بیچاره من که از حال میره و منو می برن
توی بیمارستان . بابا که هر سال میگه من باورم نمی شد زنده بمونی و یا فکر می کردم اگه بمونی
معلولیت می گیری . خلاصه خدا هم دید من این همه عجله دارم خودم رو قاطی آدما کنم دستور داد
زنده بمونم 
این هم ماجرای تولدم . حالا باورتون میشه همین دماوند نزدیک تهران رو من تا به حال ندیدم
هر بار مسیح جونی اون طرفا بهش مأموریت می خوره میگه میرم زادگاه فاطم .
باز هم بابت تبریکات ممنون . به خدا بی معرفت نیستم حتما بهتون سر می زنم .
مسیح جونی بابت کادوی خوشگلت ممنون
. می دونی که اصلا راضی نیستم . همه خوبی های این
روزهات رو یادم می مونه
. دیروز خیلی با توبودن همه جا خوش گذشت . چه وقتی که برای مامان
گل خریدی به خاطر تولد من و چه کیک و ...
اینو می فهمم که با تمام خستگیت ولی می خواستی برام سنگ تموم بزاری
و الحق هم گذاشتی
دیگه عکسامون رو با گوشیه خوشگلم می گیرم .
در جواب مریم جون هم بله . خودمونیم . ![]()