نوشتن دفتر خاطراتش رو کنار گذاشت . بگذریم که حالا باز شروع کرده . می خواد مثل چارلی چاپلین که
به دخترش نامه نوشته بود برای ما هم بنویسه .
نمی دونم این چه حسی هست که از هر طرف بهم وارد میشه که ننویس . شاید به خاطر اینه که مسیح
به وبلاگم هیچ اهمیتی نداد . از خود سانسوری بدم میاد . دوست دارم وقتی یه چیزایی رو که نمی تونم
به مسیح بگم چون ناراحت میشه و یا به دیگران می تونستم اینجا بنویسم . دوست داشتم اینجا دیگه
خودم باشم . از حرفای دلم گاهی وقت ها می نوشتم . نمی گم نمی کردم ولی خوب باز اگه گهگداری
کسی می خوند چرا زیاد برای من می زاشت .
با اینکه نوشتن رو خیلی دوست دارم و مخصوصا خاطرات رو حفظ کردن ، با اینکه اسکیس زندگی رو یه
خونه کوچولو برای خودم می دونم ولی انگار باید یه جاهایی روی دلت پا بزاری البته مثل همیشه .
نمی تونم واضح ازتون خداحافظی کنم چون می ترسم طاقت نیارم و دوباره ادامه بدم ولی از حالا میگم
که اگه روزی نیومدم بدونید سالم هستم و شاد .
دوستهایی که اولین کامنت ها رو برام گذاشتن بدون خداحافظی دیگه به نوشتن ادامه ندادند و کلی از
این بابت دلگیر بودم .
انقدر نوشتن رو دوست دارم که مطمئن هستم که کنارش نمی زارم . یادم هست که بچه که بودم توی
حمام برای خودم بازی می کردم و وقتی بیرون می اومدم شروع به نوشتن همون بازی رو می کردم .
چندتا داستان نوشتم با اسم های خارجی . فکر نمی کردم که بشه اسم هاش رو ایرانی کرد. چون
عادت داشتم با اسم های خارجی بازی می کردم . یه داستان بود به اسم امیلی و شهر باران که دو
جلدی هم نوشتمش .
نمی دونم چرا این خاطرات رو یادم اومد . شاید چون وبلاگ خوب باید رفت منو به بازی دعوت کردن البته
با یه عکس که وقت نکردم بزارم .
این روزها هم روزهای خوبی بود . برای بار اول دوتایی مسافرت بدون ماشین هم رفتیم . سختی خودش
رو داشت ولی کنار مسیح همه چیز خوب بود .بابا تا ترمینال ما رو رسوند . توی راه برمی گشتم و
نگاهش می کردم . وقتی رفته بود خونه برای مامان تعریف می کرد و اشک میریخته . به عکس شب
عقدمون نگاه می کرده و می گفته که دخترکوچولوی من بزرگ شد . ؟و باز گریه . الهی که من فداش
بشم.
عروسی شمال دعوت بودیم . اصلا غریبی نکردم و اضطراب هم کم بود .البته بگم که شب اول دلم برای
مامان اینا تنگ شد گریه کردم ولی بعدش دیگه نه . فکرمی کردم فقط مامان بهم اعتماد به نفس میده
ولی دیدم نه بزرگ شدم . انقدر راحت بودم که من از مسیح پذیرایی می کردم تا اون از من . دو شب و
سه روز شمال موندیم . مثل همیشه بابای مسیح پر از محبت بود . مامانش هم همینطور .
لب دریا نشد بریم ولی از دور معلوم بود که خیلی آروم و رؤیاییه. هوا شبها خیلی عالی و خنک بود .
مراسم بزن و برقص هم از ساعت ۱۲ شب شروع شد که طبق معمول من و مسیح همش وسط
بودیم . موهام هم نگین که توی هوای شرجی کمی پایین تر از لوستر بود . خدا می دونه برای عروسیم
چی میشه . ؟
توی راه برگشت هم که ترافیک وحشتناک بود . کرایه سواری هم که نگین ولی تجربه جالبی بود . این
هم خاطره این چند روز .
حتما وقت کنم به همه تون سر می زنم . کتفم توی کلاس ورزش با مشکل روبرو شده که شبها همش
درد دارم .
اگه برگشتم حتما خبرتون می کنم . با آرزوی موفقیت برای همه تون . شادی در کنار عزیزاتون ، رسیدن
به عشقتون و موفقیت های همیشگی .
تا ....... فاطمه ـ اسکیس زندگی